مادرم

مادری به سمت ما آمد و از مشکلاتشان گفت. صحبت مادر دلمان را شکست. او خواسته اش کوچک بود اما دلش پر از حرف. مادر می گفت: ایجا همه فقیر هستیم، چیزی نداریم و از دولت می خواهیم که به ما رحم کند. نه گوشت نه غذا و نه آب برای خودمان می خواهیم، تنها آب برای حیواناتمان بفرستند که تلف نشوند.
دیدگاه ها (۱)

فاطمه(س) مادر مقاومت استدر ایام فاطمیه، دلمان به کوچه‌های مد...

﷽⚠️ «#لالاییِ غفلت» (نامه‌ای به دولت و ملت)✍ابوذر خدادادی م...

•~رمان پشت شیشه‌ های مات~•Part 1💜:طنین سکوتصدای تیک‌تیک ساعت...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟘Que sera sera𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡طبقه دو...

🔴 بر سر «ایران» با هیچ‌کس شوخی نداریم! / ورود وطن‌فروش‌ها به...

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

سناریو مایکی { جنگل چشمات} + خانم ازتون خواهش میکنم. من مسئو...

گردهمایی جانفدایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط