{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم

فصل سوم
صبح زود بیدار شدم تا به هتل بروم.
دوش سریعی گرفتم و برای خوردن صبحانه بیرون رفتم. اقا جون و مامان بزرگ بیدار بودند. اقاجون با دیدن من خندید و گفت:
- صبح بخیر سحرخانم. سحرخیزی بابا!
با لبخندی پاسخش را دادم:
- صبح اقا جون خودم بخیر. ای کما بیش.
- بیا ببینم زبون باز، انگار تو همه چیزت به سمن رفته.
-اِاِ. مگه مامان هم زبون باز بود؟
مامان بزرگ خنده ای کرد و گفت:
- اونم چه جورهم . با همون زبون خودشو عزیز حاج احمد کرده بود!
- اوه. اوه. خوبه بذار ببینم دیگه چی از مامان خانم کشف می کنم؟
و دست در گردن مامان بزرگ انداختم و گفتم :
- مگه نه مامانی؟
اقا جون به اعتراض گفت:
- ای پدر سوخته. حالا می خوای علیه دختر من توطئه کنی ؟ بذار بببینمش حسابتو می رسم.
دستهایم را بالای سرم بردم و گفتم:
-تسلیم. با مدافعی مثه شما کی جرات میکنه؟ نه بابا؛ از خیرش گذشتم.
و کنارمامان بزرگ پشت میز نشستم و همراه با انها صبحانه ی لذیذی را خوردم. سریع به اتاق برگشتم اماده شدم و با برداشتن لپ تاب و نقشه ها از اتاق بیرون زدم . از اقا جون و مامان بزرگ خداحافظی کرده و راهی هتل شدم .
وقتی به هتل رسیدم؛ ساعت حدود هشت بود. نگران بودم رضا هنوز بیدار نشده باشد. به خاطر همین، به طرف گیشه رفتم و از متصدی سراغ رضا را گرفتم . او هم گفت:
- اقای معتمدی در رستوران هستند.
به رستوران رفتم. چشم گرداندم تا اینکه او را پشت میز کنار پنجره دیدم. همان لحظه سرش را بلند کرد و با دیدن من، لبخندی زد و دستی برایم تکان داد.
به طرف میز رفتم.
- سلام خانم خانما. صبح عالی بخیر.
- سلام. مرسی. صبح تو هم بخیر.
- فکرنمی کردم اینقدر زود بیای.
- ناراحتی برم دیر بیام؟
- نه بابا! از خدامه. تازه دعا دعا می کردم زودتر بیای. اخ که دلم چقدر تنگ شده بود.
- اِاِ. رضا! یکی بشنوه فکر می کنه چند روزه ندیدی منو! از دیروز تا حالا مگه چقدره؟
- حق داری! عاشق نیستی بفهمی چی می کشم! اون از اولش که حرفم را باور نمی کردی، شش ماهه دنبالت منو کشوندی! حالام که جواب مثبت دادی اینطوری!
- رضا واقعا عجولی! میدونستی؟
- اره . اصلا همین امروز نقشه ها رو تا شب تموم می کنیم. تا برگردیم تهران!
- رضـــــا!
- جانم عزیزم ؟ چی شده؟ امروز رضا از دهنت نمیافته؟ لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:
- نکنه تو هم دلت تنگ شده بود رو نمی کنی ناقلا؟؟؟
- صبحانتو بخور زود بریم کارمونو شروع کنیم.
رضا موزیانه نگاهم کرد و گفت:
-حرفو عوض نکن. اما نه! خوبه! انگار تو هم عجله داری.
در حالی که حرص می خوردم گفتم :
- رضا امروز چت شده تو؟
- هیچی! گلم؛ از اثرات دوری یاره! زده به سرم عین مجنون بشم.
- مواظب باش نشی، که من شوهرمجنون نمی خوام.
- چشم عزیزم. از نوع فرهاد بشم که ایرادی نداره؟
- نه؛ مثل این که امروزجدی جدی یه چیزیت میشه ها!
رضا خنده ای کرد و گفت:
- ای قربونت برم. ببین وقتی حرص می خوری بامزه می شی. ادم دوست داره درسته قورتت بده.
- نه جانم! من هنوز جوونم، ارزو دارم. بیشتر از این اینجا بشینم خطرجانی داره برام. بهتره برم.
تا خواستم بلند شوم رضا سریع دستم را گرفت و گفت:
-بشین. شوخی کردم خانمی، راستی تو نمی خوری؟
-نه؛ مرسی. با اقا جون اینا خوردم.
رضا مشغول خوردن صبحانه شد و گفت:
- پس حسابی خودتو تو دلشون جا کردی ناقلا؟
- اون که بله. اما بیشترش به خاطرشباهتم به مامانه. اقا جون می گفت:
-هم از لحاظ رفتاری هم قیافه مثله مامان هستم .
- مطمئن باش. جدا از این چون تنها نوه ی اون ها هستی براشون عزیزی.
- اوهوم.
-تو چی؟ دوسشون داری؟
- وای رضا. مامانی انقده مهربونه! عاشقشم!
- خوش به حال مامانی!
- ای حسود!
- چه کنم دیگه؟ کمبود محبت دارم، اقا جون چی؟
- اون که جای خود داره. اونم دوست دارم. انقدرشوق دارم برم تهران این خبر را به مامان بدم، که نگو!
- پس دوباره بر می گردی اصفهان!
- اره دیگه؛ مامان را میارم اشتی کنون.
قیافه ی رضا وا رفت و گفت:
- پس بازباید من بدبخت بمونم تو خماری.
- رضا این همه منتظرشدی، اینم روش! بعد اشتی کنون انشا الله می رسیم به موضوع شما!
- نمی خوام، اصلا تا رسیدیم تهران من میام خواستگاری! خیالم راهت شه، بعد تو با مامانت بیا اصفهان.
- امان از دست تو!
- همین که گفتم.
- اوه اوه! اخماشو ببین. نکنه از الان می خوای حرف حرف تو باشه؟
رضا با خنده ای گفت:
- اره دیگه؛ باید از الان حساب کاردستت بیاد!
- اِاِاِ. این طوریاست، خوب چه تضمینی می دی من ازحرفم برنگردم؟
- نه تو رو خدا! بابا شوخی کردم. من کجا و دیکتاتور بازی کجا؟ اصلا تو خانواده ی ما زن سالاریه!
خنده ای کردم وگفتم:
- نه خیرمساوات بهتره! نه زن سالاری نه مردسالاری.
رضا بوسه ای بر دستم زد و گفت:
-عاشق همین اخلاقتم وروجک!
خجالت زده دستم را از دستش بیرون اوردم، رضاخنده ای کرد و گفت:
- بلندشو بریم
دیدگاه ها (۴)

فصل چهارمبا صدای زنگ موبایلم، چشم گشودم. دست دراز کردم و گوش...

فصل پنجم فصل آخر همراه رضا به اصفهان رفتیم. من می خواستم درم...

فصل دوم رمان قلب مهربان:عصر هوا خوب بود. برای قدم زدن به بیر...

فصل اول رمان قلب مهربان امیدوارم خوشتون بیاد حتما حتما بخونی...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part76صبح با صدای بابا بیدار شدمداشت با تلفن ...

part 2کنار رفت و آروم قدم برداشتم.. قبلش بهش شب بخیر گفتم و ...

پارت. ۲۸

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

P²

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط