رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^
𓆩𓆪 پارت ۳۷ 𓆩𓆪
ویو آت 🌸
قبل از اینکه تهیونگ فرصت حرف زدن داشته باشه، از اونجا دور شدم و به سمت کلاس رفتم.
وقتی رسیدم، معلم داخل کلاس بود.
در زدم.
تق...
تق...
معلم: بیا تو.
با استرس گفتم:
×: سلام خانم.
برگشت سمتم.
معلم: برای چی دیر اومدی؟
×: ببخشید خانم، جایی کار داشتم.
نگاهی بهم انداخت.
معلم: دفعه آخرت باشه.
لبخند کمرنگی زدم و رفتم تو.
چند دقیقه بعد، ته اومد تو و بدون اینکه چیزی بگه، نشست سر جاش. 🎀
ویو زنگ تفریح | آت 🌸
با رینا از کلاس رفتیم بیرون و توی حیاط، روی یه نیمکت نشستیم و شروع به حرف زدن کردیم.
بعد از ده دقیقه، یکی وارد مدرسه شد و رفت سمت ته.
نگاهم ناخودآگاه سمت ته و دختره رفت.
بله...
یوری بود... دخترعموی ته. 👀
چند لحظه نگاهشون کردم و بعد نگاهم رو دزدیدم.
رینا متوجه شد.
$: آت...
آروم نگاهش کردم.
×: هوم؟
دستش رو روی دستم گذاشت، اما قبل از اینکه چیزی بگه، جیمین اومد سمتمون.
جیمین: آت!
نگاهش کردم.
×: جانم؟
جیمین: با رینا بیاید اونور، پیش من و ته و کوک و میرا.
سری تکون دادم و گفتم:
×: اوکی.
بعد از رفتنش، ما هم رفتیم سمتشون.
همین که ته رو دیدم، نگاهم رفت سمت دست ته که دست یوری رو گرفته بود.
خودمو عادی نشون دادم و لبخند زدم. 🙂
جیمین: آت، فردا داریم میریم تیراندازی، توام میای؟
کمی مکث کردم و بعد گفتم:
×: آره... کیا هستن؟
جیمین: من، ته، کوک، رینا، تو، میرا، یوری.
نگاهی به یوری انداختم.
×: اوهوم.
جیمین: آهان، راستی آت...
نگاهش کردم.
×: هوم؟
جیمین: به سونگوو هم بگو بیاد.
تهیونگ که داشت با یوری حرف میزد، بعد حرف جیمین نگاهشو به من داد.
منم نگاهش کردم، لبخند زدم و گفتم:
×: حتماً میگم.
لبخند زدم و گوشیم رو درآوردم و به سونگوو زنگ زدم.
بوق...
بوق...
جواب داد.
منم چون فکری در ذهنم داشتم، قبل جواب دادن پوزخندی زدم. 😏
×: سلام عزیزم.
سونگوو آروم گفت:
سونگوو: سلام کوچولو، خوبی؟
×: من کوچولو نیستم!
سونگوو خندید و باعث شد منم بخندم.😂
×: راستی سونگوو...
سونگوو: جانم؟
×: فردا میای با بچهها بریم باشگاه تیراندازی؟
سونگوو کمی مکث کرد.
سونگوو: آره، چرا که نه.
×: باش... پس میبینمت.
سونگوو: باش، خدافظ کوچولو.
لبخند زدم.
×: خدافظ 🌼
بعد از قطع کردن، نگاهم به تهیونگ افتاد.
چشماش از عصبانیت شبیه چشمهای خماری بود. 😶🌫️
پوزخندی زدم و رفتم تو کلاس.
ویو بعد کلاس | آت 🦢
از کلاس اومدم بیرون و داشتم میرفتم خونه که صدای یوری رو شنیدم.
یوری: ددی!
میرا با صدای بلند به ته و یوری نگاه کرد و گفت:
÷: ته، میگفتی «من فقط ددی یه نفرم»، منظورت یوری بود؟
جین نگاهی به میرا کرد.
جین با استرس گفت:
جین: ن... نه...
تهیونگ نگاهی به من کرد و بعد به میرا.
&: میرا، بیا برو گمشو!
میرا خندهای زد و رفت.😄
منم لبخندی زدم و برای اینکه ته رو حرص بدم، گوشیمو درآوردم و شروع کردم به تمدید آرایشم . 😏
بعد تمدید آرایشم راه افتادم
بعد از چند لحظه داشتم میرفتم که...
ته صدام کرد...
ته: آت!
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
ویو آت 🌸
قبل از اینکه تهیونگ فرصت حرف زدن داشته باشه، از اونجا دور شدم و به سمت کلاس رفتم.
وقتی رسیدم، معلم داخل کلاس بود.
در زدم.
تق...
تق...
معلم: بیا تو.
با استرس گفتم:
×: سلام خانم.
برگشت سمتم.
معلم: برای چی دیر اومدی؟
×: ببخشید خانم، جایی کار داشتم.
نگاهی بهم انداخت.
معلم: دفعه آخرت باشه.
لبخند کمرنگی زدم و رفتم تو.
چند دقیقه بعد، ته اومد تو و بدون اینکه چیزی بگه، نشست سر جاش. 🎀
ویو زنگ تفریح | آت 🌸
با رینا از کلاس رفتیم بیرون و توی حیاط، روی یه نیمکت نشستیم و شروع به حرف زدن کردیم.
بعد از ده دقیقه، یکی وارد مدرسه شد و رفت سمت ته.
نگاهم ناخودآگاه سمت ته و دختره رفت.
بله...
یوری بود... دخترعموی ته. 👀
چند لحظه نگاهشون کردم و بعد نگاهم رو دزدیدم.
رینا متوجه شد.
$: آت...
آروم نگاهش کردم.
×: هوم؟
دستش رو روی دستم گذاشت، اما قبل از اینکه چیزی بگه، جیمین اومد سمتمون.
جیمین: آت!
نگاهش کردم.
×: جانم؟
جیمین: با رینا بیاید اونور، پیش من و ته و کوک و میرا.
سری تکون دادم و گفتم:
×: اوکی.
بعد از رفتنش، ما هم رفتیم سمتشون.
همین که ته رو دیدم، نگاهم رفت سمت دست ته که دست یوری رو گرفته بود.
خودمو عادی نشون دادم و لبخند زدم. 🙂
جیمین: آت، فردا داریم میریم تیراندازی، توام میای؟
کمی مکث کردم و بعد گفتم:
×: آره... کیا هستن؟
جیمین: من، ته، کوک، رینا، تو، میرا، یوری.
نگاهی به یوری انداختم.
×: اوهوم.
جیمین: آهان، راستی آت...
نگاهش کردم.
×: هوم؟
جیمین: به سونگوو هم بگو بیاد.
تهیونگ که داشت با یوری حرف میزد، بعد حرف جیمین نگاهشو به من داد.
منم نگاهش کردم، لبخند زدم و گفتم:
×: حتماً میگم.
لبخند زدم و گوشیم رو درآوردم و به سونگوو زنگ زدم.
بوق...
بوق...
جواب داد.
منم چون فکری در ذهنم داشتم، قبل جواب دادن پوزخندی زدم. 😏
×: سلام عزیزم.
سونگوو آروم گفت:
سونگوو: سلام کوچولو، خوبی؟
×: من کوچولو نیستم!
سونگوو خندید و باعث شد منم بخندم.😂
×: راستی سونگوو...
سونگوو: جانم؟
×: فردا میای با بچهها بریم باشگاه تیراندازی؟
سونگوو کمی مکث کرد.
سونگوو: آره، چرا که نه.
×: باش... پس میبینمت.
سونگوو: باش، خدافظ کوچولو.
لبخند زدم.
×: خدافظ 🌼
بعد از قطع کردن، نگاهم به تهیونگ افتاد.
چشماش از عصبانیت شبیه چشمهای خماری بود. 😶🌫️
پوزخندی زدم و رفتم تو کلاس.
ویو بعد کلاس | آت 🦢
از کلاس اومدم بیرون و داشتم میرفتم خونه که صدای یوری رو شنیدم.
یوری: ددی!
میرا با صدای بلند به ته و یوری نگاه کرد و گفت:
÷: ته، میگفتی «من فقط ددی یه نفرم»، منظورت یوری بود؟
جین نگاهی به میرا کرد.
جین با استرس گفت:
جین: ن... نه...
تهیونگ نگاهی به من کرد و بعد به میرا.
&: میرا، بیا برو گمشو!
میرا خندهای زد و رفت.😄
منم لبخندی زدم و برای اینکه ته رو حرص بدم، گوشیمو درآوردم و شروع کردم به تمدید آرایشم . 😏
بعد تمدید آرایشم راه افتادم
بعد از چند لحظه داشتم میرفتم که...
ته صدام کرد...
ته: آت!
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۲۶.۱k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط