اعتماد پارت|۱۴۷|
(نفس عمیقی بکشید و شروع کنید)
۱۴۷
ا/ت
ضربان قلبم بالا رفته بود
کانگ مین هم متوجهش شد
–فکر کنم..
جملش نیمه کاره موند وقتی جونگکوک مقابلمون ایستاد
نگاهش اول روی دست کانگمین بود و بعد روی دستی که روی شونهی اون گذاشته بودم
در نهایت چشماش توی چشمای من قفل شد.
با صدایی آروم اما سرد و محکم گفت:رقص تموم شد خانم کیم
حالا کمکم میفهمیدم بازی با اون فقط منو تو هچل میندازه.
طوری به اون مرد نگاه میکرد که میترسیدم هر آن مشتی تو صورتش بزنه و همینجا بکشتش
دست اون مرد و گرفت و به ظاهر آروم پایین آورد اما با جملهای که گفت چشمام گرد شد
–شکستن دست تو بمونه برای یه وقته دیگه
کانگ مین با خونسردی وایستاده بود
روبه من گفت:ممنون از اینکه پیشنهاد رقصمو قبول کردین
سرمو تکون دادم
یهو کوک مچ دستمو محکم گرفت و دنبال خودش کشیدم
همهی نگاه ها دوباره دنبالمون می اومد
پچپچها از هر طرف بلند شده بود
–مگه دعواشون شده؟
–آقای جئون خیلی عصبانیه
–اون آقای کانگه که با کیم ا/ت رقصید؟
سعی کردم دستم رو آزاد کنم.
–جونگکوک..
جواب نداد.
قدماش حتی یک لحظه هم کند نشد،به میزی که وسایلمون روش بود رسید
گوشی،کیف کوچیکم و کت خودش رو برداشت
بعد بدون اینکه حتی به میزبان مراسم یا مهمون ها چیزی بگه سوییچ ماشین رو از روی میز برداشت و از اونجا خارج شدیم
–ول کن دستمو شکوندیش
بدون اینکه فشارشو کم کنه محکمتر گرفتش
–خوشت میاد دیوونم میکنی؟ هوم؟
کشیدم سمت جلو دره ماشینو باز کرد
با فکی منقبض گفت:سوارشو
تکون نخوردم که خودش سوارم کرد..بله!
درو محکم به هم کوبید.
سوار شد خودشم
–امشب هر بلایی سرت بیاد خودت مسئولی
دستگیره درو هرچقدر کشیدم باز نشد
مشتی به دره ماشین زدم و با حرص گفتم:بازش کن
پوزخندی زد و با سرعت مشغول رانندگی شد
انگار کر شده بود و هیچی رو نمیشنید
وقتی به حیاط عمارت رسیدیم
قفل درو زد،زودتر ازش پیاده شدم و سمت عمارت قدم برداشتم.
دستمو از پشت کشید و منو روی دوشش انداخت
–ولم کن..بزارم زمین
دست و پا میزدم اما لحظهای هم تعادلش به هم نمیخورد.
وارد عمارت که شدیم روبه خاله یو کاملا جدی گفت:نمیخوام امشب کسی تو عمارت باشه،به اون سه نفرم بگین امشبو جای دیگه صبح کنن،فردا هم برنگردن.
با جیغ جیغ اسمشو صدا زدم اما اهمیتی نداد و راهیه طبقه بالا شد
–این جیغاتو نگه دار برای چند ساعت آینده
روی تخت پرتم کرد
سریع بلند شدم و کفشامو از پام بیرون کشیدم،کتش رو از تنش دراورد و گوشهای انداخت
خواستم از کنارش رد بشم و برم بیرون،اما کمرمو گرفت و کوبوندم به دیوار
با خشم شروع به بوسیدنم کرد،اگرچه من همکاری نمیکردم
دوتا دستامو پشت سرم روی کمرم با یکی از دستاش قفل کرد..
اون یکی دستشو گذاشت رو زیپم
–وقتی با اون مرتیکه لاس میزدی خوب صدات در میومد
–ولم کن
سرشو نزدیکه گوشم آورد
–حقته،تو میتونستی با اون زن بخندی،من چرا نتونم؟
……
شیطنت کردم تو مهمونی،چون فقط باهاش لج کرده بودم..اما الان واقعا ترسیده بودم
دستامو با کمربند بست
–نکن این کارو
با لبخنده کجی گفت:اما فقط قراره به من خوش بگذره عروسک
(روم به دیوار👈🏻👉🏻🙊)
۱۴۷
ا/ت
ضربان قلبم بالا رفته بود
کانگ مین هم متوجهش شد
–فکر کنم..
جملش نیمه کاره موند وقتی جونگکوک مقابلمون ایستاد
نگاهش اول روی دست کانگمین بود و بعد روی دستی که روی شونهی اون گذاشته بودم
در نهایت چشماش توی چشمای من قفل شد.
با صدایی آروم اما سرد و محکم گفت:رقص تموم شد خانم کیم
حالا کمکم میفهمیدم بازی با اون فقط منو تو هچل میندازه.
طوری به اون مرد نگاه میکرد که میترسیدم هر آن مشتی تو صورتش بزنه و همینجا بکشتش
دست اون مرد و گرفت و به ظاهر آروم پایین آورد اما با جملهای که گفت چشمام گرد شد
–شکستن دست تو بمونه برای یه وقته دیگه
کانگ مین با خونسردی وایستاده بود
روبه من گفت:ممنون از اینکه پیشنهاد رقصمو قبول کردین
سرمو تکون دادم
یهو کوک مچ دستمو محکم گرفت و دنبال خودش کشیدم
همهی نگاه ها دوباره دنبالمون می اومد
پچپچها از هر طرف بلند شده بود
–مگه دعواشون شده؟
–آقای جئون خیلی عصبانیه
–اون آقای کانگه که با کیم ا/ت رقصید؟
سعی کردم دستم رو آزاد کنم.
–جونگکوک..
جواب نداد.
قدماش حتی یک لحظه هم کند نشد،به میزی که وسایلمون روش بود رسید
گوشی،کیف کوچیکم و کت خودش رو برداشت
بعد بدون اینکه حتی به میزبان مراسم یا مهمون ها چیزی بگه سوییچ ماشین رو از روی میز برداشت و از اونجا خارج شدیم
–ول کن دستمو شکوندیش
بدون اینکه فشارشو کم کنه محکمتر گرفتش
–خوشت میاد دیوونم میکنی؟ هوم؟
کشیدم سمت جلو دره ماشینو باز کرد
با فکی منقبض گفت:سوارشو
تکون نخوردم که خودش سوارم کرد..بله!
درو محکم به هم کوبید.
سوار شد خودشم
–امشب هر بلایی سرت بیاد خودت مسئولی
دستگیره درو هرچقدر کشیدم باز نشد
مشتی به دره ماشین زدم و با حرص گفتم:بازش کن
پوزخندی زد و با سرعت مشغول رانندگی شد
انگار کر شده بود و هیچی رو نمیشنید
وقتی به حیاط عمارت رسیدیم
قفل درو زد،زودتر ازش پیاده شدم و سمت عمارت قدم برداشتم.
دستمو از پشت کشید و منو روی دوشش انداخت
–ولم کن..بزارم زمین
دست و پا میزدم اما لحظهای هم تعادلش به هم نمیخورد.
وارد عمارت که شدیم روبه خاله یو کاملا جدی گفت:نمیخوام امشب کسی تو عمارت باشه،به اون سه نفرم بگین امشبو جای دیگه صبح کنن،فردا هم برنگردن.
با جیغ جیغ اسمشو صدا زدم اما اهمیتی نداد و راهیه طبقه بالا شد
–این جیغاتو نگه دار برای چند ساعت آینده
روی تخت پرتم کرد
سریع بلند شدم و کفشامو از پام بیرون کشیدم،کتش رو از تنش دراورد و گوشهای انداخت
خواستم از کنارش رد بشم و برم بیرون،اما کمرمو گرفت و کوبوندم به دیوار
با خشم شروع به بوسیدنم کرد،اگرچه من همکاری نمیکردم
دوتا دستامو پشت سرم روی کمرم با یکی از دستاش قفل کرد..
اون یکی دستشو گذاشت رو زیپم
–وقتی با اون مرتیکه لاس میزدی خوب صدات در میومد
–ولم کن
سرشو نزدیکه گوشم آورد
–حقته،تو میتونستی با اون زن بخندی،من چرا نتونم؟
……
شیطنت کردم تو مهمونی،چون فقط باهاش لج کرده بودم..اما الان واقعا ترسیده بودم
دستامو با کمربند بست
–نکن این کارو
با لبخنده کجی گفت:اما فقط قراره به من خوش بگذره عروسک
(روم به دیوار👈🏻👉🏻🙊)
- ۸.۸k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط