مانتوم رو به چوب لباسی قدیمی آویزون کردم و از اتاق بیرون

مانتوم رو به چوب لباسی قدیمی آویزون کردم و از اتاق بیرون رفتم.
دو تا خانومی که واسه نظافت اومدن داخل سالن منتظرم بودن تا خداحافظی کنن و برن..
رفتم به سمتشون و همینجور که از کیف پولم پول بر میداشتم تا بهشون بدم گفتم
_ممنون.. زحمت کشیدین. بفرمایید
پول و به سمت خانومی ک مسن تر بود گرفتم و اونم با دیدن مبلغی که خیلی بیشتر از دست مزدشون بود خندید :
_ خانوم جان دستتون درد نکنه شمارم رو گذاشتم روی میز حتما واسه کارای دیگه هم به موبایل خودم زنگ بزنید یک
وقت به شرکت نگیدااا.
در جوابش یه لبخند خسته زدم:
_ باشه عزیزم حتما بازم با خودت تماس میگیرم.
و با خداحافظی کوتاهی بدرقشون کردم.
برگشتم داخل پذیرایی و یک نگاه کلی به سالن و آشپزخونه انداختم
انصافا خیلی تمیز شده بود.
من که با این وضعیتم عمرا میتونستم از پس همه کارا بر بیام.
با خستگی نشستم رو مبل و چشمام و بستم...
کاشکی بابا و امیر پیدام نکنن..
البته فک نکنم بابا واسش مهم باشه.. ولی امیر مطمعنا تهران و زیر و رو میکنه تا من و پیدا کنه ...
وکیل خوب از کجا گیر بیارم..؟
باید یه زنگ به میترا بزنم!
اون یه وکیل خوب سراغ داشت...
با این فکر سریع بلند شدم و رفتم سمت موبایلم اولین تماسی که با این خط میخوام بگیرم !
اونم به میترا.. خنده داره!
دیدگاه ها (۳)

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 1)

مربی موتور سوار

#عشق در نگاه او part 3 من خمار وایساده بودم و داشتم به بوسه ...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

《نوری در دنیای مرده ها》ویو یوناامروز باید برم مدرسه وایییی ا...

پارت ششم ویو آت .+۰ بعد از اینکه با جعون شام خوردم به ساعت ن...

~Destiny:Part 1~

پارت7:بعد از رفتنش به طبقه پایین رفتم.پدرم داشت اخبار نگاه م...

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁹....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط