{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با گریه ای مصنوعی گفت میخواهم بروم...

با گریه ای مصنوعی گفت میخواهم بروم...
با خنده ای ساختگی گفتم "شوخی قشنگی نیست"
پوزخند تلخی زد و رفت...
رفت...
واقعا رفت...
من فقط خواستم مرحمی بر زخم قلبش شوم...
مرحم زخمش شدم...
حالش خوب شد...
قلب شکسته اش ترمیم شد...
گمان میکردم تا ابد کنارم میماند...
اما نمیدانم چرا قلبش بار دیگر لرزید...
برای همان کسی که زخم زده بود...
به این زودی فراموشش شد؟
فراموش کرد چه کسی زخم زده و چه کسی زخمش را ترمیم کرده...
او رفت...
اما من ماندم...
ماندم و با نبودنش، در همان ثانیه ی اول مردم..‌.
روحم پر کشید به آسمان...
به آسمانی او، زیر سقفش نفس میکشد...
او رفت...
اما من منتظرش میمانم...
منتظر میمانم تا شاید روزی، از این اطراف گذری کند و یادم بیوفتد...

《برو ولی همه در هارو... پنجره هارو... باز میزارم تا که بیای... خورشید و ماه رو حتی خدا رو قسم میدم خیلی زیاد.‌.. تا که بیای ... یعنی میشه بیای؟...》

●ممنونم ازت که وقت گذاشتی و متنم رو خوندی... میدونم کم و کاستی زیاد داره، اما خوشحال میشم نظرت رو راجب متنم بگی... این متن هارو خودم مینویسیم... از تخیلاتم... نمیدونم چقدر موفق بودم که متن جذابی بنویسم...بازم ممنون که وقت گذاشتی و خوندی●
#عاشقانه
دیدگاه ها (۲)

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

🌿 قسمت چهارم       روزهایی که هیچ‌کس از آن‌ها               ...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁴....

like swan🦢#like_swan PT26𝑙𝑎𝑠𝑡 𝑝𝑎𝑟𝑡🧚🏻‍♀️ویو هویج: نامجون دوبا...

#سناریوموضوع:(عضو نهمیم یه بالشت داریم که هرشب موقع خواب بغل...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۵لیویا ويو... از آین...

تو سکوت شب برفی، به رفتنش مینگرم...بی حرف...گاهی آدم ها فقط ...

شب بود...باران میبارید...اما تونبودی...و من به یاد روز هایی ...

میدانی...تا زمان بودنت این را نفهمیدم...نفهمیدم که تو مانند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط