چندپارتی نامجون
پارت ۲
بعد از اون حرفها، چند دقیقه هر دو ساکت بودن.
نامجون هنوز کمی خجالتزده به نظر میرسید و ا.ت هم نامه رو توی دستش نگه داشته بود.
ا.ت دوباره یکی از صفحهها رو باز کرد.
— میتونم بپرسم این قسمت چرا انقدر بامزهست؟
نامجون با تردید گفت:
— کدوم قسمت؟
ا.ت با لبخند خوند:
— «اولین باری که فهمیدم احتمالاً عاشق شدم، وقتی بود که ا.ت بدون اینکه خودش بفهمه، آخرین تکه کیک رو برای من گذاشت.»
نامجون خندید و دستش رو پشت گردنش کشید.
— اون روز واقعاً یادمه.
— جدی؟ از بین اون همه اتفاق، اینو یادت مونده؟
— آره.
ا.ت خندید.
— نامجون، تو خیلی عجیبی.
نامجون شونه بالا انداخت.
— آدم بعضی چیزهای کوچیک رو فراموش نمیکنه.
ا.ت چند خط پایینتر رو خوند.
این بار لبخندش آرومتر شد.
— «من از آینده نمیترسم، تا وقتی که تو توی اون آینده باشی.»
ا.ت سرش رو بلند کرد.
— اینم واقعیه؟
نامجون بدون مکث گفت:
— آره.
چند ثانیه به هم نگاه کردن.
بعد ا.ت با شیطنت گفت:
— یه سؤال.
— بپرس.
— چند بار این نامه رو بازنویسی کردی؟
نامجون چند لحظه سکوت کرد.
— نمیگم.
— یعنی خیلی زیاد؟
— شاید.
— ده بار؟
نامجون خندید.
— بیشتر.
ا.ت با تعجب گفت:
— نامجون!
— هر بار مینوشتم، فکر میکردم هنوز همهی حرفامو نگفتم.
ا.ت لبخند زد.
— پس هنوزم حرف داری؟
نامجون نگاهش کرد.
— خیلی.
— مثلاً؟
نامجون چند لحظه فکر کرد.
بعد آروم گفت:
— مثلاً اینکه وقتی به آینده فکر میکنم، تصویرهای خیلی معمولی توی ذهنمه.
— مثل چی؟
— مثل اینکه صبح تو زودتر از من بیدار شی و من وانمود کنم هنوز خوابم.
ا.ت خندید.
— چرا وانمود کنی؟
— چون دوست دارم چند دقیقه بیشتر صدات رو بشنوم.
ا.ت لبخند زد.
— چیز دیگه؟
— اینکه وقتی از یه روز خسته برمیگردم، اولین نفری که دلم میخواد ببینمش تو باشی.
ا.ت ساکت شد.
نامجون ادامه داد:
— یا اینکه سالها بعد هم، هنوز بتونیم سر چیزهای مسخره با هم بحث کنیم و آخرش بخندیم.
ا.ت آرام گفت:
— این آینده قشنگه.
نامجون لبخند زد.
— چون تو توش هستی.
ا.ت چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم جلو رفت و دستهای نامجون رو گرفت.
— دفعهی بعد که نامه نوشتی...
— هوم؟
— قایمش نکن.
نامجون خندید.
— سعی میکنم.
ا.ت با شیطنت گفت:
— وگرنه خودم میگردم پیداش میکنم.
نامجون خندید.
— از الان باید جای مخفی بهتری پیدا کنم.
هر دو خندیدن.
اما ا.ت هنوز نمیدونست پشت آخرین صفحهی نامه، یک جملهی کوتاه نوشته شده که نامجون هنوز جرئت نکرده بود دربارهش حرف بزنه...
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
بعد از اون حرفها، چند دقیقه هر دو ساکت بودن.
نامجون هنوز کمی خجالتزده به نظر میرسید و ا.ت هم نامه رو توی دستش نگه داشته بود.
ا.ت دوباره یکی از صفحهها رو باز کرد.
— میتونم بپرسم این قسمت چرا انقدر بامزهست؟
نامجون با تردید گفت:
— کدوم قسمت؟
ا.ت با لبخند خوند:
— «اولین باری که فهمیدم احتمالاً عاشق شدم، وقتی بود که ا.ت بدون اینکه خودش بفهمه، آخرین تکه کیک رو برای من گذاشت.»
نامجون خندید و دستش رو پشت گردنش کشید.
— اون روز واقعاً یادمه.
— جدی؟ از بین اون همه اتفاق، اینو یادت مونده؟
— آره.
ا.ت خندید.
— نامجون، تو خیلی عجیبی.
نامجون شونه بالا انداخت.
— آدم بعضی چیزهای کوچیک رو فراموش نمیکنه.
ا.ت چند خط پایینتر رو خوند.
این بار لبخندش آرومتر شد.
— «من از آینده نمیترسم، تا وقتی که تو توی اون آینده باشی.»
ا.ت سرش رو بلند کرد.
— اینم واقعیه؟
نامجون بدون مکث گفت:
— آره.
چند ثانیه به هم نگاه کردن.
بعد ا.ت با شیطنت گفت:
— یه سؤال.
— بپرس.
— چند بار این نامه رو بازنویسی کردی؟
نامجون چند لحظه سکوت کرد.
— نمیگم.
— یعنی خیلی زیاد؟
— شاید.
— ده بار؟
نامجون خندید.
— بیشتر.
ا.ت با تعجب گفت:
— نامجون!
— هر بار مینوشتم، فکر میکردم هنوز همهی حرفامو نگفتم.
ا.ت لبخند زد.
— پس هنوزم حرف داری؟
نامجون نگاهش کرد.
— خیلی.
— مثلاً؟
نامجون چند لحظه فکر کرد.
بعد آروم گفت:
— مثلاً اینکه وقتی به آینده فکر میکنم، تصویرهای خیلی معمولی توی ذهنمه.
— مثل چی؟
— مثل اینکه صبح تو زودتر از من بیدار شی و من وانمود کنم هنوز خوابم.
ا.ت خندید.
— چرا وانمود کنی؟
— چون دوست دارم چند دقیقه بیشتر صدات رو بشنوم.
ا.ت لبخند زد.
— چیز دیگه؟
— اینکه وقتی از یه روز خسته برمیگردم، اولین نفری که دلم میخواد ببینمش تو باشی.
ا.ت ساکت شد.
نامجون ادامه داد:
— یا اینکه سالها بعد هم، هنوز بتونیم سر چیزهای مسخره با هم بحث کنیم و آخرش بخندیم.
ا.ت آرام گفت:
— این آینده قشنگه.
نامجون لبخند زد.
— چون تو توش هستی.
ا.ت چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد آروم جلو رفت و دستهای نامجون رو گرفت.
— دفعهی بعد که نامه نوشتی...
— هوم؟
— قایمش نکن.
نامجون خندید.
— سعی میکنم.
ا.ت با شیطنت گفت:
— وگرنه خودم میگردم پیداش میکنم.
نامجون خندید.
— از الان باید جای مخفی بهتری پیدا کنم.
هر دو خندیدن.
اما ا.ت هنوز نمیدونست پشت آخرین صفحهی نامه، یک جملهی کوتاه نوشته شده که نامجون هنوز جرئت نکرده بود دربارهش حرف بزنه...
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۴۱.۶k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط