مادرم
مادری به سمت ما آمد و از مشکلاتشان گفت. صحبت مادر دلمان را شکست. او خواسته اش کوچک بود اما دلش پر از حرف. مادر می گفت: ایجا همه فقیر هستیم، چیزی نداریم و از دولت می خواهیم که به ما رحم کند. نه گوشت نه غذا و نه آب برای خودمان می خواهیم، تنها آب برای حیواناتمان بفرستند که تلف نشوند.
- ۴۷۱
- ۲۹ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط