007-پنهان در مه - پارت ۶۴

....
007-پنهان در مه - پارت ۶۴
....

بکی با تردید گفت: «ولی آلما چان... اگر کمکی خواستی، حتماً بهم بگو، باشه؟ من واقعاً نمی‌خواستم این‌طوری بفهمم...»

آنیا که از مهربانی بکی یک لحظه دلش نرم شد، لبخند کوچکی زد، هرچند هنوز خجالت‌زده بود:«ممنونم بکی... واقعاً ممنون.»

ناتسو با همان لحن کنترل‌شده‌اش اضافه کرد: «نگران نباش. ما اوضاع رو جمع‌وجور می‌کنیم، ولی میشه به بقیه در این مورد چیزی نگی؟»

بکی کمی ساکت شد.
بعد آهی کشید و با همان انرژی همیشگی، اما این‌بار کمی آرام‌تر، گفت: «باشه...من میفهمم...»

او لحظه‌ای مکث کرد، انگار بخواهد مطمئن شود چیزی را فراموش نکرده، و سپس با همان حالت پرجنب‌وجوشش رو به آنیا گفت: «راستی، آلما چان، تو خیلی بامزه‌ای وقتی دستپاچه می‌شی!»

آنیا درجا سرخ شد:«بکی!!!»

بکی خندید و دستش را جلوی دهانش گرفت، در حالی که مارتا فقط با لبخند کمرنگی سر تکان داد.

ناتسو در حالی که به آن دو نگاه می کرد با شیطنت گفت:« چشمای خوبی داری بلکبل...البته خواهر کوچیکه همیشه بامزه ست!»

بکی که همچنان ریز ریز می خندید ، پاسخ داد:«البته البته!»

آنیا که از تغییر رفتار ناگهانی آن دو نفر گیج شده بود با صورتی تماما سرخ شده و زبانی لکنت گرفته ، بریده بریده گفت:«شما ها...دیگه تمومش کنید!»

چند لحظه بعد، بکی با اکراهِ بسیار، اما با نگرانیِ واقعی، گفت که باید برود.
او پیش از رفتن، یک بار دیگر به آنیا و ناتسو نگاه کرد و با مهربانی گفت: «خب، من دیگه باید برم. ولی قول بدید اگه چیزی لازم داشتید حتماً بهم بگید، باشه؟ من جدی می‌گم.»

آنیا سری تکان داد: «باشه... حتماً.»

ناتسو هم سرش را کمی خم کرد: «ممنون.»

بکی لبخندی زد، برایشان دست تکان داد و همراه مارتا از فروشگاه خارج شد.

آنیا و ناتسو وقتی مطمئن شدند که آنها کاملاً دور شده‌اند، نفس راحتی کشیدند.

آنیا بلافاصله برگشت و با نگاهِ تند به ناتسو خیره شد: «این چه دروغی بود که گفتی؟! بابا و مامان پول نفرستادن؟!»

ناتسو شانه بالا انداخت، انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده: «به‌نظرم بد نبود، به هر حال اون که باور کرد.»

آنیا ابرو هایش را در هم کشید: «بد نبود؟! من داشتم از خجالت می‌مردم!»

ناتسو با خونسردی لبخند زد و گفت:«متاسفم خواهر کوچیکه از این به بعد بیشتر دقت می کنم.»

آنیا چپ‌چپ نگاهش کرد و زیر لب غر زد، اما ته دلش نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
این موقعیت آن‌قدر مسخره و غیرمنتظره بود که حتی خودش هم نمی‌توانست زیاد ناراحت بماند.

و از در آن طرف خیابان ، بکی هنوز در دلش به این فکر می‌کرد که چطور ممکن است این دو نفر، مجبور شده باشند در فروشگاه کار کنند...
و این فکر، او را تا مدت زیادی رها نکرد.

....

صاحب فروشگاه که هنوز کمی گیج بود، چند قدم جلوتر آمد ، سپس با لحنی کنجکاو پرسید: «چرا از دوستتون قایم شده بودین؟»

ناتسو در حالی که خنده‌ای تصنعی و کاملاً دروغین روی لبش می‌نشاند، شانه بالا انداخت و گفت: «اوه... خب... خواهر کوچیکم دوست نداشت اون بدونه ما کار می‌کنیم.»

صاحب فروشگاه با تعجب نگاهی به او انداخت و کمی مکث کرد.
انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما در نهایت فقط سری تکان داد و با لحنی که نه کاملاً قانع شده بود و نه می‌خواست بیشتر سؤال کند، گفت: « که اینطور...»

آن روز برای آنیا و ناتسو روزی پر از دردسر بود.
از لو رفتن ناگهانی گرفته تا توضیح‌های بداهه‌ی ناتسو، و نگاه‌های پر از سؤالِ بکی... همه‌چیز دست‌به‌دست هم داده بود تا حسابی خسته‌شان کند.

وقتی بالاخره کارشان تمام شد و به خانه رسیدند، دیگر هیچ‌کدام حتی توانِ حرف زدن نداشتند.
آنیا تقریباً همان لحظه‌ای که وارد خانه شد، روی اولین جایی که پیدا کرد نشست و چشم‌هایش را بست.
ناتسو هم با یک نفس عمیق خودش را رها کرد و خیلی زود، هر دو از شدت خستگی خوابشان برد.

و خانه ی هریک، بعد از آن همه هیاهو، دوباره در سکوتی آرام فرو رفت...

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۴)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۵

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

پارت ۷ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو دامیل بعد از کتاب خونهدامیل...

ادامهانیا:نازم کن(چشماش بسه هست که بخوابه)دامیان شروع به ناز...

عشقی حقیقی

آوای شب پارت ۲۷آنچه گذشت....دامیان هی و هی انیا را می بوسید ...

چهره جولیا ب انقدر عصبی شد که همون لحظه یه مشت خیلی محکم به ...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

پارت ۱۲ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا توی مدرسهمثل میشه وقت...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط