𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎
چند روز از دعوای خانوادگی گذشت...
بعد از اون شب پرفریاد دیگه چیزی تو خونه ا.ت و تهیونگ مثل سابق نبود. دیوار اعتماد فرو ریخته بود و تکه هاش.. قلب تک تک اعضای خانواده رو زخمی کرده بود. هر کسی تو گوشه ای از خونه با درد و حقیقتهای تلخ خودش دست و پنجه نرم می کرد.
تهیونگ تو سکوت مرگباری فرو رفته بود مشکلات شرکتش به اوج رسیده بود و حالا با برملا شدن گذشته تاریکش برای بچههاش احساس شکست و شرمندگی تموم وجودش رو فرا گرفته بود. اون تو اتاق کارش ساعتها به مدارک بی ارزش شرکت ورشکسته اش خیره میشد و همزمان تصاویر سوجین تو اون دنیای خطرناک و نگاههای پر از اتهام دوقلوهاش ذهنش رو می خورد.
زیر لب در حالی که سرشو با دستاش میفشرد گفت..
تهیونگ: همه چیز رو باختم همه چیز
ا.ت هم حال و روز بهتری نداشت کابوسهای جیمین و جونگکوک حالا توی بیداری هم اونو رها نمی کردن... هر زنگ تلفن هر صدای ناگهانی ا.ت رو به وحشت مینداخت. حتی تو تیمارستان هم نمیتونست تمرکز کنه..
ا.ت احساس سنگینی عجیبی تو قفسه سینه داشت.. دردی مبهم که گاهی اوقات با تنگی نفس همراه میشد...این حس هر لحظه اونو بیشتر آزار میداد
ا.ت تو آینه به خودش نگاه میکرد..چشماش گود افتاده و چهره اش رنگ پریده بود..
ا.ت: این دیگه زندگی نیست این یه جهنمه
سوجین خودشو تو اتاقش حبس کرده بود.و با فاش شدن راز تهیونگ احساس میکرد که تموم عمرش رو با دروغ زندگی کرده.
فاش شدن راز خودش هم باعث شد که تو دنیای پنهون و خطرناکش بیشتر از قبل غرق بشه.
سوجین: الو مینهو؟ معامله جدید رو جلو بنداز دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست.
سئوجون پسر آروم و منطقی خانواده تو شوک عمیقی فرو رفته بود. دنیای بی عیب و نقصش از هم پاشیده بود.
اون به جای بحث های بی فایده تو سکوتی تلخ فرو رفت و بیشتر از قبل خودش رو تو درس و کتاب غرق کرد انگار میخواست که از واقعیت فرار کنه
________
چند روز بعد ا.ت تو مطب دکتر نشسته بود.بعد از انجام آزمایش ها و نوار قلب دکتر با چهره ای جدی وارد اتاق شد.
دکتر با صدایی آروم و دلسوزانه گفت..
دکتر: خانم پارک... نتایج آزمایشات شما... متاسفانه خبر خوبی ندارم
قلب ا.ت با شنیدن این جمله به تپش افتاد و دردی تیز تو سینه اش پیچید.
با صدای لرزون گفت..
ا.ت: چیزی شده دکتر؟
دکتر : شما دچار یه نوع نادر و پیشرفته از نارسایی قلبی هستید. این وضعیت... متاسفانه به دلیل فشارهای روحی و جسمی طولانی مدت به سرعت پیشرفت کرده
ات مات و مبهوت به دکتر خیره شد
ات: یعنی... چقدر... چقدر جدیه؟
دکتر نفس عمیقی کشید.
دکتر: متاسفانه بیماری در مرحله ای قرار داره که درمانهای معمول با قیمت کم تاثیر زیادی ندارن...شما....شما زمان زیادی ندارید خانم پارک شاید... شاید چند ماه نهایتاً یک سال..
اما اگه تحت مراقبت بهترین دکتر ها قرار بگیرید و عمل رو با پول زیادی انجام بدید احتمال زنده بودنتون هم هست.
این جملات مثل پتک رو سر ا.ت فرود اومد و تموم دنیاش تو یه لحظه فرو ریخت...
با اوضاع شرکت و ورشکستگی تهیونگ نمیتونست عمل کنه و به دست آوردن چنین پول زیادی اونم تو مدت کم برای ا.ت غیر ممکن بود.
این بیماری آخرین و بی رحمانه ترین ضربه ای بود که سرنوشت بهش وارد کرده بود.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎
چند روز از دعوای خانوادگی گذشت...
بعد از اون شب پرفریاد دیگه چیزی تو خونه ا.ت و تهیونگ مثل سابق نبود. دیوار اعتماد فرو ریخته بود و تکه هاش.. قلب تک تک اعضای خانواده رو زخمی کرده بود. هر کسی تو گوشه ای از خونه با درد و حقیقتهای تلخ خودش دست و پنجه نرم می کرد.
تهیونگ تو سکوت مرگباری فرو رفته بود مشکلات شرکتش به اوج رسیده بود و حالا با برملا شدن گذشته تاریکش برای بچههاش احساس شکست و شرمندگی تموم وجودش رو فرا گرفته بود. اون تو اتاق کارش ساعتها به مدارک بی ارزش شرکت ورشکسته اش خیره میشد و همزمان تصاویر سوجین تو اون دنیای خطرناک و نگاههای پر از اتهام دوقلوهاش ذهنش رو می خورد.
زیر لب در حالی که سرشو با دستاش میفشرد گفت..
تهیونگ: همه چیز رو باختم همه چیز
ا.ت هم حال و روز بهتری نداشت کابوسهای جیمین و جونگکوک حالا توی بیداری هم اونو رها نمی کردن... هر زنگ تلفن هر صدای ناگهانی ا.ت رو به وحشت مینداخت. حتی تو تیمارستان هم نمیتونست تمرکز کنه..
ا.ت احساس سنگینی عجیبی تو قفسه سینه داشت.. دردی مبهم که گاهی اوقات با تنگی نفس همراه میشد...این حس هر لحظه اونو بیشتر آزار میداد
ا.ت تو آینه به خودش نگاه میکرد..چشماش گود افتاده و چهره اش رنگ پریده بود..
ا.ت: این دیگه زندگی نیست این یه جهنمه
سوجین خودشو تو اتاقش حبس کرده بود.و با فاش شدن راز تهیونگ احساس میکرد که تموم عمرش رو با دروغ زندگی کرده.
فاش شدن راز خودش هم باعث شد که تو دنیای پنهون و خطرناکش بیشتر از قبل غرق بشه.
سوجین: الو مینهو؟ معامله جدید رو جلو بنداز دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست.
سئوجون پسر آروم و منطقی خانواده تو شوک عمیقی فرو رفته بود. دنیای بی عیب و نقصش از هم پاشیده بود.
اون به جای بحث های بی فایده تو سکوتی تلخ فرو رفت و بیشتر از قبل خودش رو تو درس و کتاب غرق کرد انگار میخواست که از واقعیت فرار کنه
________
چند روز بعد ا.ت تو مطب دکتر نشسته بود.بعد از انجام آزمایش ها و نوار قلب دکتر با چهره ای جدی وارد اتاق شد.
دکتر با صدایی آروم و دلسوزانه گفت..
دکتر: خانم پارک... نتایج آزمایشات شما... متاسفانه خبر خوبی ندارم
قلب ا.ت با شنیدن این جمله به تپش افتاد و دردی تیز تو سینه اش پیچید.
با صدای لرزون گفت..
ا.ت: چیزی شده دکتر؟
دکتر : شما دچار یه نوع نادر و پیشرفته از نارسایی قلبی هستید. این وضعیت... متاسفانه به دلیل فشارهای روحی و جسمی طولانی مدت به سرعت پیشرفت کرده
ات مات و مبهوت به دکتر خیره شد
ات: یعنی... چقدر... چقدر جدیه؟
دکتر نفس عمیقی کشید.
دکتر: متاسفانه بیماری در مرحله ای قرار داره که درمانهای معمول با قیمت کم تاثیر زیادی ندارن...شما....شما زمان زیادی ندارید خانم پارک شاید... شاید چند ماه نهایتاً یک سال..
اما اگه تحت مراقبت بهترین دکتر ها قرار بگیرید و عمل رو با پول زیادی انجام بدید احتمال زنده بودنتون هم هست.
این جملات مثل پتک رو سر ا.ت فرود اومد و تموم دنیاش تو یه لحظه فرو ریخت...
با اوضاع شرکت و ورشکستگی تهیونگ نمیتونست عمل کنه و به دست آوردن چنین پول زیادی اونم تو مدت کم برای ا.ت غیر ممکن بود.
این بیماری آخرین و بی رحمانه ترین ضربه ای بود که سرنوشت بهش وارد کرده بود.
- ۳۷.۱k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط