چندپارتی (تهیونگ)

اینو‌ گفت‌ و‌ رفت و بعد مامانم گفت:
م.ات‌:خب‌ غذا‌ آماده‌ شد‌...آت‌ برو‌ لباساتو‌ عوض کن‌ بیا ناهار بخوریم
+باشه
(رفتم‌‌ لباسمو‌ عوض‌ کردم‌ و‌ رفتم‌‌ پایین‌ و
روی‌‌ صندلی‌ کنار مامانم نشستم‌
همه‌‌ شروع کرده‌ بودند‌ و‌ داشتند‌ ‌غذا‌شونو‌ میخوردند‌
جونهو:پدر‌ من‌ وتهیو‌نگ‌ بعد‌‌ غذامیخوایم‌‌ بریم‌ ‌ گلف‌‌ شماهم‌ ‌با‌ ما‌ می‌آید ؟
پ.ب:نه‌ من‌ نمیام‌ ولی‌ آت‌ رو‌ با‌خودتون‌ ببرید‌‌
جونهو:آت‌ با‌ ما‌ میای؟
ات:خب‌..‌مامان‌ اشکال نداره‌ برم؟
م.ات:نه‌ عزیزم‌‌ اگه‌ میخوای برو‌
(غذامون‌ تموم‌ شد‌‌ ‌
و‌ رفتیم ‌ توی‌ وسطای‌ راه‌ بودیم‌ که گفتم:
+اشکال نداره‌ شمارو‌ دایی‌‌ صدا‌ بزنم‌‌ ‌‌
جونهو:نه..هر‌جوری‌ راحتی‌
+ممنون
جونهو:ات‌میگم‌..میخوای‌ بعد‌‌ دیپلمت‌ بیای‌‌ توی‌ باند‌ ما‌ کار‌ بکنی‌‌
+نه من‌ میخوام‌ به کالج‌ برم‌ و‌ حقوق بخونم‌
جونهو:اگه‌ وکیل‌ بشی‌‌ خیلی‌ به دردمون‌ میخوری
+آره
(اون‌ روز‌‌ ‌تموم‌ شد‌ و‌ چند‌ روز‌‌ به همین ‌روال‌ گذشت)


فلش بک‌ ‌چند‌ روز‌‌ بعد‌‌ مدرسه

ات
مدرسه تموم‌ شد‌‌ ‌ومن‌ و‌ بورا‌‌ تصمیم‌ گرفتیم‌ بریم‌ ‌بیرون‌ و‌ زنگ‌ زدم‌ به مامانم تا‌ اجازه بگیرم‌‌ برم‌ بیرون‌‌
+الو‌ مامان‌ سلام ‌من‌و‌ بورا‌‌ میخوایم‌ بریم‌ بیرون‌‌ اگه‌ تا‌ چند‌ ساعت‌‌ دیگه نیومدم‌ نگران‌ نباش
م.ات:الو‌ سلام ‌عزیزم‌ باشه مراقب خودت باش
+باشه،خدافظ
م.ات:خدافظ

ویو‌ مامان‌ آت‌
پدرم‌‌ بهم‌ گفت‌ باهام‌ کار‌ داره برم‌ به اتاقش‌...
رفتم‌‌ اتاق‌‌ کارش‌ دیدم‌‌ اونجا‌‌ همراه با‌ جونهو‌ هستن
م.ات:با‌ من‌ کاری داشتید
پ.ت:یه‌ مسئله‌ای‌ پیش‌ اومد‌ه‌
م.ات:چی‌شده؟
پ.ت: جونهو‌ داره پیر‌ میشه و‌ باید‌‌ تا‌ چندسال‌‌ دیگه‌‌ تهیونگ‌ اداره‌ باند‌ رو‌ دستش‌ بگیره
م.ات:خب‌ بعدش‌
پ.ب:‌قبل‌ از‌ اینکه تهیونگ‌ بیاد‌ جای جونهو‌‌ باید‌‌ یه‌ جانشین‌‌ انتخاب ‌‌کنه‌ یعنی‌‌ بچه‌ دار‌ بشه
م.ات:الان‌ من‌ باید‌‌ چیکار‌ کنم؟‌
پ.ب:تهیونگ‌و‌ ات باید‌‌ ازدواج ‌کنن
م.ات:چی‌ شوخیتون‌ گرفته؟‌ات‌ هنوز بچست‌
پ.ب:مهم‌ اینه‌که اون‌‌ الان‌ میتونه‌ بچه‌ دار‌ بشه(پوزخند)
م.ات:چرا‌‌ ات؟‌ برید‌ یه‌ دختر دیگه پیدا کنید
پ.ب:نه‌ الان‌ هیچکس قابل اعتماد نیست
م.ات:خواهش میکنم ‌این‌ کارو‌ با‌ اون‌ نکنید
پ.ب: وقت ‌داری‌ تا‌ فردا‌‌ بهش‌ بگی
م.ات:‌‌ من‌ و‌ آت‌ از‌ اینجا میریم‌
پ.ب:اگه‌ از‌ اینجا فرار کنی‌‌ جنازه‌ بچت‌ روی‌‌ دستت‌ میمونه فهمیدی(داد)
(از‌ اتاق‌ اومدم بیرون‌‌ به این‌ فکر‌ میکردم‌ چجوری به آت‌ بگم‌

فلش بک‌ به ‌ساعتpm۷

ات
اومدم‌ خونه و‌ تا‌ میخواستم‌‌ ‌برم‌ توی‌ اتاقم‌ مامانم صدام زد‌
م.ات:اومدی؟
+سلام،اره‌
م.ات:میشه بیای‌‌ اتاقم‌ باهات‌ حرف‌ دارم‌
+باشه
(با.مامانم‌ رفتیم‌‌ توی‌ اتاقش‌
+خب‌ چیزی‌‌ میخواستی بگی؟
م.ات:آت...«همه‌ چیز‌و‌ براش‌ تعریف ‌کرد
+ما..مامان‌ من‌
م.ات: متاسفم ‌هیچ‌ راهی‌ نداریم
(بلند‌‌ شدم‌ رفتم‌ بیرون‌‌ ‌و‌ به سمت‌ اتاق‌‌ خودم‌ رفتم‌‌،، رفتم‌‌ خودمو پرت‌ کردم‌ روی‌‌ تخت‌‌...
هیچ ‌حسی‌ نداشتم ولی‌ انگار نوره‌ کوچیکی‌‌ توی‌ دلم‌ به وجود‌ اومده بود‌ که باعث قلقلک‌ ضعیفی ‌توی‌ دلم‌ میشد‌‌
گوشیم‌ توی‌ جیبم‌ بود‌ که باعث لرزش‌ کمی‌‌ شد‌ که من‌ متوجه شدم
یه پیام‌ از‌ طرف.....

ادامه دارد.....
‌
بچه‌ها‌ ناشناس.‌ ساختم هرچی دوست‌ داشتین بگید‌‌ خوشحال میشم ‌ البته بجز‌ فش‌ و‌ هست💜
نظر خودتون رو بگید 💜
دیدگاه ها (۱)

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

My dady پارت ②①تهیونگ: با توام... ات: پول درمیوردم«آروم» تهی...

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

THE FIRST KISSPART: 8بعد از حرفم سکوت کرد دوباره به سمت خونه...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

پارت 1

From hate to lovePart:9 ویو آرتمیسدلم خیلی درد میکرد و داشتم...

تهیونگ گفت:تهیونگ: خب، صبر کن... من میرم یه بطری آب و چندتا ...

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط