وانشات ته چند شاتی (شات ۲)

تانیا :
رو تخت غلطی زدم
سعی کردم دوباره بخوابم ولی خسته شده بودم خوابیدم
بلند شدم موهام تو هوا پراکنده شده بود
نگاهم به در افتاد دوتا جعبه بود
انقدر حوصلم سر رفته بود هیجان زده شدم رفتم سمتش رویه زمین کنارش نشستم جعبه اولی از رویه دومی برداشتم یه لحظه ترسیدم نکنه داخلش چیز خطرناکی باشه
آب دهنم قورت دادم با احتیاط جعبه باز کردم
متعجب شدم جعبه دوم باز کردم
یعنی بعد دیشب تصمیم گرفته برام کادو بفرسته؟
جعبه اول برداشتم سمت تختم رفتم نشستم رویه تخت خالیش کردم
شکلات بود و بیشترش کلی گیره های رنگی رنگی بود
با توجه به موهام که تا زانو هام می‌رسید تعداد گیره کش سنجاق سرا زیاد بود
یعنی خودمو با موهام سرگرم کنم؟
چندتا لوازم آرایشم بود اما تعدادش زیاد نبود
اون یکی جعبه هم رفتم آوردم
یه لباس بود بازش کردم یه کاغذ ازش افتاد
برش داشتم بازش کردم
تولدت مبارک راپونزل-
لقبی که برام گذاشته بود گاهی ام گیسو کمند می‌گفت
اما ببینم امروز تولدمه؟
وای آره یادمه که ماه تولدم نزدیک بودیم
پس امروز باید شونزده ژانویه باشه
یه حس عجیبی ته دلم شروع به لبریز شدن کرد
جز کیک های دست پخت مادربزرگم کادوی تولدی نداشتم
اولین بار بود یکی برای تولدم کادو گرفته
اونم اینا همه
از داشتن چیزی حسرت نداشتم مادر پدرم مبلغ قابل توجهی از مرگ شون برام ارث گذاشته بودن
شاید چهر شون یادم نیاد اما مامان بزرگم می‌گفت عاشقم بودن و البته خودش تا قبل پونزده سالگیم که از دستش دادم
اما حس کادو گرفتن و اینکه یه نفرم به تولدم توجه نشون داده عجیب بود
به لباسی که داخل جعبه بود نگاه کردم
یه پیراهن آبی. رنگ آبیش روشن بود به روشنی آسمون صاف موقع فصل بهار
بلند شدم رویه خودم اندازش گرفتم
بنظر من فیت تنم بود و قدش هم اندازه بود
دلم میخواست امروز به در دیوار زل نزنم خودمو با استایل کردن سر گرم کنم از یه سمتم غرورم می‌گفت همرو برگردون تو جعبه وقتی باز سر کلش پیدا شد بزن تو سرش
ولی اولین کادوی زندگیم دلم نمی‌خواستم آسیب ببینه

مردک...
احتمالا اگه تو یه زمان دیگه میدیدمش روش کراش میزدم
دوست دارم رویه کاراشم کراش بزنم
اما کسی تو این دورو زمونه نمیاد محبتش بی دلیل خرج کسی کنه
ولی..
لعنتی تونست امروز رسما مخم بزنه
یعنی رفته وقت گذاشته تاریخ تولدم پیدا کنه ؟یا از قبل میدونسته ؟
شایدم به طور رندوم فهمیده
نمی‌دونم چه خبره
تنها چیزی که از یک ماه دستم اومده اینه که تویه طول روز من اصلا بیرون اتاق نمیتونم برم و اون شب خونس
بین حوالی ساعت هشت تا دوازده
بعدش باز دیگه نیست
وقتی هست پرسه زدن تویه خونه آزاده
بودنش تویه خونه تایم مشخصی نداره گاهی چهار ساعت گاهی ام نیم ساعت
به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم
سه ظهر نشون میداد-
دیدگاه ها (۹)

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

رمان :«پسر عموی جذابم»part :1 ویو «سلین»با صدای آلارم گوشیم ...

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

وقتی پریود بودی💙پارت ۲از خواب بیدار شدم...حقیقتا خیلی خوب بو...

عاشق part¹ویوات :  از خواب بیدار شدم کوک نبود الان دیگه ظهر ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

/عشق فراموش شده/{p6} ...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط