____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ²⁷
ویو صبح:
بل ویو:
از خواب بیدار شدم و خدمتکار صبحونه رو آورد و روی تخت خوردم...
یه جورایی برای امروز ذوق داشتم...
تقریبا ساعت 2 ظهر بود که بعد از انجام نقاشی و رفتار سرد به سمت اتاقم رفتم و دیدم آرایشگرها توی اتاق هستن و لباس زیبایی رو کوک برام آماده کرده بود...
راستشو بخواین دیگه از یه چیز مطمئن بودم....
من دوستش داشتم...
اما من فقط باعث میشدم آسیب ببینه....
من فقط یه نقاش بودم که نه اشراف زاده بود نه مقام سلطنتی داشتم حتی فرزند نامشروع یه عوضی هم بودم که بدتر
همه اینا فقط باعث میشد برای پادشاه آینده یه کشور حرف و حدیث بیشتر بسازن که با یه زن بی ارزش رابطه داره...
پس فقط سعی کردم ازش دوری کنم...
خدمتکارا لباس رو تنم کردن...
موهامو به زیبایی حالت دادن و بستن...
دستکش هامو پوشیدم و همینطور کفشمو..
از اینجور لباسا زیاد خوشم نمیاد ولی واقعا زیبا شده بودم...
تقریبا ساعت 8 بود و کمی دیگه مهمونی شروع میشد...
کم کم کل قصر شلوغ شد و مهمونا اومدن....
وقتی وارد مهمونی شدم...
انگار همه لحظه ای ساکت شدن...
و بعدش صدای پج پچ ها بلند شد...
همه داشتن پشت سرم حرف میزدن...
ولی من بهشون عادت داشتم...
زنهایی که بهم حسادت میکردن و نمیتونستن بهم برسن پشت سرم حرف میزدن...
و همینطور مردهایی که ناتوان در به دست آوردن من بودن...
(علامت مهمونا که پشت سرش حرف میزدن: !)
! نگاش کن چه خوشگله
! خشگل به یه ورم اون حتی اشراف زاده هم نیست چطور راهش دادن اینجا...
! اون فقط یه فرزند نامشروع هست...
! با نگاه کردن بهش هم میشه فهمید یه هرزه هست...
! چقدر باید بی حیا باشی که نقاش بشی( نقاش معمولا شغل مرد ها بود)
و من با بی توجهی به همشون به راهم ادامه دادم...
تا اینکه الیزابت رو دیدم....
با ذوق به سمتش رفتم و بغلش کردم
خیلی زیبا شده بود...
- دلم برات تنگ شده بوددددد
= منم همینطوررررر
البته الان معشوقه شاهزاده هستی باید با ادب تر باشم...( با خنده)
-هیییی آرومممم
تو از کجا فهمیدیی؟
= مگه میشه نفهمم ها؟
حالا بگو ببینم تو هم دوستش داری؟
-اوهوم فکر کنم
= اوووو پس مبارکهههه
-چرت و پرت نگو ما اصلا هیچیمون به هم نمیخوره..
= چی میگی بابا چرا خودتو دست کم میگیری؟
در ضمن مهم اینه همو دوست دارین پس خواهشا مثل همیشه اینقدر لجباز نباشششش...
-این لجبازی نیست
بیخیال الیزابت( ناراحت)
= اوووو رفیق عاشقم باشه بیخیال
راستی تهیونگ رو ندیدی؟
-از کی تا حالا شده تهیونگ؟
= دیگه دیگه
-دختر پررو
داشتم فکر میکردم دلم میخواد جور بشید با هم که نگو تو سرعت عملت بالاتره(خنده)
= چی فکر کردی پسسسس
خدایی خیلی خوشتیپه
به خدا اگه اولین رقصش با من نباشه تیکه پارش میکنممم
- حالا بهم اعتراف کردین؟
= نه بابا فقط یه بار با هم ناهار خوردیم و حرف زدیم و فکر کنم اونم ازم خوشش میاد..
-اووووو
= عه عه ببین تهیونگ داره میاددد
طبیعی باششش( آروم)
-احمق خان من که آرومم تویی که داری سکته میکنی
= ببند
% سلام بانوان
=اوه سلام جناب تهیونگ خوشحالم میبینمتون
% اوه همچنین
= راستی حالتون چطوره؟
اون دفعه بدجور آب تو گلوتون پرید
% اوه حالم خوبه بابا(با خنده)
خیلی زیبا شدید
= شما هم خیلی خوشتیپ شدیداا
-اهم اهمممم
% اوه سلام مادماذل بل
-سلام جناب تهیونگ(با خنده)
% بانو الیزابت افتخار رقص میدید؟
= البته
و رفتن و باهم رقصیدن
و من اینجا تنها داشتم اطراف رو نگاه میکردم که جونگ کوک از پله های قصر پایین اومد...
برای یک دقیقه فقط نگاهش میکردم و مجذوب جذابیتش شده بودم..
خیلی خوشتیپ شده بود....
که به سمتم اومد...
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
ویو صبح:
بل ویو:
از خواب بیدار شدم و خدمتکار صبحونه رو آورد و روی تخت خوردم...
یه جورایی برای امروز ذوق داشتم...
تقریبا ساعت 2 ظهر بود که بعد از انجام نقاشی و رفتار سرد به سمت اتاقم رفتم و دیدم آرایشگرها توی اتاق هستن و لباس زیبایی رو کوک برام آماده کرده بود...
راستشو بخواین دیگه از یه چیز مطمئن بودم....
من دوستش داشتم...
اما من فقط باعث میشدم آسیب ببینه....
من فقط یه نقاش بودم که نه اشراف زاده بود نه مقام سلطنتی داشتم حتی فرزند نامشروع یه عوضی هم بودم که بدتر
همه اینا فقط باعث میشد برای پادشاه آینده یه کشور حرف و حدیث بیشتر بسازن که با یه زن بی ارزش رابطه داره...
پس فقط سعی کردم ازش دوری کنم...
خدمتکارا لباس رو تنم کردن...
موهامو به زیبایی حالت دادن و بستن...
دستکش هامو پوشیدم و همینطور کفشمو..
از اینجور لباسا زیاد خوشم نمیاد ولی واقعا زیبا شده بودم...
تقریبا ساعت 8 بود و کمی دیگه مهمونی شروع میشد...
کم کم کل قصر شلوغ شد و مهمونا اومدن....
وقتی وارد مهمونی شدم...
انگار همه لحظه ای ساکت شدن...
و بعدش صدای پج پچ ها بلند شد...
همه داشتن پشت سرم حرف میزدن...
ولی من بهشون عادت داشتم...
زنهایی که بهم حسادت میکردن و نمیتونستن بهم برسن پشت سرم حرف میزدن...
و همینطور مردهایی که ناتوان در به دست آوردن من بودن...
(علامت مهمونا که پشت سرش حرف میزدن: !)
! نگاش کن چه خوشگله
! خشگل به یه ورم اون حتی اشراف زاده هم نیست چطور راهش دادن اینجا...
! اون فقط یه فرزند نامشروع هست...
! با نگاه کردن بهش هم میشه فهمید یه هرزه هست...
! چقدر باید بی حیا باشی که نقاش بشی( نقاش معمولا شغل مرد ها بود)
و من با بی توجهی به همشون به راهم ادامه دادم...
تا اینکه الیزابت رو دیدم....
با ذوق به سمتش رفتم و بغلش کردم
خیلی زیبا شده بود...
- دلم برات تنگ شده بوددددد
= منم همینطوررررر
البته الان معشوقه شاهزاده هستی باید با ادب تر باشم...( با خنده)
-هیییی آرومممم
تو از کجا فهمیدیی؟
= مگه میشه نفهمم ها؟
حالا بگو ببینم تو هم دوستش داری؟
-اوهوم فکر کنم
= اوووو پس مبارکهههه
-چرت و پرت نگو ما اصلا هیچیمون به هم نمیخوره..
= چی میگی بابا چرا خودتو دست کم میگیری؟
در ضمن مهم اینه همو دوست دارین پس خواهشا مثل همیشه اینقدر لجباز نباشششش...
-این لجبازی نیست
بیخیال الیزابت( ناراحت)
= اوووو رفیق عاشقم باشه بیخیال
راستی تهیونگ رو ندیدی؟
-از کی تا حالا شده تهیونگ؟
= دیگه دیگه
-دختر پررو
داشتم فکر میکردم دلم میخواد جور بشید با هم که نگو تو سرعت عملت بالاتره(خنده)
= چی فکر کردی پسسسس
خدایی خیلی خوشتیپه
به خدا اگه اولین رقصش با من نباشه تیکه پارش میکنممم
- حالا بهم اعتراف کردین؟
= نه بابا فقط یه بار با هم ناهار خوردیم و حرف زدیم و فکر کنم اونم ازم خوشش میاد..
-اووووو
= عه عه ببین تهیونگ داره میاددد
طبیعی باششش( آروم)
-احمق خان من که آرومم تویی که داری سکته میکنی
= ببند
% سلام بانوان
=اوه سلام جناب تهیونگ خوشحالم میبینمتون
% اوه همچنین
= راستی حالتون چطوره؟
اون دفعه بدجور آب تو گلوتون پرید
% اوه حالم خوبه بابا(با خنده)
خیلی زیبا شدید
= شما هم خیلی خوشتیپ شدیداا
-اهم اهمممم
% اوه سلام مادماذل بل
-سلام جناب تهیونگ(با خنده)
% بانو الیزابت افتخار رقص میدید؟
= البته
و رفتن و باهم رقصیدن
و من اینجا تنها داشتم اطراف رو نگاه میکردم که جونگ کوک از پله های قصر پایین اومد...
برای یک دقیقه فقط نگاهش میکردم و مجذوب جذابیتش شده بودم..
خیلی خوشتیپ شده بود....
که به سمتم اومد...
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۶.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط