پارت۳۴(یخی که عاشق خورشید شد)
(یخی که عاشق خورشید شد)
پارت ۳۴
ا.ت:ولشکن
ا.ت:تا کی قراره اینجا بمونم؟
تهیونگ:اصلا مگه قراره بری؟
ا.ت:هویی منظورت چیه؟(داد)
تهیونگ:پیش خودم میمونی
بعد از این حرفش از رو تخت پاشد و از اتاق رفت بیرون
دیگه داشتم واقعا رد میدادم یه لیوان از میز کنارم برداشتم و از پارچ یکم آب ریختم تا ته سر کشیدم بعد لیوانو گذاشتم رو میز،هرچقدر هم آب بخورم از عصبانیتم کم نمیشه
خدایا من باید چجوری شروع کنم؟دیقا باید چیکار کنم؟یعنی راهی که انتخاب کردم درسته؟
یه اشکی از گوشه چشام اومد
یکی در اتاق رو به آرومی زد زود اشکامو پاک کردم و درو باز کرد و اومد تو، اجوما بود
اجوما:دخترم بیا ناهار بخور این چند روز چیزی درست حسابی نخوردی،فقط بخاطر خودت
ا.ت:باشه الانمیام(لبخند)
اجوما رفت بیرون از اتاق منم پشت سرش راه افتادم رفتم تو سالن،رفتم سر میز نشستم تهیونگ هم اومد رو به روم نشست
اصلا نمیخواستم باهاش هم کلام بشم سرمو انداخته بودم پایین تا چشم تو چشم نشم باهاش
همین طوری داشتم با غذا بازی میکردم که با صدای تهیونگ به خودم اومدم
تهیونگ:چرا داری با غذا بازی میکنی؟
سرمو بردم بالا بهش نگاه کردم چند ثانیه همینطوری نگاش کردم و باز سرمو انداختم پایین و جوابشو ندادم
تهیونگ:امشب آماده باش میخوایم بریمجایی
ا.ت:کجا
تهیونگ:مهمونی
ا.ت:برچی من باید بیام هاا
تهیونگ:مگه من از تو نظر خواستم؟(داد)
قاشق رو کوبیدم رو ظرف و از جام بلند شدم و داشتم میرفتم سمت اتاق که تهیونگ داد کشید و گفت:راس ساعت ۷ باید حاضر باشییی
رفتم تو اتاق و درو با تمام زوری که داشتم کوبیدم صدای خیلی بدی داد
این پسره ای احمق واقعا منو دوست داشت؟پس چرا این مدلی رفتار میکنه وایی خدا
رو تخت نشستم همین طوری داشتم فکر و خیال میکردم که نگاهی به ساعت کردم ساعت ۵ بود
گفت باید ۷ حاضر باشم رفتم یه دوش ۱۰ دیقه ای گرفتم و اومدم بیرون موهامو شسوار کشیدم و شونه کردم ،بعدش بالا گوجه ای بستم
از کدوم وسایل استفاده کنم الان اصلا چی بپوشم این پسره اصلا به این چیزا فکر کرده؟
رفتم بیرون از اتاق رو مبل نشسته بود رفتم روبه روس واستادم سرشو اورد بالا و گفت:چیزی شده
ا.ت:هااا تو گفتی ساعت ۷ حاضر باشم ؟میشه بگی چطوری
تهیونگ:چی چطوری؟
ا.ت:دلت نمیخواد با این کهنه لته ها بیام که ن؟یا با این صورت بدون ارایش؟
ا.ت:واستا واستااا مهم ترینشو نگفتم با این زخم های هنریی که رو صورتم بجا گذاشتی چی هاااا؟(تن صدا یکم بلند)
تهیونگ از سر جاش پاشد و رو به روم واستاد خیره بهم شد بعد دستاشو آروم رو زخم های صورتم کشید و گفت:عجب زخم هایی شده ها دمم گرم
پسره ای ....استغفرالله
تهیونگ:نگران این چیزا نباش میکاپ آرتیست خبر کردم احتمالا الان تو اتاق بغلی منتظرته برو پیش اون
تهیونگ:وقتی ارایشت تموم شد تهه سالن یه اتاق هست برو داخل اون لباس انتخاب کن(نیشخند)
بدون اینکه جواب بدم راهمو کشیدم و با قدم های تند تند ازش دور شدم چرا آخه اینقدر خوب میره رو مخ؟
رفتم تو اتاق بغلی که کنار اتاقم بود یه خانمه با کلی وسایل و اینه خیلی بزرگ که دورش پر از چراغ بود واستاده بود به صندلی اشاره کرد
میکاپ ارتیست:بیا بشین عزیزم
ا.ت: عاا باشه
رومو از آیینه گرفت و گفت:آخر سر خوتو ببینی بهتره چون سوپرایز میشی(چشمک)
....
۱ ساعت بعد
کارم تموم شده بود زود پاشدم یه نگاه به ساعت کردم ساعت ۶ نیم بود فقط نیم ساعت وقت داشتم رفتم جلوی آیینه تا خودمو ببینم
واییی باورم نمیشد که این منم چقدر تغییر کردم یه میکاپ فوق العاده انجام شده بود رو صورتم رو به میکاپ ارتیسته کردم و گفتم:وایی مرسی خیلی خوب شده(ذوق)
میکاپر:تو خودت ماه بودی از اول فقط یکم درخشنده تر شدی
براش با دستم قلب درست کردم و زود از اتاق رفتم بیرون اصلا وقت نداشتم ،هنوز هم لباس انتخاب نکرده بودم
زود رفتم اتاق آخر سالن تا وارد شدم با چیزی که رو به روم بود تعجب کردم
پارت ۳۴
ا.ت:ولشکن
ا.ت:تا کی قراره اینجا بمونم؟
تهیونگ:اصلا مگه قراره بری؟
ا.ت:هویی منظورت چیه؟(داد)
تهیونگ:پیش خودم میمونی
بعد از این حرفش از رو تخت پاشد و از اتاق رفت بیرون
دیگه داشتم واقعا رد میدادم یه لیوان از میز کنارم برداشتم و از پارچ یکم آب ریختم تا ته سر کشیدم بعد لیوانو گذاشتم رو میز،هرچقدر هم آب بخورم از عصبانیتم کم نمیشه
خدایا من باید چجوری شروع کنم؟دیقا باید چیکار کنم؟یعنی راهی که انتخاب کردم درسته؟
یه اشکی از گوشه چشام اومد
یکی در اتاق رو به آرومی زد زود اشکامو پاک کردم و درو باز کرد و اومد تو، اجوما بود
اجوما:دخترم بیا ناهار بخور این چند روز چیزی درست حسابی نخوردی،فقط بخاطر خودت
ا.ت:باشه الانمیام(لبخند)
اجوما رفت بیرون از اتاق منم پشت سرش راه افتادم رفتم تو سالن،رفتم سر میز نشستم تهیونگ هم اومد رو به روم نشست
اصلا نمیخواستم باهاش هم کلام بشم سرمو انداخته بودم پایین تا چشم تو چشم نشم باهاش
همین طوری داشتم با غذا بازی میکردم که با صدای تهیونگ به خودم اومدم
تهیونگ:چرا داری با غذا بازی میکنی؟
سرمو بردم بالا بهش نگاه کردم چند ثانیه همینطوری نگاش کردم و باز سرمو انداختم پایین و جوابشو ندادم
تهیونگ:امشب آماده باش میخوایم بریمجایی
ا.ت:کجا
تهیونگ:مهمونی
ا.ت:برچی من باید بیام هاا
تهیونگ:مگه من از تو نظر خواستم؟(داد)
قاشق رو کوبیدم رو ظرف و از جام بلند شدم و داشتم میرفتم سمت اتاق که تهیونگ داد کشید و گفت:راس ساعت ۷ باید حاضر باشییی
رفتم تو اتاق و درو با تمام زوری که داشتم کوبیدم صدای خیلی بدی داد
این پسره ای احمق واقعا منو دوست داشت؟پس چرا این مدلی رفتار میکنه وایی خدا
رو تخت نشستم همین طوری داشتم فکر و خیال میکردم که نگاهی به ساعت کردم ساعت ۵ بود
گفت باید ۷ حاضر باشم رفتم یه دوش ۱۰ دیقه ای گرفتم و اومدم بیرون موهامو شسوار کشیدم و شونه کردم ،بعدش بالا گوجه ای بستم
از کدوم وسایل استفاده کنم الان اصلا چی بپوشم این پسره اصلا به این چیزا فکر کرده؟
رفتم بیرون از اتاق رو مبل نشسته بود رفتم روبه روس واستادم سرشو اورد بالا و گفت:چیزی شده
ا.ت:هااا تو گفتی ساعت ۷ حاضر باشم ؟میشه بگی چطوری
تهیونگ:چی چطوری؟
ا.ت:دلت نمیخواد با این کهنه لته ها بیام که ن؟یا با این صورت بدون ارایش؟
ا.ت:واستا واستااا مهم ترینشو نگفتم با این زخم های هنریی که رو صورتم بجا گذاشتی چی هاااا؟(تن صدا یکم بلند)
تهیونگ از سر جاش پاشد و رو به روم واستاد خیره بهم شد بعد دستاشو آروم رو زخم های صورتم کشید و گفت:عجب زخم هایی شده ها دمم گرم
پسره ای ....استغفرالله
تهیونگ:نگران این چیزا نباش میکاپ آرتیست خبر کردم احتمالا الان تو اتاق بغلی منتظرته برو پیش اون
تهیونگ:وقتی ارایشت تموم شد تهه سالن یه اتاق هست برو داخل اون لباس انتخاب کن(نیشخند)
بدون اینکه جواب بدم راهمو کشیدم و با قدم های تند تند ازش دور شدم چرا آخه اینقدر خوب میره رو مخ؟
رفتم تو اتاق بغلی که کنار اتاقم بود یه خانمه با کلی وسایل و اینه خیلی بزرگ که دورش پر از چراغ بود واستاده بود به صندلی اشاره کرد
میکاپ ارتیست:بیا بشین عزیزم
ا.ت: عاا باشه
رومو از آیینه گرفت و گفت:آخر سر خوتو ببینی بهتره چون سوپرایز میشی(چشمک)
....
۱ ساعت بعد
کارم تموم شده بود زود پاشدم یه نگاه به ساعت کردم ساعت ۶ نیم بود فقط نیم ساعت وقت داشتم رفتم جلوی آیینه تا خودمو ببینم
واییی باورم نمیشد که این منم چقدر تغییر کردم یه میکاپ فوق العاده انجام شده بود رو صورتم رو به میکاپ ارتیسته کردم و گفتم:وایی مرسی خیلی خوب شده(ذوق)
میکاپر:تو خودت ماه بودی از اول فقط یکم درخشنده تر شدی
براش با دستم قلب درست کردم و زود از اتاق رفتم بیرون اصلا وقت نداشتم ،هنوز هم لباس انتخاب نکرده بودم
زود رفتم اتاق آخر سالن تا وارد شدم با چیزی که رو به روم بود تعجب کردم
- ۲۱.۰k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط