.
.
می توانی که فریبم بدهی با نظری
پنجه انداخته ای سوی شکار دگری
.
آه...!
دیوانه ی آن لحظه ی چشمان توام!
که "پلنگانه" به قربانی خود می نگری...
.
آن چنان رد شو که آشفته کنی موی مرا!
ای که آسوده دل از بیشه ی من می گذری
.
مرهمی بهتر از این نیست که زخمی بزنی
#عشق،
آماده بکن خنجر بُـرّنده تری...
.
هیمه بر هیمه ی این آتش سوزنده بریز-
تا از آن جنگل انبوه نماند اثری
.
نکند بوی تو را "باد" به هر جا ببرد
خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری...!
.
اعظم_سعادتمند
.
.
.
می توانی که فریبم بدهی با نظری
پنجه انداخته ای سوی شکار دگری
.
آه...!
دیوانه ی آن لحظه ی چشمان توام!
که "پلنگانه" به قربانی خود می نگری...
.
آن چنان رد شو که آشفته کنی موی مرا!
ای که آسوده دل از بیشه ی من می گذری
.
مرهمی بهتر از این نیست که زخمی بزنی
#عشق،
آماده بکن خنجر بُـرّنده تری...
.
هیمه بر هیمه ی این آتش سوزنده بریز-
تا از آن جنگل انبوه نماند اثری
.
نکند بوی تو را "باد" به هر جا ببرد
خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری...!
.
اعظم_سعادتمند
.
.
.
- ۲.۱k
- ۱۹ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط