پارت ۸
پارت ۸
دخترک سردرگم بود از حرفهای پسر ، با خودش میگفت:
اون مثل برادرمه از بچگی باهم بزرگ شدیم عمرا بهم نظر داشته باشه ، اصلا توکه هنوز بزرگ نشدی دختر ، اما چرا میگفت گرگ های بیرون میخوان شکارت کنند؟ مگه پسر عمه هاش و پسر عموهاش همشون اونو نور چشمی و خواهر کوچیکشون نمیدیدن؟ کاش میتوانست اینهارا با برادر بزرگترش جونگین درمیون بزاره اما از طرفی میترسید برود و به همه بگوید ، به چان که نمیخورد به او نظر داشته باشد چون به نظر دختر اون مردی بالغ است اما نگاه های فلیکس ،لینو ، یونجو، چانگبین ، سونگمین ،جیسونگ، وویون
و حتی یکی از پسر عمو های متأهلش ، واقعاً که این خانواده هیچوقت ادم بشو نبود، مانده بود که چطور میتوانست بین این همه گرگ جان سالم بدر ببرد ، او فقط ۱۲ سالش بود وای به روزی که وارد سن قانونی شود
ویو هیونجین:
بعد از دوش با آب سرد به اتاق پدر رفتم
_میخواستی منو ببینی ؟
بابا: اره بشین
_خب چی شده ؟
بابا: راستش...میدونم احساستو به یونا
_خب که چی؟
بابا:یونا مناسب تو نیست پسر، اون ۱۲ سالشه و تو۲۰ سالته میفهمی ؟ ۸سال اختلاف سن دارید ، اون عزیز این عمارته و...
_عزیز منم هست ، اون برای منه از اولشم باید میبود آقا بزرگ قول داد اگه چیزی که میخواد بشم دستشو میزاره تو دستم میفهمی پیرمرد ؟
بابا: تا اون موقع هیچی ازت باقی نمی مونه پسرم ، من پدرتم و پسر اون مرد ، میدونم میخواد مثل خودش بشی ، بی رحم و سنگدل ، اما نمیزارم خودم به وقتش یونارو عروست میکنم اگه به حرف آقا بزرگ گوش بدی نه تنها یونا بلکه تمام افراد عمارت ازت بیزار میشن ، این یه نصیحت پدرانه است پسرم
_خنده داره ، تو خودت هم بی رحم و سنگدلی تو سر اون زن هوو آوردی جلوی من با معشوقت رابطه گرفتی ، خودتو باید یکی جم کنه بعد به من نصیحت میکنی ؟ اره من میخوام بیرحم و سنگدل باشم به تو هیچ ربطی نداره...
بابا: صبر کن نرو باب...
_بار آخرت باشه به من میگی پسرم یا بابا و فلان من هوانگ هیونجینم ، بگو آقای هوانگ دهنت عادت کنه پیرمرد ...
دخترک سردرگم بود از حرفهای پسر ، با خودش میگفت:
اون مثل برادرمه از بچگی باهم بزرگ شدیم عمرا بهم نظر داشته باشه ، اصلا توکه هنوز بزرگ نشدی دختر ، اما چرا میگفت گرگ های بیرون میخوان شکارت کنند؟ مگه پسر عمه هاش و پسر عموهاش همشون اونو نور چشمی و خواهر کوچیکشون نمیدیدن؟ کاش میتوانست اینهارا با برادر بزرگترش جونگین درمیون بزاره اما از طرفی میترسید برود و به همه بگوید ، به چان که نمیخورد به او نظر داشته باشد چون به نظر دختر اون مردی بالغ است اما نگاه های فلیکس ،لینو ، یونجو، چانگبین ، سونگمین ،جیسونگ، وویون
و حتی یکی از پسر عمو های متأهلش ، واقعاً که این خانواده هیچوقت ادم بشو نبود، مانده بود که چطور میتوانست بین این همه گرگ جان سالم بدر ببرد ، او فقط ۱۲ سالش بود وای به روزی که وارد سن قانونی شود
ویو هیونجین:
بعد از دوش با آب سرد به اتاق پدر رفتم
_میخواستی منو ببینی ؟
بابا: اره بشین
_خب چی شده ؟
بابا: راستش...میدونم احساستو به یونا
_خب که چی؟
بابا:یونا مناسب تو نیست پسر، اون ۱۲ سالشه و تو۲۰ سالته میفهمی ؟ ۸سال اختلاف سن دارید ، اون عزیز این عمارته و...
_عزیز منم هست ، اون برای منه از اولشم باید میبود آقا بزرگ قول داد اگه چیزی که میخواد بشم دستشو میزاره تو دستم میفهمی پیرمرد ؟
بابا: تا اون موقع هیچی ازت باقی نمی مونه پسرم ، من پدرتم و پسر اون مرد ، میدونم میخواد مثل خودش بشی ، بی رحم و سنگدل ، اما نمیزارم خودم به وقتش یونارو عروست میکنم اگه به حرف آقا بزرگ گوش بدی نه تنها یونا بلکه تمام افراد عمارت ازت بیزار میشن ، این یه نصیحت پدرانه است پسرم
_خنده داره ، تو خودت هم بی رحم و سنگدلی تو سر اون زن هوو آوردی جلوی من با معشوقت رابطه گرفتی ، خودتو باید یکی جم کنه بعد به من نصیحت میکنی ؟ اره من میخوام بیرحم و سنگدل باشم به تو هیچ ربطی نداره...
بابا: صبر کن نرو باب...
_بار آخرت باشه به من میگی پسرم یا بابا و فلان من هوانگ هیونجینم ، بگو آقای هوانگ دهنت عادت کنه پیرمرد ...
- ۹.۳k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط