p 2۲

دیدم تار بود اما احساس میکردم انگار از اتاق به سالنی بزرگ منتقل شدم مردی با موهای بلند به سمتم میدوید کف دستم سوزش شدیدی احساس کردم اما من طنابی طلایی که بازتاب نور آن باعث میشد در تاری دیدم متوجهش بشوم لمس کردم فریاد مرد بلند شد
از جام پریدم قلبم به شدت میکوبید دستم گز گز میکرد و دهانم خشک شده بود من کی خوابم برده بود به ساعت نگاه کردم پنج دقیقه بیشتر فرصت نداشتم خودم رو به بید برسونم لباسمو پوشیدم و کش مویی رو دور مچم انداختم چوب دستیمو برداشتم و به سمت در خروجی رفتم
از خوابگاه خارج شدم و در تاریکی کامل بی سر و صدا به راهرو خروجی رسیدم که نوریس گربه فیلچ جلوم سبز شد
برای اینکه فیلچ متوجهم نشه به سرعت میدویدم آنقدر سریع دویدم که نفهمیدم به بید نزدیک شده اما ناگهان شاخه ها به حرکت در آمدند و لحظه ای بعد یکی از شاخه ها به کمرم برخورد کرد و منو به سمت دیگر پرت کرد شاخه ای دیگر کنار دستم فرود آمد و دستم را زخمی کرد میخواستم بلند شوم که شاخه ای منو به سمت تونل تاریک درون تنه پرت کرد خودم رو به داخل تونل کشیدم روی زمین نشستم قلبم با تپش شدید به سینه ام میکوبید پسره روانی نزدیک بود بمیرم لعنت بهت عوضی
تام با پوزخند تحقیر آمیز اومد و گفت :نظرت چی بود دانش آموز بی استعداد از پس این آزمون کوچیک نتونستی بر بیای اگه اینجوری پیش بره فکر نکنم از پس بقیه اش کنار بیای قرار بود کل کلاسامون اینجا باشه
مشتی خاک از کنارم برداشتم و به سمتش پرت کردم که جا خالی داد بهش گفتم : عوضی روانی من آهن نیستم نمی‌فهمی نزدیک بود بمیرم عوضی
گفت : از جات بلند شو آنقدر لوس بازی در نیار
دستم به شدت میسوخت و باعث میشد خشمم دو برابر بیشتر بشود به سمتش رفتم و یقه اش رو محکم گرفتم و گفتم : عوضی ازت متنفرم خیلی خیلی ازت بدم میاد از همتون بدم میاد میفهمی دلم میخواد همین الان بکشمت روانی آدمایی مثل تو هیچکس رو درک نمیکنن
کم کم داشت اشک توی چشمام جمع میشد و دستم شل میشد آروم منو کنار کشید و گفت : بیا تمرین کنیم سری بعدی بهت یاد میدم چه جوری درخت رو آروم کنی
روی زمین نشستم و با انگشت شصتم چشمام رو فشار دادم که گریه ام نگیره
به سمتم اومد و کنارم ایستاد خب اولین طلسم طلسم خلع سلاح هست ورد رو زمزمه کرد و من هم بعد از اون زمزمه کردم دستم رو گرفت و چوب رو در دستم محکم کرد و گفت حالا با چرخش خاص چوب دستیت این رو زمزمه کن خودش رو به روم ایستاد و من هم همون کاری که گفته بود انجام دادم چوب دستیش به سمت دیگری پرت شد
عجیب بود اما خوشحالی باعث شده بود تعجبم با ذوق زیاد خنثی بشه
کل شب با طلسم هایی از این قبیل تمرین کردیم
تام با نگاه کردن به ساعت گفت: فردا همین ساعت می‌بینمت
با طلسمی که زیر لب زمزمه کرد درخت اروم شد و از اونجا رفت میخواستم چیزی بگم اما اون رفته بود از تنه درخت خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم که
ادامه دارد‌......
امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه 💖
دیدگاه ها (۶)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

تکپارتی تهیونگ

وقتی میرین مهمونی ولی ...دیدم میا چشمک زد و حواس ته رو پرت ک...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

پارت ۲۰

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۳: صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط