در دنیای من عشق بی معنی ست
پارت 8:در دنیای من عشق بی معنی ست✨️
ویو هیونجین:دکتر اومد و بعد معاینه کردن لونا بهش سرم زد و ی چند تا کرم و دارو داد و گفت باید ی هفته بخوره تا کامل خوب بشه
هیونجین:چرا اینحوری شد؟
☆اسم دکتر چان هست و با هیونجین دوستم هست
چان:یعنی واقعا نمیدونی هیونجین؟
هیونجین:چی رو باید بدونم که نمی دونم؟
چان:از دستت خسته شدم چون این دختری بدبختی که گرفتی و اسمش بهم نگفتی به غذای دریایی حساسیت داره و مقدار خیلی زیادی غذای دریایی خورده
هیونجین:اسمش لوناست خب من نمی دونستم به غذای دریایی حساسیت داره تازه خودش خورده می تونست بگه حساسیت دارم ولی نگفت به من چه
چان:معلوم نیست چیکار باهاش کردی که نگفته
هیونجین:من کاری نکردم
چان:جدی؟!تو گفتی منم باور کردم
با نگاه چان بهم حرف زدم
هیونجین:خب ازدواج با من چیه که مگه؟
چان بهش ی شک بزرگ وارد شد
چان:چییییی تو بزور داری باهاش ازدواج میکنی؟
هیونجین خیلی خونسرد گفت:آره
چان:یعنی هیچوقت عوض نمیشی تو هم دقیقا شبیه اون داداشتی ولی باید بگم بهتره اینو خوب بفهمی اتفاقی برای داداشت افتاد به خاطر عشق نبود که الان می خوای با نفرت ازدواج کنی
☆هیونجین چیزی نگفت و چان بدون حرفی از عمارت خارج شد
هیونجین رو کاناپه ی جلوی تخت نشست و ب لونا خیره شد درسته ی حسایی به لونا داشت ولی نمی خواست بهش اعتراف کنه مخصوصا بعد اون اتفاقی که برای برادرش افتاد
خب خب بعد مدت ها پارت و خیلی طولانیه چون تو ی پارت جا نشد دو تا پارت کردمش چون تو ی دونه جا نمیشد
ممنون از کسایی که حمایت میکنن💋💖
ویو هیونجین:دکتر اومد و بعد معاینه کردن لونا بهش سرم زد و ی چند تا کرم و دارو داد و گفت باید ی هفته بخوره تا کامل خوب بشه
هیونجین:چرا اینحوری شد؟
☆اسم دکتر چان هست و با هیونجین دوستم هست
چان:یعنی واقعا نمیدونی هیونجین؟
هیونجین:چی رو باید بدونم که نمی دونم؟
چان:از دستت خسته شدم چون این دختری بدبختی که گرفتی و اسمش بهم نگفتی به غذای دریایی حساسیت داره و مقدار خیلی زیادی غذای دریایی خورده
هیونجین:اسمش لوناست خب من نمی دونستم به غذای دریایی حساسیت داره تازه خودش خورده می تونست بگه حساسیت دارم ولی نگفت به من چه
چان:معلوم نیست چیکار باهاش کردی که نگفته
هیونجین:من کاری نکردم
چان:جدی؟!تو گفتی منم باور کردم
با نگاه چان بهم حرف زدم
هیونجین:خب ازدواج با من چیه که مگه؟
چان بهش ی شک بزرگ وارد شد
چان:چییییی تو بزور داری باهاش ازدواج میکنی؟
هیونجین خیلی خونسرد گفت:آره
چان:یعنی هیچوقت عوض نمیشی تو هم دقیقا شبیه اون داداشتی ولی باید بگم بهتره اینو خوب بفهمی اتفاقی برای داداشت افتاد به خاطر عشق نبود که الان می خوای با نفرت ازدواج کنی
☆هیونجین چیزی نگفت و چان بدون حرفی از عمارت خارج شد
هیونجین رو کاناپه ی جلوی تخت نشست و ب لونا خیره شد درسته ی حسایی به لونا داشت ولی نمی خواست بهش اعتراف کنه مخصوصا بعد اون اتفاقی که برای برادرش افتاد
خب خب بعد مدت ها پارت و خیلی طولانیه چون تو ی پارت جا نشد دو تا پارت کردمش چون تو ی دونه جا نمیشد
ممنون از کسایی که حمایت میکنن💋💖
- ۷۴۵
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط