Chapter 14"*frozen*
Chapter 14"*frozen*
+ تهیونگ نزنم نصفت کنما، طرف رفیقمه از مامانم بهم نزدیک تره، تو که دیگه هیچی،
دوست دخترت جلوم نشسته بود، بعد من بخوام دوستمو ببینم مشکل داره ؟؟ ازت چیزی نپرسیدم که نظر دادی دفعه آخرت باشه تو کارام دخالت میکنی
_ داری شورشو در میاری، اون برای تو رفیقه ولی کاملا مشخصه تو برای اون رفیقه نیستی
+ اونجاش به خودم مربوطه لازم نیست خودتو نخود هر اش کنی
اونوقت منم مجبور میشم به بلا جون بیشتر مانور بدم
_ باشه میرسونمت، انگاری اونم زیاد برای تو رفیق نیست
تو راه انگار که میخواست خفه ام کنه، نمیدونم چشه ولی قبلا انقد چش نبود
_ نمیدونم یازده شب با جناب زک چه حرفی میتونی داشته باشی ولی میتونم بگم خوش باشید هیلی خانم
+ همینطور
خوب حداقل موهای همو نکشیدیم، خودمم نمیدونم چرا اومدم خونه زک ولی اون هم خیلی شنوندهی خوبیه هم میدونم حوصله ی بابام و نداشتم و جایی برای موندن هم نبود، البته که همش بهانه است
زنگ رو زدم و منتظر موندم باز کنه
از آسناسور که میرفتم بالا مطمئن بودم قرار نیست مثله اون تهوینگ عوضی بازجوییم کنه
+ وایی پسر دلم برات مثله چی تنگ شده بود
بغلش کردم و در عین حال وارد خونه شدم
Z : به به بلاخره ، هیلی و کره اومدن
نمیدونی چقد خوشحال شدم پشت آیفون دیدمت
بشین برات به لیوان قهوه بیارن
نمیدونم چقد گذشت که داشتیم حرف میزدیم ولی خوابم برد ، مثل همیشه غرق شدم با عمق کمتر تویه کابوسی که دیگه بهش عادت کردم
و با صدای ملایمی بلند شدم
Z : هیلی تهیونگ ، چهل دیقه است پایین منتظرته
+ اه اه ، نمی دونم چرا ول کن نیست انگار خودم پا ندارم برم شرکت این عوضی دم به دیقه چسبیده به من
از پشت پرده ماشینشو نگاه کردم
لباس های خواهر زک رو درآوردم و لباس دیشبمو پوشیدم
موهامو مرتب بالا جمع کردم و میکپامو با تنها خط لب تویه کیفمو کانسیلر جمع کردم.
_ به به خانوم خانوما از خواب بلند شدن، انقد دیشب بهتون خوش گذشته انقدر خسته و کوفته بیدار شین ؟؟
الهی بمیرم براتون
+ چقد حرف میزنی ، فضول
راهت رو برو
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
+ تهیونگ نزنم نصفت کنما، طرف رفیقمه از مامانم بهم نزدیک تره، تو که دیگه هیچی،
دوست دخترت جلوم نشسته بود، بعد من بخوام دوستمو ببینم مشکل داره ؟؟ ازت چیزی نپرسیدم که نظر دادی دفعه آخرت باشه تو کارام دخالت میکنی
_ داری شورشو در میاری، اون برای تو رفیقه ولی کاملا مشخصه تو برای اون رفیقه نیستی
+ اونجاش به خودم مربوطه لازم نیست خودتو نخود هر اش کنی
اونوقت منم مجبور میشم به بلا جون بیشتر مانور بدم
_ باشه میرسونمت، انگاری اونم زیاد برای تو رفیق نیست
تو راه انگار که میخواست خفه ام کنه، نمیدونم چشه ولی قبلا انقد چش نبود
_ نمیدونم یازده شب با جناب زک چه حرفی میتونی داشته باشی ولی میتونم بگم خوش باشید هیلی خانم
+ همینطور
خوب حداقل موهای همو نکشیدیم، خودمم نمیدونم چرا اومدم خونه زک ولی اون هم خیلی شنوندهی خوبیه هم میدونم حوصله ی بابام و نداشتم و جایی برای موندن هم نبود، البته که همش بهانه است
زنگ رو زدم و منتظر موندم باز کنه
از آسناسور که میرفتم بالا مطمئن بودم قرار نیست مثله اون تهوینگ عوضی بازجوییم کنه
+ وایی پسر دلم برات مثله چی تنگ شده بود
بغلش کردم و در عین حال وارد خونه شدم
Z : به به بلاخره ، هیلی و کره اومدن
نمیدونی چقد خوشحال شدم پشت آیفون دیدمت
بشین برات به لیوان قهوه بیارن
نمیدونم چقد گذشت که داشتیم حرف میزدیم ولی خوابم برد ، مثل همیشه غرق شدم با عمق کمتر تویه کابوسی که دیگه بهش عادت کردم
و با صدای ملایمی بلند شدم
Z : هیلی تهیونگ ، چهل دیقه است پایین منتظرته
+ اه اه ، نمی دونم چرا ول کن نیست انگار خودم پا ندارم برم شرکت این عوضی دم به دیقه چسبیده به من
از پشت پرده ماشینشو نگاه کردم
لباس های خواهر زک رو درآوردم و لباس دیشبمو پوشیدم
موهامو مرتب بالا جمع کردم و میکپامو با تنها خط لب تویه کیفمو کانسیلر جمع کردم.
_ به به خانوم خانوما از خواب بلند شدن، انقد دیشب بهتون خوش گذشته انقدر خسته و کوفته بیدار شین ؟؟
الهی بمیرم براتون
+ چقد حرف میزنی ، فضول
راهت رو برو
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
- ۶۱۶
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط