خاطرات ناتمام

خاطرات ناتمام
Part6

"Soyi"

بدون حرفی سرمو به پنجره ماشین تکیه زدم و به منظره بیرون خیره شدم..
میشه گفت از وقتی بیدار شدیم و سوار ماشین شدیم عملاً هیچ حرفِ خاصی بینمون رد و بدل نشده بود، و این مهم ترین دلیلی بود که کنارش احساس معذب بودن داشتم..
تو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که به بابام چجوری توضیح بدم اتفاق دیشبو؛ با اخلاق و واکنشایی که ازش دیدم قطعا قرار نبود خیلی راحت ازش بگذره!
با چیزی که از ذهنم گذشت نگاه از پنجره گرفتم و ثابت نشستم:
+لطفا.. درمورد اینکه دیشب با موتور خوردم زمین و شبش خونت موندم به خواهرت چیزی نگو...

بدون اینکه چشم از جاده بگیره مکث کرد و بعد با سر تایید کرد..
با خیالی آسوده تر از قبل سر چرخوندمو موبایلو از تو جیبم برداشتم...
پیامی که دیشب برای مینجی فرستاده بودم بی جواب مونده و این نگران کننده اس!
شمارشو گرفتم و گوشی رو کنارم گوشم گذاشتم..
یکبار.. دوبار.. سه بار..
نا امید پوفی بیرون دادم و سرمو به پشتی صندلی تکیه زدم..
_چیزی شده؟

منتظر بودم که همچین سوالی بپرسه؛ پس بی معطلی جواب دادم:
+مینجی جواب نمیده ..
_چیز عجیبی نیست!

سرمو سمتش چرخوندم که با نگاه کردنم منظورشو بیان کرد:
_قطعا اینموقعِ صبح خوابه.

+میدونم خوابه اما... تا حالا پیش نیومده با صدای زنگ گوشی بیدار نشه..منی که باهاش زندگی میکنم میدونم...

کلافه نگاهه تیزشو چرخوند و وارد کوچه شد و مقابل در خونه نگه داشت...
و قبل ازینکه من بخوام پیاده بشم خودش کمربندشو به تندی باز کرد و پیاده شد..
و من؟ تنها با تعجب به حرکات سرعتیش نگاه میکردم...
بارونیِ نازکی که دیشب تنم بود رو تو دستم قفل کردم و آهسته از ماشین بیرون اومدم و خودمو بهش رسوندم...
بدون هیچ توجهی به من، هر چند لحظه زنگ خونه رو میزد و پشت بندش شماره مینجی رو میگرفت ...
جدی بخاطر حرف من انقد نگران شده بود؟
بعد از بار ها زنگ زدن و بوق های متعدد بالاخره تماس وصل شد و صدای خواب الود مینجی بلند شد..
_الو..

بر خلاف ظاهر عصبی و نگرانش با صدایی ملایم پرسید:
_کجایی؟

بعد از کمی تعلل که مشخص بود بخاطر ویندوزشه که هنوز بالا نیومده دوباره صدای گرفته اش بلند شد:
_دیشب تولد یکی از دوستام بود شبو پیشش موندم..

زیر لب (باشه) ای گفت و تلفن رو قطع کرد...
نگاهِ نافذش رو چشمام موند و جمله ای که حدس میزدم از بین لب هاش خارج شد:
_بازم یه دردسر جدید!

بی اعتنا به حرفش به در بسته تکیه زدم و زیر لب گفتم:
+ممنون که رسوندیم.

چاره ای نبود.. هرچقدرم که شده صبر میکردم تا مینجی برگرده...
نگاهم روش نبود اما حس کردم که از کنارم گذشت و به سمت ماشینش رفت...
صدای روشن شدن ماشین رو به وضوح شنیدم اما راه افتادنش رو نه...
همین که نگاهم به سمتش رفت شیشه رو پایین داد و دِپرس دستشو از رو فرمون برداشت و به در تکیه زد:
_نمیخوای سوار شی؟!

بارونیِ دستم رو فشردم و گفتم:
+صبر میکنم تا بیاد...

_اونجوری که از صداش مشخص بود ، حالا حالا ها نمیاد.. بازم میخوای صبر کنی؟

وقتی نگاه مرددَمو دید دستی به گردنش کشید و برای زدنِ حرفش دوباره بهم چشم دوخت:
_بعد از ظهر میخوام برای دیدنِ مینجی بیام ، اونموقع بر میگردونمت!
دیدگاه ها (۰)

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁴هم از اینکه حالش خوب بود،یه جور عجیبی...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_94بازوشو جلوم آورد ..الان ان...

لبخند قاتلپارت⁴⁴ویو جونگ‌کوکبارون آروم روی شیشه ماشین می‌خور...

LESSON

پارت ۱۸ #پشت غرورتصبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط