^فیک جونگکوک^(پارت۲۷)

____________
رفتم کنار و در رو یه کم بازتر کردم تا راحت بیاد تو.
"بفرمایید."
پدر جونگکوک، همونجوری که همیشه بود،اروم اومد تو.
قدم‌هاش اهسته بود...از اون ارامش‌هایی که مجبورت میکنه صاف بشینی، نفست رو حبس کنی و حواست باشه چی میگی.
نگاهش یه سری به پذیرای کشید.
دیوارها،مبل‌ها،نور کم، سکوت خونه…
همه چی رو تو چند ثانیه دید...بی‌اینکه حرفی بزنه.
بعد یه لبخند کوچیک زد.لبخندی که بیشتر از مهربونی،بوی ادب میداد.
"ممنون دخترم."
منم لبخندم رو نگه داشتم،هرچند حس کردم یه کم سفت شده.
کتش رو دراورد.
من سریع‌تر از اون رفتم جلو و دستم رو دراز کردم.
"اجازه بدین من…"کت رو بهم داد.یه کت سنگین و خوش‌دوخت بود.اونقدر که یه لحظه حس کردم دارم یه چیزی مهم‌تر از یه تیکه پارچه رو نگه میدارم.
با دقت اویزونش کردم و بعد با یه اشاره‌ی کوچیک،راهنماییش کردم سمت مبل.
"امیدوارم راه طولانی نبوده باشه."
روی مبل نشست...خیلی اروم.انگار عجله‌ای نداشت.
دکمه‌ سرآستینش رو تنظیم کرد و همون‌طور که نگاهم میکرد گفت:
"نه. ترافیکش کم بود."
منم نشستم ولی اصلا راحت نبودم.
فاصله رو دقیق رعایت کردم.دست‌هام رو گذاشتم رو زانوهام و سعی کردم از ظاهر ارومم، به خودم آرامش بدم.
یه لحظه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.
این سکوت، شبیه اون سکوت‌های عادی نبود...نه خودمونی بود و نه دعوایی.
پدر جونگکوک یه کم سرش رو داد بالا و مستقیم بهم نگاه کرد.
"از زندگی اینجا راضی هستی؟"
سوالش ساده بود...شاید حتی زیادی ساده...
ولی حس کردم داره من رو امتحان میکنه.اروم لبخند زدم.
"بله. همه‌ چی خوبه."
نگاهش از صورتم تکون نخورد.
انگار داشت سعی میکرد از بین کلمه‌هام، یه چیز دیگه رو پیدا کنه...یه چیزی که شاید خودم هم نمیخواستم بگم.
‌"زندگی مشترک، به درک همدیگه بستگی داره...امیدوارم شما دو نفر برای ساختنش به اندازه‌ی کافی تلاش کنید."
سرم رو یه کم انداختم پایین
"حتماً."
سرش رو تکون داد.
بعد با لحنی که یکم شخصی‌تر شد، گفت:"جونگکوک یه کم لجبازه. ولی پای حرفش وایمیسته. هر تصمیمی بگیره، تا آخرش میره."

همین که اسمش رو اورد یه چیزی توی سینه‌ام یه جوری شد.
نه اونقدر که تابلو باشه...ولی اونقدر که خودم حسش کنم.
"بله… میدونم."
صدای ساعت دیواری، از همیشه بلندتر بود.
هر ثانیش انگار قطره‌آب بود که میفتاد و محو میشد.جای خالی جونگکوک رو بیشتر از وقتی که نبود، حس میکردم.عجیب بود که نبودنش اینقدر معلوم باشه.برای اینکه این سکوت کشدار نشه، گفتم:

"شام تقریبا حاضره. اگه دوست دارین، تا چند دقیقه دیگه میتونیم بکشیم."
یه نگاه کوتاه به سمت آشپزخونه انداخت.
"خودت درست کردی؟"
برای یه لحظه حس کردم گلوم خشک شد.نه چون سوال سختی بود...ولی چون لحنش یه جوری بود که نمیشد راحت ازش گذشت؛ انگار میخواست از این جمله یه چیزی رو بفهمه.
"بله."
چند دقیقه بعد به بهونه‌ چک کردن غذا دوباره رفتم اشپزخونه.
فقط میخواستم یه کم از نگاه آروم و سنگینش فاصله بگیرم.
درست وقتی برگشتم و داشتم دوباره مینشستم صدای باز شدن در ورودی اومد.همه چی یه لحظه وایساد.
من و پدرش هر دو سرمون رو برگردوندیم.
چند ثانیه بعدصدای قدم‌هاش از تو راهرو اومد.قدم‌هایی که حتی قبل از دیدنش، میشناختمشون.
جونگکوک.
______
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

سورا و رین

Do I love him, or do I hate him?P¹⁶فکر نکنم جینا فهمیده باشه...

چند پارتی (درخواستی)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

چند پارتی (درخواستی)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۳۴

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط