اعتماد پارت|۵۱|
ا/ت
تهیونگ و من..فقط ما سره میز شام بودیم
از بعدازظهر رفته بودن و خبری ازشون نبود
دلشوره عجیبی داشتم
بعده کلی کلنجار رفتن با خودم چند قاشقی از سوپم خوردم
–مچت چطوره؟
بی حواس به سوال تهیونگ جواب دادم..!
چند دقیقه بعد نتونستم جلوی خودمو بگیرمو پرسیدم
–تو نمیدونی جانگشین و جونگ کوک کجان؟
با غذاش مشغول بود و تو همون حالت گفت:نگران نباش هرجا باشن میان بالاخره
سرمو گذاشتم روی میز
–چیشده؟
–نگرانم،خیلی
صدای زنگ در به گوشم خورد
–اومدن انگار
از صندلی بلند شدم و با قدمای تند رفتم سمت در
خاله یو درو باز کرده بود
به محض اینکه اومد کنار با سر و وضع آلوده به خون کوک مواجه شدم.
قدمی رفتم جلو
ترسیده بودم..ترسیده بودم بلایی سره خودش اومده باشه
اومد داخل،بهش نزدیک شدم و روبهروش ایستادم
دستی رو پیراهن آغشته به خونش کشیدم
–چیشده؟
مچمو گرفت و پایین اورد
چرخید و از پله ها بالا رفت
چشمم دنبالش بود
–تو خوبی؟
نگاهمو به جانگشین دادم،فقط یکم لباساش گرد و خاکی بودن
–چیزی نشده نگران نباش
–همتون فقط میگین نگران نباش،دیدی چه وضعی بود؟ اون چرا..
بین حرفم پرید و گفت:باید به این شرایط عادت کنی،ما بهش عادت داریم توام باید باهاش کنار بیای زندگی تو این عمارت به این نحو میگذره
رفتم تو اتاقمو ابی به دست و صورتم زدم
چند دقیقهای دراز کشیدم و یهو با یادآوری زمان داروهام چشمم رفت سمت ساعت
۱۱ رو نشون میداد!
خب وقتش بود..
صبر کن ببینم،داروهام تو اتاقه اونه!
برم یا نرم؟!
–خب هیچی از جونم مهمتر نیست پس میرم
زیره لب اینو گفتمو خودمو قانع کردم که برم پیشش.
جلوی دره اتاقش ایستادم و اهسته در زدم
جوابی نشنیدم..
کارمو دوباره تکرار کردم اما بازم جواب نداد
شاید رفته پایین شام بخوره!
تصمیم گرفتم درو باز کنم و وارد اتاقش بشم
همونطور که حدس زدم اتاقش خالی بود
نفس راحتی کشیدم و رفتم سمت دراورش،پلاستیک داروها اونجا بودن
برشون داشتمو راه اومدمو برگشتم سمت در هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که دستی درو کمرم حلقه شد و منو به خودش چسبوند..
از این حرکت یهویی ترسیدم و جیغی کشیدم.
خودش بود!
دستام سعی داشتن دستاشو از دورم باز کنن ولی یه ذره هم کوتاه نمیومد و تلاشای من نتیجه نداشت.
الان موقع بحث نبود پس با لحن آرومی گفتم:میشه ولم کنی؟ میخوام برم داروهامو بخورم
طوری که نفساش به پوستم برخورد کنه گفت:همینجا بخور
اولین چیزی که رسید به ذهنمو به زبون اوردم
–اینجا آب نیست
–هست،بهونه نگیر
سرشونه های پیراهنم باز بود همین باعث میشد با بدن برهنش برخورد کنم،شلوار راحتیای تنش بود و بالا تنش لخت بود!
–ولم میکنی؟
–نه
تو بغلش چرخیدمو برگشتم سمتش
با اخمای ساختگی خیرش شدم و تا اومدم ازش شاکی باشم و حرفی بزنم،دستشو برد پشت گردنمو لباش روی لبام نشست!
فشاری به سینش اوردم تا فاصله بگیره اما لجوجانه به کارش ادامه داد.
حس بدی داشتم،ضربان قلبم همزمان با اظطرابی که تو تنم وجود داشت احساس ضعف بهم میداد
هدایتم کرد به سمتی که تنم به دیوار چسبونده شد
بعده چند ثانیه دوباره دست رو سینش گذاشتمو فشاری اوردم..ایندفعه به ارومی ازم جدا شد.
با همون جدیت و جذبهی خاصی که داشت زل زده بود بهم
–این کارا جواب نگرانی منو نمیده
منظورم چند دقیقه قبلی بود که با سر و روی خونی اومده بود..
چشمهاش تاریکتر از همیشه بود
–از چیزی که دیدی ترسیدی؟
–از اینکه یه روز بری و دیگه از اون در نیای تو..آره،میترسم
یه نوع اعتراف بود..همین جملم یجور اعتراف بود
چند لحظه فقط نگام کرد،انگار می خواست چیزی بگه اما کلمهای پیدا نمیکرد.
تهیونگ و من..فقط ما سره میز شام بودیم
از بعدازظهر رفته بودن و خبری ازشون نبود
دلشوره عجیبی داشتم
بعده کلی کلنجار رفتن با خودم چند قاشقی از سوپم خوردم
–مچت چطوره؟
بی حواس به سوال تهیونگ جواب دادم..!
چند دقیقه بعد نتونستم جلوی خودمو بگیرمو پرسیدم
–تو نمیدونی جانگشین و جونگ کوک کجان؟
با غذاش مشغول بود و تو همون حالت گفت:نگران نباش هرجا باشن میان بالاخره
سرمو گذاشتم روی میز
–چیشده؟
–نگرانم،خیلی
صدای زنگ در به گوشم خورد
–اومدن انگار
از صندلی بلند شدم و با قدمای تند رفتم سمت در
خاله یو درو باز کرده بود
به محض اینکه اومد کنار با سر و وضع آلوده به خون کوک مواجه شدم.
قدمی رفتم جلو
ترسیده بودم..ترسیده بودم بلایی سره خودش اومده باشه
اومد داخل،بهش نزدیک شدم و روبهروش ایستادم
دستی رو پیراهن آغشته به خونش کشیدم
–چیشده؟
مچمو گرفت و پایین اورد
چرخید و از پله ها بالا رفت
چشمم دنبالش بود
–تو خوبی؟
نگاهمو به جانگشین دادم،فقط یکم لباساش گرد و خاکی بودن
–چیزی نشده نگران نباش
–همتون فقط میگین نگران نباش،دیدی چه وضعی بود؟ اون چرا..
بین حرفم پرید و گفت:باید به این شرایط عادت کنی،ما بهش عادت داریم توام باید باهاش کنار بیای زندگی تو این عمارت به این نحو میگذره
رفتم تو اتاقمو ابی به دست و صورتم زدم
چند دقیقهای دراز کشیدم و یهو با یادآوری زمان داروهام چشمم رفت سمت ساعت
۱۱ رو نشون میداد!
خب وقتش بود..
صبر کن ببینم،داروهام تو اتاقه اونه!
برم یا نرم؟!
–خب هیچی از جونم مهمتر نیست پس میرم
زیره لب اینو گفتمو خودمو قانع کردم که برم پیشش.
جلوی دره اتاقش ایستادم و اهسته در زدم
جوابی نشنیدم..
کارمو دوباره تکرار کردم اما بازم جواب نداد
شاید رفته پایین شام بخوره!
تصمیم گرفتم درو باز کنم و وارد اتاقش بشم
همونطور که حدس زدم اتاقش خالی بود
نفس راحتی کشیدم و رفتم سمت دراورش،پلاستیک داروها اونجا بودن
برشون داشتمو راه اومدمو برگشتم سمت در هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که دستی درو کمرم حلقه شد و منو به خودش چسبوند..
از این حرکت یهویی ترسیدم و جیغی کشیدم.
خودش بود!
دستام سعی داشتن دستاشو از دورم باز کنن ولی یه ذره هم کوتاه نمیومد و تلاشای من نتیجه نداشت.
الان موقع بحث نبود پس با لحن آرومی گفتم:میشه ولم کنی؟ میخوام برم داروهامو بخورم
طوری که نفساش به پوستم برخورد کنه گفت:همینجا بخور
اولین چیزی که رسید به ذهنمو به زبون اوردم
–اینجا آب نیست
–هست،بهونه نگیر
سرشونه های پیراهنم باز بود همین باعث میشد با بدن برهنش برخورد کنم،شلوار راحتیای تنش بود و بالا تنش لخت بود!
–ولم میکنی؟
–نه
تو بغلش چرخیدمو برگشتم سمتش
با اخمای ساختگی خیرش شدم و تا اومدم ازش شاکی باشم و حرفی بزنم،دستشو برد پشت گردنمو لباش روی لبام نشست!
فشاری به سینش اوردم تا فاصله بگیره اما لجوجانه به کارش ادامه داد.
حس بدی داشتم،ضربان قلبم همزمان با اظطرابی که تو تنم وجود داشت احساس ضعف بهم میداد
هدایتم کرد به سمتی که تنم به دیوار چسبونده شد
بعده چند ثانیه دوباره دست رو سینش گذاشتمو فشاری اوردم..ایندفعه به ارومی ازم جدا شد.
با همون جدیت و جذبهی خاصی که داشت زل زده بود بهم
–این کارا جواب نگرانی منو نمیده
منظورم چند دقیقه قبلی بود که با سر و روی خونی اومده بود..
چشمهاش تاریکتر از همیشه بود
–از چیزی که دیدی ترسیدی؟
–از اینکه یه روز بری و دیگه از اون در نیای تو..آره،میترسم
یه نوع اعتراف بود..همین جملم یجور اعتراف بود
چند لحظه فقط نگام کرد،انگار می خواست چیزی بگه اما کلمهای پیدا نمیکرد.
- ۲.۸k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط