_پارت: ۲_
لونا بود... اونی که اونجا بود، حالا میفهمم چرا انقدر اول مهمونی نزدیکم شد اینکه چرا اونقدر میخندید.*عوضی*
وقتی برگشت تا نگاهم کنه
یکباره انگار ما خیلی ازهم دور بودیم
انگار بین ما هیچی نیست
انگار یک اقیانوس ازهم دور بودیم.
فقط فهمیدم که دیگه استخوان هام رو حس نمیکنم فکر کردم در یک لحظه استخوان هام ترکیدن.
به خفقان افتادم، آب قند لازم دارم. من دیگه این چشم هارو نمیشناسم.
برمیگردم و اون به کارش ادامه میده مثل اینکه روی خرده های قلبم پا میگذاشت تا از زخم تازم آگاهم کنه
فقط برمیگردم و پشت سرمم نگاه نمیکنم برمیگردم تا خودم رو ازین مرداب بیرون بکشم تا حداقل بتونم نفس بکشم تا زنده بمونم.کیفمو از رویه صندلی چنگ زدم و به بیرون فرار کردم، به هوای تازه لازم داشتم
درد استخوون هام، شکستن قلبم، نفس نکشیدنم، همه توی اشک هام حل شدن.
با گریه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه، برگشتم به جایی که بتونم در آرامش خودم باشم.
در سکوت لباس هام و عوض میکنم و درنهایت رویه تخت فرود میام.
فقط کاش میتونستم بمیرم، دریاچه آروم درونم حالا با خیانتش طوفانی شده بود.
ازش متنفرم.
بعداز مدتی غلط زدن بالاخره خوابم میبره.
صبح با صدای زینگ زینگ آیفون بیدارشدم
به زور خودمو تا آیفون کشوندم.
قیافه اش با اخم غلیظی توهم رفته بود و دستشو رو زنگ نگه داشته بود
کاش میتونستم آیفون و بردارم و بهش فحش بدم فقط آیفون و خاموش کردم و برگشتم تو رخت خوابم.
پنج ثانیه مونده بود تا بخوابم گوشیم زنگ خورد
روی گوشی اسم jungkook<< پیدا شد
"عوضی(بلانسبت) چجوری جرعت کرده باز بهم زنگ بزنه"
رد تماس کردم...
این داستان ادامه دارد...
وقتی برگشت تا نگاهم کنه
یکباره انگار ما خیلی ازهم دور بودیم
انگار بین ما هیچی نیست
انگار یک اقیانوس ازهم دور بودیم.
فقط فهمیدم که دیگه استخوان هام رو حس نمیکنم فکر کردم در یک لحظه استخوان هام ترکیدن.
به خفقان افتادم، آب قند لازم دارم. من دیگه این چشم هارو نمیشناسم.
برمیگردم و اون به کارش ادامه میده مثل اینکه روی خرده های قلبم پا میگذاشت تا از زخم تازم آگاهم کنه
فقط برمیگردم و پشت سرمم نگاه نمیکنم برمیگردم تا خودم رو ازین مرداب بیرون بکشم تا حداقل بتونم نفس بکشم تا زنده بمونم.کیفمو از رویه صندلی چنگ زدم و به بیرون فرار کردم، به هوای تازه لازم داشتم
درد استخوون هام، شکستن قلبم، نفس نکشیدنم، همه توی اشک هام حل شدن.
با گریه تاکسی گرفتم و برگشتم خونه، برگشتم به جایی که بتونم در آرامش خودم باشم.
در سکوت لباس هام و عوض میکنم و درنهایت رویه تخت فرود میام.
فقط کاش میتونستم بمیرم، دریاچه آروم درونم حالا با خیانتش طوفانی شده بود.
ازش متنفرم.
بعداز مدتی غلط زدن بالاخره خوابم میبره.
صبح با صدای زینگ زینگ آیفون بیدارشدم
به زور خودمو تا آیفون کشوندم.
قیافه اش با اخم غلیظی توهم رفته بود و دستشو رو زنگ نگه داشته بود
کاش میتونستم آیفون و بردارم و بهش فحش بدم فقط آیفون و خاموش کردم و برگشتم تو رخت خوابم.
پنج ثانیه مونده بود تا بخوابم گوشیم زنگ خورد
روی گوشی اسم jungkook<< پیدا شد
"عوضی(بلانسبت) چجوری جرعت کرده باز بهم زنگ بزنه"
رد تماس کردم...
این داستان ادامه دارد...
- ۷۳.۴k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط