{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🗒

🗒
جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد،
به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیر زن شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن،
سپس راهش را ادامه داد و رفت،
پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است،
جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود،
پیرزن به او گفت: مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آن را نخواهی یافت!
دیدگاه ها (۱)

still with you

پارت ۱۱ — روزی که شهر شلوغ شدصبح آن روز، از وقتی یورا چشم با...

جهانی میان بیداری و خواب Part:3

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۵._ حالا با یه بچه،...

part 1

چند پارتی

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

007-پنهان در مه - پارت ۶۲

contact 🍷#contract 𝑃𝑇6ویو هویج:چند روز بود جیمین با ات حرف ن...

صدای شلیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط