بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ³¹

«خانم لی، متاسفم که وسط درس ناغافل اومدم، اما به تازگی راجب همون دانش آموز انتقالی که بهتون گفته بودم، رسیده.»

· «اوه البته... بیا داخل جیهون.»

پسرک با قدم های محکمی کنار معلم قرار گرفت. سرشو کمی به نشانهٔ احترام روبه کل کلاس خم کرد. صدای آرومی داشت، آرومتر از اون چیزی که از یه پسر با اون هیکل انتظار میرفت:

«سلام، من جیانگ جیهون هستم. به دلایلی از مدرسهٔ چانجی به اینجا منتقل شدم.»

بعد از معرفی کردن خودش، معلم به یه نیمکت خالی ته سمت چپ کلاس اشاره کرد تا اونجا بشینه. همینطور که معلم حرف میزد، بقیه یواشکی پچ پچ میکردن.

«خوب بود جسیکا، میتونی بشینی. چند تا نمونه سوال براتون مینویسم، همگی حل کنید.»

به کنار یوری برگشتم و نگاهی به جیهون که ساکت نشسته بود و مشغول چیدن دفتر و کتابش شد، کردم. انگار که نمیخواست حضور داشته باشه، ولی ناچار بود.

+ «چقد بدبخت ساکته...»

ج «بهش میخوره بچه مثبت باشه...»

ی «حالا از رو ظاهر قضاوت نکن.. هیس ساکت شید، معلم باز بفهمه ایندفعه فاتحه مون خوندس.»

+ «کنجکاوم بدونم چرا به این مدرسه منتقل شده... یعنی درسش خوب بوده؟.. واقعاً عجیبه، اخه یهویی وسط کلاس...»

حرفش با حرف جیهون قطع شد:

«ببخشید، من روش حل کردنشو نمیدونم.»

جونگ وو پوزخند زد:
«فک کنم جوابت تکمیل شد جسیکا.»

معلم نگاهی به جیهون و بعد به من کرد:
«جسیکا... براش توضیح بده.»

آهی کشیدم. آخه چرا هر سری منو میگه؟ این همه آدم تو کلاس، چه بدبختیم من زنیکه ی... هوف. با حرص به یوری که ریز ریز میخندید نگاه کردم و از عمد یه خط با خودکار قرمز روی جوابش انداختم و بلند شدم به سمت ته کلاس رفتم. یوری چشماش گشاد شد و نفسش بند اومد: «ای عوضی...!»

کنار جیهون نشستم. با لبخندی که به چشمام نمیرسید، دستمو جلوش دراز کردم. دستم مثل پرنده ای بود که میخواست از قفس فرار کنه:
«سلام، من جسیکا ام.»

نگاهی به دستم و صورتم کرد، دستمو گرفت و فشرد. دستش گرم بود، گرمتر از اون چیزی که توی اون هوای سرد کلاس انتظارش رو داشتم:
«خوشبختم.»

خودکارو برداشتم و به مسئله اشاره کردم. سعی کردم صدای خودم رو طبیعی نگه دارم:
«خب قبل از اینکه تو بیای یبار توضیحش دادم... خیلی ساده اس.»

بعد از اینکه توضیح دادم و مطمئن شدم فهمیده، بلند شدم تا برم، اما با کشیده شدن دستم متوقف شدم. با کمی کنجکاوی نگاهش کردم. به چشمام خیره شد و با لحنی آرومتر از همیشه زمزمه کرد:
«ممنون...»

+«خ... خواهش میکنم.»

کمی بیش از حد دستمو نگه داشت و ول کرد. به نیمکت خودم برگشتم و با کنجکاوی یه بار دیگه نگاهش کردم که اینبار لبخند زد. لبخندی که انگار یه راز پشتش بود. رومو برگردوندم و به دفترم خیره شدم که کلاً خط خطی شده بود. اهمیتی ندادم و به فکر فرو رفتم. یوری دستشو روی رون پاهام گذاشت و با شیطنت نزدیکم شد:

«چیشد؟ خوشت نیومد از ابراز محبتم؟»

نگاهش کردم و یه لحظه خندیدم:
+«مثل همیشه بود...»

ی «نه آخه گفتم زشته لطفی که چند دقیقه پیش بهم کردی رو جبران نکنم.»

با خنده آروم زدم تو سرش. دقایقی بعد دوباره سمتش برگشتم و صدامو آوردم پایین:

+ «یوری...؟»

با چشمای تنگ نگاهم کرد:
«هوم؟»

+«یا من خیلی عجیب شدم یا واقعاً عجیبه...»

«چی عجیبه؟»

+ «ببین نمیدونم دقت کردی یا نه، ولی وقتی پیشش نشستم اول یه جوری نگام میکرد که انگار ارث باباشو بالا کشیدم، ولی بعد از چند دقیقه تغییر مود داد. لبخند زد بهم و دستمو گرفت برای تشکر، ولی بیش از حد نگه داشت... این بنظرت عجیب نیست؟»

یوری خمیازهای کشید و خودکارشو گذاشت رو دفترش:
«کمتر دلبری کردنتو به رخمون بکش... یهو میای میگی جیمین فلان کرد با منااا این دفعه هم این بابا، بخدا تو کیدراما زیاد میبینی. کم مونده بگوزی یه پسره نگات کنه بگی وااای دیدی رو گوزم کراش زد؟»

پوکر فیس نگاهش کردم و پلک زدم:
+«چی میگی تو... منظور من اصلاً این نبود که عاشقم شده... فقط...»

با کلافگی نگام کرد:
«فقط چی؟ جدا از شوخی، بسه دیگه... ببین نمیخوام بگم تو پیکمی بدی فلانی، ولی دیگه خیلی حساس شدی نسبت به همه چی. و یه چیزی هم میدونی که حدی داره، نه؟»

جونگ وو اینبار با چهرهای بدون شوخ، بلکه با جدیت خم شد و به شونهٔ یوری زد:
«یوری کافیه دیگه...»

به من با چشمانی آروم اما کمی نگرانی که در آنها موج میزد نگاه کرد. سرمو به نشانهٔ اینکه همه چی اوکیه تکون دادم و سمت دفترم برگشتم.

نمیدونم چرا با حرفاش بغض کردم، ولی دیگه چیزی نگفتم و تا آخر کلاس سکوت کردم. شاید یوری درست میگفت. من زیادی حساس شده بودم نسبت به همه چی... دیدگاهم تغییر کرده بود، انگار یه آدم دیگه شده بودم. دیگه اون دختر شاد و پرانرژی که وقتی پاش تو سالن باز میشه از اول تا ته با همه دست میده و سلام میکنه نبودم.
دیدگاه ها (۱۱)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

^.The Law of Violence.^

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت ۱۲

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "38""ویو جئون آنجلینا"بعد ...

star key ring:8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط