{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
پاندورا چند لحظه فقط به جایی که جنا ایستاده بود خیره موند.
«جنا؟»
جوابی نیومد.
ایوان سریع اطراف اتاق رو نگاه کرد.
«نه... نه، امکان نداره.»
پاندورا به سمت در رفت، ولی ریگیلوس جلوش رو گرفت.
«صبر کن.»
«ولم کن، جنا اونجاست!»
«می‌دونم.»
انزو هم چوبدستیش رو بالا گرفته بود و اطراف رو می‌پایید.
مارلین آروم گفت:
«انزو...»
«خوبم.»
«من چیزی نگفتم.»
انزو لحظه‌ای مکث کرد.
«می‌دونم.»
سیریوس به سمت راهرو برگشت.
«شارلوت، کنار من بمون.»
شارلوت این بار بدون حرف کنار پدرش ایستاد.
لورنزو خم شد و چیزی رو از روی زمین برداشت.
یک تکه کاغذ.
روش فقط نوشته شده بود:
«جنا اینجاست.»
ایوان گفت:
«کجا؟»
لورنزو کاغذ رو برگردوند.
پشتش یه جمله‌ی دیگه نوشته شده بود:
«ولی نه در این زمان.»
پاندورا با اخم گفت:
«یعنی چی؟»
اِلین آرام جواب داد:
«یعنی عمارت فقط مکان‌ها رو جابه‌جا نمی‌کنه... زمان رو هم دستکاری می‌کنه.»
والبورگا برای اولین بار چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، صدای خنده‌ی جنا از انتهای راهرو اومد.
پاندورا سرش رو بلند کرد.
«اونجاست.»
و قبل از اینکه کسی بتونه جلوش رو بگیره، شروع کرد به دویدن.
ریگیلوس داد زد:
«پاندورا، صبر کن!»
اما پاندورا پیچید داخل راهرو.
صدای قدم‌هاش کم‌کم دور شد.
بعد—
صدای بسته شدن یک در.
همه ساکت شدن.
ایوان با نگرانی گفت:
«حالا دوتاشون گم شدن.»
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط