پارت ۲۰
صبح روز بعد :
وارد آشپز خونه که شدم تهیونگ روی صندلی نشسته بود و یک جعبه بزرگ هم روی میز
& بیا اینجا. بازش کن.
درش رو باز کردم. لباس مشکی بلند. ساتن. با چاک بلند و دستکش توری. یه گردنبند مشکی هم توش بود. سرد. مثل خودش.
· ا... این برای منه؟
& (بدون اینکه نگاهم کنه) شب مهمونی خانوادگیه. خالهم میاد. نمیخوام بگن عروس تهیونگ شبیه یه خدمتکاره.
قلبم لرزید. ولی ساکت موندم.
& (بلند شد) لباس رو بپوش. امشب باید کنار من بایستی. ولی حرف نزن. لبخند نزن. فقط بایست.
شب. سالن پر از مهمون. لباس مشکی تنم بود. موهام رو با یه روبان مشکی بسته بودم. کنار تهیونگ ایستادم.
خالهی تهیونگ اومد. زنی با وقار، با موهای سیاه و چشمهای مهربون. با دیدن من، لبخند گرمی زد.
~ اوه، تو باید روآن باشی. چقدر خوشگل. این لباس خیلی بهت میاد.
قلبم لرزید. کسی بود که با من مهربون حرف میزد؟
· م... مرسی.
~ (دستش رو روی شونهم گذاشت) تهیونگ خیلی خوششانسه. امیدوارم کنارش خوشبخت باشی.
تهیونگ کنارم ایستاده بود. سرد. بیروح.
مهمونی شروع شد. تهیونگ منو تنها گذاشت. رفت سمت دخترهای مهمون. با یکی خندید من وسط سالن ایستادم. تماشا کردم.
خالهی تهیونگ اومد سمتم. با یه لیوان شامپاین.
~ (آروم) میدونم تهیونگ سخته. ولی تو تحملش کن. اون فقط... زخم داره. زخمهایی که خودش نمیبینه.
· م... من...
~ (لبخند زد) تو دختر خوبی هستی. من میبینم. فقط صبر کن.
خالهش برگشت سمت تهیونگ. با یه لحن جدی گفت:
~ تهیونگ. بیا اینجا.
تهیونگ اومد. خالهش دستش رو گرفت و کشید سمت من.
~ امشب باید با عروست برقصی. نه با اون دخترها.
تهیونگ اخم کرد.
& خاله...
~ (بلندتر) گفتم برقص. یا میخوای جلوی همه بگم چرا انقدر سردی؟
تهیونگ مکث کرد. بعد دستش رو دراز کرد. دستم رو گرفت. سرد. محکم.
· ت... تهیونگ...
& (زمزمه کرد) فقط برقص. حرف نزن.
با هم رفتیم وسط سالن. موسیقی آروم بود. تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد. من دستم رو روی شونهش گذاشتم. قلبم تند میزد.
دخترهای مهمون نگاهمون میکردن. حسادت تو چشمهاشون بود. یکی از اونها آروم به دوستش گفت:
= چطور تهیونگ با یه خدمتکار میرقصه؟
تهیونگ سرش رو خم کرد. نزدیک گوشم.
& (زمزمه کرد) خوشحالی که دارن حسودی میکنن؟
قلبم لرزید.
· ن... نمیدونم.
& (آروم) منم نمیدونم چرا این کار رو میکنم.
موسیقی تموم شد. تهیونگ دستش رو عقب کشید. برگشت و رفت. بدون اینکه نگاهم کنه. من وسط سالن موندم. دستم هنوز گرمی دستش رو داشت. و قلبم، تندتر از همیشه میزد.
وارد آشپز خونه که شدم تهیونگ روی صندلی نشسته بود و یک جعبه بزرگ هم روی میز
& بیا اینجا. بازش کن.
درش رو باز کردم. لباس مشکی بلند. ساتن. با چاک بلند و دستکش توری. یه گردنبند مشکی هم توش بود. سرد. مثل خودش.
· ا... این برای منه؟
& (بدون اینکه نگاهم کنه) شب مهمونی خانوادگیه. خالهم میاد. نمیخوام بگن عروس تهیونگ شبیه یه خدمتکاره.
قلبم لرزید. ولی ساکت موندم.
& (بلند شد) لباس رو بپوش. امشب باید کنار من بایستی. ولی حرف نزن. لبخند نزن. فقط بایست.
شب. سالن پر از مهمون. لباس مشکی تنم بود. موهام رو با یه روبان مشکی بسته بودم. کنار تهیونگ ایستادم.
خالهی تهیونگ اومد. زنی با وقار، با موهای سیاه و چشمهای مهربون. با دیدن من، لبخند گرمی زد.
~ اوه، تو باید روآن باشی. چقدر خوشگل. این لباس خیلی بهت میاد.
قلبم لرزید. کسی بود که با من مهربون حرف میزد؟
· م... مرسی.
~ (دستش رو روی شونهم گذاشت) تهیونگ خیلی خوششانسه. امیدوارم کنارش خوشبخت باشی.
تهیونگ کنارم ایستاده بود. سرد. بیروح.
مهمونی شروع شد. تهیونگ منو تنها گذاشت. رفت سمت دخترهای مهمون. با یکی خندید من وسط سالن ایستادم. تماشا کردم.
خالهی تهیونگ اومد سمتم. با یه لیوان شامپاین.
~ (آروم) میدونم تهیونگ سخته. ولی تو تحملش کن. اون فقط... زخم داره. زخمهایی که خودش نمیبینه.
· م... من...
~ (لبخند زد) تو دختر خوبی هستی. من میبینم. فقط صبر کن.
خالهش برگشت سمت تهیونگ. با یه لحن جدی گفت:
~ تهیونگ. بیا اینجا.
تهیونگ اومد. خالهش دستش رو گرفت و کشید سمت من.
~ امشب باید با عروست برقصی. نه با اون دخترها.
تهیونگ اخم کرد.
& خاله...
~ (بلندتر) گفتم برقص. یا میخوای جلوی همه بگم چرا انقدر سردی؟
تهیونگ مکث کرد. بعد دستش رو دراز کرد. دستم رو گرفت. سرد. محکم.
· ت... تهیونگ...
& (زمزمه کرد) فقط برقص. حرف نزن.
با هم رفتیم وسط سالن. موسیقی آروم بود. تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد. من دستم رو روی شونهش گذاشتم. قلبم تند میزد.
دخترهای مهمون نگاهمون میکردن. حسادت تو چشمهاشون بود. یکی از اونها آروم به دوستش گفت:
= چطور تهیونگ با یه خدمتکار میرقصه؟
تهیونگ سرش رو خم کرد. نزدیک گوشم.
& (زمزمه کرد) خوشحالی که دارن حسودی میکنن؟
قلبم لرزید.
· ن... نمیدونم.
& (آروم) منم نمیدونم چرا این کار رو میکنم.
موسیقی تموم شد. تهیونگ دستش رو عقب کشید. برگشت و رفت. بدون اینکه نگاهم کنه. من وسط سالن موندم. دستم هنوز گرمی دستش رو داشت. و قلبم، تندتر از همیشه میزد.
- ۲۲.۵k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط