{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۳۸ | «صدای پشت در»

🖤 پارت ۳۸ | «صدای پشت در»

لانا فوراً برگشت سمت در.

— «کی اونجاست؟!»

جوابی نیامد.

تهیونگ خودش را به در رساند و دستگیره را پایین کشید.

— «قفل شده.»

کوک اطراف اتاق را نگاه کرد.

— «دنبال راه دوم بگردید.»

لانا سریع کنار دیوارها را بررسی کرد.

ناگهان چشمش به یک قاب عکس قدیمی افتاد.

قاب را برداشت.

پشتش یک کلید کوچک چسبیده بود.

— «پیداش کردم!»

تهیونگ کلید را گرفت و قفل در را باز کرد.

اما راهرو خالی بود.

فقط یک گوشی روی زمین قرار داشت.

صفحه‌اش روشن شد.

تماس ورودی: بابا

لانا با ناباوری به گوشی نگاه کرد.

— «اون... داره زنگ می‌زنه.»

کوک:

— «جواب نده.»

لانا:

— «باید بدونم چی می‌خواد.»

تماس را جواب داد.

صدای پدرش آمد:

— «بالاخره رسیدی اتاق ۱۳.»

لانا:

— «تو کجایی؟!»

— «جایی که سه ساله دنبالش می‌گردی.»

— «خواهرم رو تو کشتی؟»

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای پدرش آرام گفت:

— «اگر می‌خوای جوابش رو بدونی، به آخرین جایی برو که خواهرت رو دیدی.»

تماس قطع شد.

تهیونگ با نگرانی گفت:

— «اون می‌خواد ما رو بکشونه یه جای دیگه.»

کوک:

— «می‌دونم.»

لانا گوشی را محکم در دست گرفت.

— «ولی این بار، ما دنبال اون نمی‌ریم.»

به کوک نگاه کرد.

— «اون رو مجبور می‌کنیم بیاد سراغ ما.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۳۹ | «آخرین دیدار»چند ساعت بعد...لانا، کوک و تهیونگ ب...

🖤 پارت ۴۰ | «انتخاب دوم»لانا به اطراف نگاه کرد.— «بابا! خودت...

کاپشن بسیار مهممممممم

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»راهروی ساختمان تاریک بود.صدای قدم‌های ل...

🖤 پارت ۳۶ | «بین ما»تهیونگ در راهرو ایستاده بود.صدای بلندگو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط