پارت 37

پارت 37

رمان عشق مدرسه ای

و ات هم اومد تو بغل هیون و هیون محکم از پشت بغلش کرده بود جوری که تمام بدن ات به هیون چسبیده بود که جونگین گفت:

جونگین: هیون ات رو خفه کردی

هیونجین: برای خودمه دوست دارم

لیسا: بتمرگین دیگه

ات: هیون عشقم

هیونجین: جونم؟

ات : دارم خفه میشم

هیونجین: باشه

و بعد هیون ات رو ول میکنه و پشت میکنم بهش. ات هم متوجه میشه قهره بخاطر همین از پشت بغلش میکنن و گردنشو میبوسه و میگه:

ات: ددی هیون قهر کردی؟ ( در گوشش)

هیونجین: شاید

ات: ( خنده اروم) اخ من فدای شو شوم برم

هیونجین: ( جوابی نداد)

ات هم تصمیم گرفت پاشه و بره همون سمتی که هیون خوابیده دراز بکشه و ات همینحوری که هیون دستاشو دور دست خودش حلقه کرده بود و چشش بسته بود و از توی دستاش به صورتش نزدیک شد جوری که دستش حلقه شد روی بدن ات
ات بوسه ی کوتاهی به لب هیون زد که چشای هیون باز شد و ات رو از پشت محکم تر بغل کرد و نزدیک تر خودش کرد و گفت:

هیونجین: جوجوی من دیگه نمیتونم تحمل کنم و پتو رو کشید روی ات و خودش و خیمه زد رو ات و شروع کرد به وحشیانه بوسیدن ات در حین این کار جونگین که تعجب کرده بود چرا این دوتا زیر پتو ان یکم صبر کرد

و بعد هیون رفت سراغ گردن ات و کیس مارک میزاشت روی کردن ات و تقریبا کبود شده بود و دوباره رفت سراغ لب ات و مک میزد

که جونگین طاقت نیاورد و پتو رو از روشون کشید و با صحنه عاشقانه ات و هیون که داشتند همو وحشیانه و عمیق میبوسیدند مواجه شد و گفت:

جونگین: اهم ببخشید

که ات و هیون به خودشون اومدن و دست از بوسیدن برداشتند و هیون روبه ات گفت:

هیونجین: عشقم بخوابیم؟ جونگین که نمیزاره فوضوله

جونگین: ( خنده) شب بخیر

هیونجین: درد

جونگین: مرز

ات: بسته دیگه اه بحث نکیند جونگین بخواب منم میام سره جام و همگی بخوابیم

جونگین: اوکی

هیونجین: باشه جوجوم

و بعد هیون از پشت ات رو بغل کرد و خوابیدند .

ویو ساعت 2 شب که بچه ها میخواستند ات و هیون رو بترسونند:

لیسا: مینهو

مینهو: ها

لیسا: بیا تو ماسک دلقک ( ایت) بزن

مینهو: اوکی. بده لباسشم بده

و مینهو کامل شد و هانا هم راحبه تنش کرده بود

جونگین: من چی بپوشم تو چی؟

لیسا: من مومو میزارم تو اینو بزار( یک ماسک ترسناک داد)

جونگین: اوکی

لیسا: لباست همین باشه خوبه لباسه منم خوبه یک 2 دقیقه صبر کنیم و این چاقو و اره پلاستیکی ها هم دستتون بگیریم و میترسونمشون .

جونگین: اوکی فقط چجوری؟

لیسا: بترسونی نشون دیگه

جونگین : اوکی

و بعد رفتن بالای سر هیون و ات و خنده های وحشتناک و صداهای عجیب غریب از خودشون در میاوردند که ات بیدار شد و ترسیده بود اوناهم از بالا ی سرشون رفتند تو اتاق روبرو که شک نکن

ات: هیون

هیونجین: جان( خواب الود)

ات: بچه ها نیستند سرجاشون و یک صدای عجیب غریب هم میاد

هیونجین: ول کن بگیر بخوان شاید کار دارن

که یهو همشون حمله میکنن و ات جیغ میزنه هیون هم داد

لیسا ماسکشو ور میداره و میگه:

لیسا: ( خنده) ترسیدین

ات: درد اخه 2 نصف شب؟ کرم دارین

لیسا: ( خنده)

و بقیه هم ماسکاسونو در میارن و میخندن و ات و هیون هم کلی بهشون فحش میدن و بعدش دوباره میخواین تا فردا صبح که فردا صبح اخرین روزی بود که تو اردو بودند .

پایان پارت 🩷
دیدگاه ها (۱۸)

پارت 36 رمان عشق مدرسه ای که رسید به جای ترسناکش ات نشسته بو...

پارت 38رمان عشق مدرسه ای ویو صبح اردو: لیسا: ( خمیازه) صبح ب...

پارت 39 رمان عشق مدرسه ای همینجوری هیونجین داشت خنده میکرد ک...

پارت 49 رمان عشق مدرسه ای هیونجین: باشه بگو ات: بزار زنگ بزن...

پارت 30 رمان عشق مدرسه ای ویو تو راه اردو: هیونحین: عشقم گشن...

پارت 44 رمان عشق مدرسه ای ویو صبح تو اوتوبوس وقتی میخواستند ...

پارت 42 رمان عشق مدرسه ای بعد 25 دقیقه دیگه فرنی ات حاظر میش...

پارت 43 رمان عشق مدرسه ای ات: باشه حالا توهم و دوباره ات و ه...

پارت 41رمان عشق مدرسه ای که یهو از سبزه هایی که روی چمن قرار...

پارت 35 رمان عشق مدرسه ای⭐و وقتی لیسا اون صحنه رو دید با شتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط