دور از چشم همه باز مرا می نگری

دور از چشم همه باز مرا می نگری
ای که از حال دل سوخته ام بی خبری

می نشینم سر راه تو به امید سلام
وتو بی عاطفه بانو، ز برم می گذری

خسته از گرمترین فصل خدا می آیم 
کاش می شد که مرا تا لب دریا ببری

گرچه بر صفحه خاموش دل سنگی تو 
ناله های شب ما هیچ نکرده اثری

همچنان غرق درافکارخودت مانده ای و
به هواخواه قدیمیت نداری نظری

همه شهر زتشویش دلم آگاهند 
تو هنوزم که هنوزست زمن بی خبری

ولی ایدوست به چشمان قشنگت سوگند 
بعد تو دل نسپارم به نگاه دگری
دیدگاه ها (۴)

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

#بفرست_براشجز تو کسی در دل ما نیست #الهی نظری کن...بین سوخته...

می‌توانی که فریبم بدهی با نظریپنجه‌انداخته‌ای سوی شکار دگریآ...

.می توانی که فریبم بدهی با نظریپنجه انداخته ای سوی شکار دگری...

#شاعرانه :می‌توانی که فریبم بدهی با نظریپنجه‌انداخته‌ای سوی ...

.داد از این بی خبری آه از این دربدری خسته از این همه شعرم که...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟#آفرین! معرفت این است که ز...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط