{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وسواس خون P:2

"خوناشام …"
صدا توی سرش پیچید انگار از بیرون و درون همزمان میومد
"خونت…"
چشم‌هاش نصفه‌باز مونده بود جهان تار شد اما بدنش شل نشد برعکس انگار سبک‌تر رها‌تر شد دست‌هاش ناخودآگاه به بازوی پسر چنگ زد ولی برای هل‌دادن نبود… بیشتر برای نگهداشتنش بود
با نفس بریده گفت
"چرا… این… حسش… خوبه؟"
پسر هنوز دندان‌هاش توی گردن فلیکس بود زمزمه کرد
چون تو… متفاوتی بدن تو سال‌هاست با درد جنگیده حالا یبارفقط یبار… داره تسلیم میشه و تسلیم شدن میتونه لذت‌بخش باشه"
زمان از دست رفت ثانیه‌ها کش اومدن وقتی بالاخره پسر عقب کشید فلیکس آهسته روی زانوهاش افتاد دستش رو روی گردنش گذاشت اما خون زیادی نبود فقط گرم و نمناک
پسر لب‌هاش سرخ شده بود چشم‌هاش حالا کمی روشن‌تر به نظر میرسیدن زیر لب کمی با تعجب گفت
"عجیبه…"
فلیکس با نفس‌های کوتاه لبخند کمرنگی زد:
"قراره… الان بمیرم؟ فکر کنم اینطوری برای خانواده‌ام راحت‌تره"
پسر اخم کرد:
"ساکت شو"
چند لحظه بهش زل زد انگار داشت حساب و کتاب میکرد زیر لب گفت:
"من… همه خونت رو خوردم حتی یه قطره هم نمونده"
دستش را آورد زیر چانه فلیکس و صورتش را بالا گرفت مردمک‌های فلیکس هنوز واکنش داشتن هنوز دنبال نور میگشتن
پسر با ناباوری گفت:
"چطور… زنده‌ای؟"
فلیکس نفس عمیقی کشید قلبش هنوز میزد… اما با ریتمی عجیب نه ضعیف نه قوی یک ضرب‌آهنگ جدید خنده‌ی نفس‌داری کرد
"شاید… خراب کاری کردی؟"
پسر میان تعجب و عصبانیت اسم خودش را گفت:
"هیونجین"
فلیکس پلک زد:
"چی؟"
"اسم من هیونجینه و من… اشتباه نمیکنم من مطمئن بودم تمام خونت رو کشیدم… ولی تو هنوز اینجایی"
هیونجین دستش را روی قلب فلیکس گذاشت ضربان زیر انگشت‌هاش میکوبید
زنده زنده‌تر از قبل
فلیکس با صدایی ضعیف گفت:
"شاید… من از اونایی‌ام که… از بین نمیرن؟"
هیونجین چند لحظه ساکت مون بعد لبخند زد این بار نه از روی تمسخر بلکه چیزی شبیه هیجان
"یا شاید… از امشب دیگه یه چیز معمولی نیستی"
فلیکس با تردید:
"من چی شدم؟"
هیونجین به کبودی ظریف روی گردنش نگاه کرد به چشماش که حالا تهشون یک برق متفاوت داشت و گفت:
"یه تناقض یه اشتباه محاسباتی… یا شاید هم… اولین مورد از یه نوع جدید"
فلیکس سعی کرد بلند شود هیونجین دستش را گرفت و راحت کشیدش بالا انگار هیچ وزنی نداشت
"فقط یه سوال … اون حس… اون لحظه که… دندونات توی گردنم بود… همیشه همینطوره؟"
هیونجین نگاهش را روی چشماش نگه داشت
"برای همه نه برای کسی که از درد خسته‌ است… آره"
فلیکس لبخند کجی زد صدایش هنوز گرفته اما مطمئن‌تر
"پس شاید… این بدترین اشتباهی که کردم نباشه"
هیونجین با لبخندی رازآلود گفت:
"اوه نه فلیکس این تازه شروع اشتباهات جالبه"
باد سرد بیرون زوزه کشید در زنگ‌زده پشت سرشان آرام بسته شد آن شب پسری که برای فرار از درد از خانه بیرون زده بود با گردنی که هنوز رد دندان رویش تازه بود در کنار موجودی که فکر میکرد او را قرار ایت بکشد… به سمت تاریکی عمیقتری قدم گذاشت
و در ذهنش کلمه خون هنوز اکو میشد… اما اینبار نه فقط به عنوان چیزی که از او گرفته شده بود بلکه چیزی که شاید… به او برگردونده شده بود
#هیونلیکس #هیونجین #فلیکس #استریکیدز #استری_کیدز #فیک

end
دیدگاه ها (۱۵)

dark life = 40

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

برادر ناتنی

درخواستی

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

فرشته‌ی وحشی‌ منکاپل:هیونلیکس ژانر: امگاورس، ازدواج اجباری، ...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

پارت ۲۲:

پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط