فیکشن سهون پارت ۲۵

🚫رقص روی خون🚫
پارت بیست و پنجم
نویسنده:ارتمیس

بکهیون با لجبازی تمام جواب داد:چرا باید بفرستمش؟اونم برای تیم اوه سهون!
سوهو پلکاشو روی هم فشار داد که یکدفعه سهون گوشیو از دستش کشید:اگر نفرستیش از بین آیو یا نانا یکی میمیره!تو که نمیخوای مگه نه؟!
سهون از قضیه دوستی ایو و بک و همچنین زندگی کردن نانا باهاش خبر داشت
یعنی خبردار شد
بکهیون خودش بعد زمزمه "لعنتی" گوشی رو قطع کرد
دنبال چانیول رفت و جوری خودشون رو به ویلا رسوندن که انگار با ماشین پرواز کردن!
بکهیون فکر میکرد سهون تهدیدش کرده یا بلایی سرشون اورده
نمیدونست که شر از خود ویلا و مردی که ازش محافظت کرد و بهش پناه داده هست
از ماشین سریع پیاده شد و با مشت به در ویلا سهون زد
خیلی سریع در باز شد
با صحنه ای که دید حس کرد داره فیلم درام میبینه!
نانا تو بغل لیسا دستیار سهون بود و اون دختر سعی داشت خودشو کنترل کنه تا اشک نریزه
و اون اوه سهون مغرور تبدیل شده بود به اوه سهونی که بال و پرش شکسته
نشسته روی زمین به دیوار تکیه داده بود
ولی ایو نبود!!
طرفش رفتم و یعقشو گرفتم و بلندش کردم و عربده زدم:چه بلایی سرشون اوردی عوضی
سهون هیچ جوابی نداد
انگار روحش از جسمش جدا شده بود
بکهیون خواست تو صورتش مشتشو بکوبه اما لیسا جلوش و گرفت:اونا ادمای باباش بوده که میخواسته آیو رو بکشه!
اشکاش یکی بعد از یکی دیگه روی صورتش سر میخورد به صدای بلند تری گفت:ایو تمام تلاششو کرد تا بهتون بفهمونه با اینکه یا بخاطر پدر اشغالش کشته میشد یا ادمای خطرناکی از امثال شما هااااا
چانیول اخمی روی صورتش نقش داد و محکم گفت:الان وقتش نیست!ممکنه نانا جونشو از دست بده
یکی از اتاقا که مناسبه رو اماده کنین
لیسا فورا داخل خونه رفت تا اتاقو اماده کنه
بکهیون سمت نانا رفت و قبل از اینکه چانیول بلندش کنه خودش زیر زانو و کمر نانا رو گرفت و بغل کرد و به سمت اتاقی که لیسا رفت برد
جسمش سبکتر و سرد شده بود
از اتاق خارج شد تا چانیول کارشو انجام بده
با حال گرفته از سهون پرسید:آیو..ایو کجاست؟؟
خیلی کوتاه جواب داد:پیش سوهو
بکهیون نگاهی به دور و اطراف انداخت
کاشی هایی که خونی شده بودن
و اب استخری که رنگش تغییر کرده بود
فضا جوری گرفته بود که اگر هزاران ادمو میکشتی در این حد گرفته نمیشد!
جیسو یعقه ی قاتلو گرفته بود و کشون کشون تا حیاط اورد و پرتش کرد و محکم لگدی بهش زد که از پنج پله ی اخر باغ هم پایین افتاد
چاقویی که ایو باهاش زخمی شده بود هم کنارش پرت کرد
جیسو هم حال چندان خوبی نداشت!
ولی به خوبی مخفیش کرده بود
شاید فقط از چشمای قرمزش میشد متوجه شد که ناراحته
بکهیون سرشو بالا اورد و گفت:مطمئنید ادمای پدر نانا و ایو هستن؟!.....

ادامه دارد...♤
فالو کنید با پیچ² بک میدم
دیدگاه ها (۱)

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

جادویی به نام عشق

— لیسا توضیح داده که دوران کارآموزیش مجبور بوده آهنگ‌های رپ ...

پارت 2 Sweet sin

🍷🌹…………………………پارت۱۱…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا………………… ویو مین ……...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

𐙚 پارت ² | ویو نامرابالاخره زنگ تفریح خورد و من سریع کتابم ر...

ابلیس

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6۲جک بعد از چند بوق ...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط