اجبار شیرین پارت 3

یونا ویو

ساعت 8 صبح بیدار شدم تا شب کار کردم.
شب ساعت ۲ رفتم عمارت مامان بزرگ.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و وارد عمارت شدم.
رفتم تو دیدم مامان بزرگ با 6۰ سال سن نشسته داره فیلم و.و.ر.ن میبینه.

یونا: مامان بزرگ ، با ۶۰ سال سن، 8 بچه داری یه 14 15 تا نوه نشستی ساعت دو صبح فیلم پ.و.ر.ن میبینی؟ بابا تو دیگه کی هستی؟ ( متعجب )

چ: زهرمار ، دختره خر ترسیدم، آدم یه دفعه میاد؟ درضمن پ.و.ر.ن دیدن ربطی به سن و سال نداره ، دلم خواست بشینم و.و.ر.ن ببینم.

یونا: باشه پس بزار منم بیام بینم.

چ: باشه، در ضمن من خیلی اجاقم روشن بود هر سال یه بچه به دنیا می اوردم که دیگه دکتر گفت بسه ( چشمک )

یونا: باشه باشه ( خنده )

خلاصه فیلم رو دیدن و رفتن خوابیدن.

☄️دو ماه بعد☄️

طبق معمول نه میتونم چیزی بخورم نه برای چیزی میل دارم از اون طرف هم حالت تهوع ول کنم نیست.
امروز رفتم به مامان بزرگ گفتم که گفت

چ: نکنه حامله ای؟ ( متعجب )

یونا: چی؟ چرا چرت . پرت میگی مامانی ( بچم ترسید )

چ: راستش رو بگو، دوماه پیش که از مهمونی قرار دادمون با شرکت LL برگشتی لنگ میزدی، ماجرا چیه؟

یونا: خوب انگار اون شب تو مشروبم تحریک کننده ریخته شده بود ، منم وقتی فهمیدم خواستم برم دستشویی ولی نظرم عوض شد و رفتم تو یکی از اتاق های وی آی پی بار، ولی همین که خواستم در اتاق رو ببندم یه پسر اومد تو اتاق و منم تا خواستم بندازمش بیرون هوشیاریم رو از دست دادم و کارام دست خودم نبود و صبحش هم که بلند شدم خودم و اون پسر رو لخت کنار هم دیدم ( سرش پایینه و صداش می‌لرزه )

چ: پسره کی بود ( با لبخند )

یونا: هیونجین

چ: خوب بریم برای گوشمالی، تو هم یه تست بارداری تو کشو هست بردار تست بده بعد هم جواب رو برام بفرس ( با لبخند میگه بعد هم کتش رو میپوشه و کیفش رو برمی‌دارد و می‌ره )

هیون ویو

تو دفترم نشسته بودم که مامان بزرگ زنگ زد گفت برم کافه ای که یه خیابون با شرکت فاصله داره، منم بلند شدم و رفتم.
همین که رسیدم خواستم بغلش کنم که گوشم رو گرفت و پیچوند.

هیون: ایییییییییییییییییی( داد )

چ: زهرحلاهل که نوه من رو حامله می‌کنی اره؟ ( داد و عصبی )

هیون: چی؟ وات؟ چیشد؟ کی حاملس؟ ( کلا درد گوشش رو فراموش کرد )

چ: یونا ( گوش هیون رو ول می‌کنه و میشینه رو صندلیش )

هیون: هاااااا، یونا؟ یونای خودمون؟از کی حاملس؟( بچم رد داد مغزش یه دوتا هم آمپر سوزوند )

چ: احمق از تو حاملس، اون شب که برای قرار داد تو بار جشن گرفتین باهم خوابیدن و الان هم یونا دو ماهه حاملس.

هیون: از کجا میدونین؟اصلا شاید مسموم شده و فکر میکنین حاملس، اصلا تست بارداری داده؟ ( متعجب )

چ: نه تست نداده، من می‌دونم نون بارداره.

هیون: از کجا ؟

چ: خب...خب حس مادرانم بهم میگه ( استرسی )

هیون میخواست چیزی بگه که برای گوشی مامان بزرگ پیامک میاد از طرف یونا.

🫧پیام ها

: مامانیییییییییی، من واقعاً حاملم.

: حالا چیکار کنم؟

: برم سقطش کنم؟

: مامانی من نمی‌خوام 😭

: ای خدا این چه گوهی بود من خوردم؟

: مامان حالا چه گوهی بگیریم سرمون؟

: مامانی کجایییییییی؟

: مامانی اومدنی میشه برام بستنی با طعم شکلات و وانیل و قهوه و موزی بخری؟

: عرررررر فک کنم اولین ویارم هست این.

پایان پیام ها 🫧

مامان بزرگ بعد اینکه پیام هارو میخونه عکس تست بارداری رو که مثبت بود و یونا براش فرستاده بود رو به هیون نشون میده.
هیون هم گوشی رو میگیره و اول یه ثانیه به تست زل میزنه بعد می‌ره همه پیام های که یونا فرستاده رو میخونه و بعد دوباره می‌ره رو عکس تست.

چ: خوب اینم مدرک.

هیون: خب حالا من چیکار کنم؟

چ: تو و یونا باید اشتباهتون رو جبران کنید، برای جبران هم باید باهم ازدواج کنید.

هیون: چییییییییییییی ( داد )

چ: همین که شنیدی.





✨ ادامه دارد ✨





🦋
خ
م
ا
ر
ی
🦋
دیدگاه ها (۰)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت چهاردهمیونا با ناباوری به کانگ ن...

ببخشید اما کلییییی مومنت هیونلیکس پیدا کردم و نتونستم نزارممم

Iove and the moonPart322هفته بعد کوک داخل  شرکت  برای یه سفر...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

" ویو لیا "به کوک نگاه کروم اونم داشت نگام میکرد باورم نمیشه...

فیک کوک فصل ²پارت²ولی اینبار گریه هاش از روی خوشحالی بود نه ...

فیک شوگا مافیای بیرحم دختر لجباز پارت یازدهم

Iove and the MoonPart 47ویو یوناصدای تیر توی کل خونه پیچید.ی...

تو نمی‌دونی ولی باد لای موهات منم. اون شب که درد داری، گرمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط