رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت¹⁵
کایا:

صبح روز بعد، اولین کاری که کردم این بود که به شماره‌ای که پدرم داده بود زنگ زدم.

این بار جواب نداد.

دوباره تماس گرفتم.

باز هم خبری نشد.

گوشی رو روی میز گذاشتم.

کنان روبه‌روم نشسته بود و نگاهم می‌کرد.

جواب نداد؟
نه.
احتمالاً منتظر می‌مونه خودت بری سراغش.
منم همین فکر رو می‌کنم.

کنان کمی مکث کرد.

کایا، مطمئنی می‌خوای بری؟
باید برم.
ممکنه تله باشه.
می‌دونم.
پس چرا این‌قدر آرومی؟

نگاهش کردم.

چون چیزی برای از دست دادن ندارم.

صدای روژین از پشت سرم اومد.

داری.

برگشتم سمتش.

روژین وارد اتاق شد و مستقیم به من نگاه کرد.

منو داری

چند لحظه چیزی نگفتم.

کنان به روژین نگاه کرد و بعد از جاش بلند شد.

من می‌رم بیرون.

وقتی کنان رفت، روژین جلو اومد.

کی می‌ری؟

امروز.

تنها؟

آره.

نه.

روژین...

بعد از حرفایی که دیشب زدی، فکر کردی می‌ذارم تنهایی بری؟

لبخند خیلی کوچیکی زدم.کشیدمش سمت خودم و محکم کمرشو گرفتم

این اولین باره که کسی بعد از اعتراف من، به جای جواب دادن بهم دستور می‌ده.

هنوز جوابت رو ندادم.

لبخندم محو شد.

می‌دونم.

روژین چند لحظه نگاهم کرد.

ولی یه چیز رو می‌دونم.

چی؟

نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.

دستم رو روی مسیر گردن و لب هاش تکون میدادم و لمس میکردم.

پس با من بیا.

روژین سرش رو تکون داد.

میام.

چند ساعت بعد با ماشین از عمارت خارج شدیم.

کنان هم همراه چند نفر پشت سرمون بود.

آدرس جایی که پدرم گفته بود، خارج شهر بود.

یک خانه قدیمی که مدت‌ها خالی به نظر می‌رسید.

ماشین رو متوقف کردم.

قبل از اینکه پیاده بشم، روژین دستم رو گرفت.

کایا.

برگشتم سمتش.

جانم؟

هر اتفاقی افتاد، تنها تصمیم نگیر.

منظورت چیه؟

منظوری ندارم.

چند لحظه مکث کرد.

فقط می‌خوام برگردی.

نگاهش کردم.

برمی‌گردم.
پیشونی روژین رو بوسیدم و سریع
از ماشین پیاده شدیم.

کنان و بقیه بیرون موندند.

من و روژین وارد خانه شدیم.

فضا ساکت بود.

چند قدم جلو رفتیم.

صدای مردی از اتاق انتهای خانه اومد.

بالاخره اومدی.

ایستادم.

همون صدا.

صدای پدرم.

در اتاق باز شد.

مردی روبه‌روی ما ایستاده بود.

چند سالی پیرتر شده بود، اما هنوز می‌شناختمش.

برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.

چرا؟

همین یک کلمه از دهنم بیرون اومد.

پدرم گفت:

چون اون زمان فکر می‌کردم این تنها راهیه که می‌تونم ازت محافظت کنم.

خندیدم.

محافظت؟(عربده)
کایا...
سال‌ها فکر کردم مردی که بهش اعتماد داشتم، منو فروخت.
می‌دونم.
می‌دونی چند سال دنبال جواب گشتم؟

سکوت کرد.

می‌دونم.
پس چرا برگشتی؟

پدرم به روژین نگاه کرد.

چون حالا تو یه دلیل برای زندگی داری.

نگاهم سمت روژین رفت.

دوباره به پدرم نگاه کردم.

اون رو وارد این ماجرا نکن.
قصد ندارم.
پس چرا اسمش رو آوردی؟
چون دشمن‌هات فهمیدن برای تو مهمه.

دستم مشت شد.

پس تو می‌دونستی؟
از همون شب اول.

روژین با تعجب گفت:

یعنی چی؟

پدرم گفت:

کسی که به کایا شلیک کرد، دنبال خودش نبود.

نگاهم کردم.

پس دنبال چی بود؟

پدرم جواب داد:

دنبال تو.

روژین ساکت شد.

من یک قدم جلو رفتم.

چرا؟
چون فکر می‌کردن تو چیزی می‌دونی.
چی؟
چیزی که خودت هم ازش خبر نداری.

قبل از اینکه سؤال دیگه‌ای بپرسم، صدای ماشین از بیرون اومد.

کنان با عجله وارد شد.

کایا!

برگشتم.

چند ماشین دارن نزدیک می‌شن.

پدرم آرام گفت:

وقت نداریم. این بار فرار نمی‌کنم.

پدرم نگاهم کرد.

می‌دونستم همینو می‌گی.

رو به روژین کردم.

پشت سر من بمون.

این بار گوش نمی‌دم.

روژین...

تو خودت گفتی کنار هم می‌مونیم.

چند ثانیه نگاهش کردم.

بعد دستش رو گرفتم.

پس کنارم بمون.

با هم از خانه بیرون رفتیم.

کنان افرادش رو جمع کرد.

چند دقیقه بعد همه‌چیز آرام شد.

مردهایی که دنبال ما آمده بودند، عقب‌نشینی کردن.

این بار کسی آسیب جدی ندید.

اما برای من مهم‌ترین چیز چیز دیگه ای بود.

وقتی برگشتیم سمت ماشین، روژین کنارم ایستاد.

کایا؟

جانم؟

درباره دیشب...

لازم نیست جواب بدی.

چرا.

نگاهش کردم.

می‌خوام بدونی که منم همون چیزی رو حس می‌کنم که تو راجبش بهم گفتی!
#رمان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۹

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.23(روایت از زبان ا.ت)...

رمان اسیر خان پارت بیست و یکم ۲۱

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

فاصله یک لبخند تا جنون

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

جهانی میان بیداری و خواب

مافیای منقسمت سوم | «بیرون از شرکت، مدیر من نیستی»جونگکوک هم...

The Queen of My Heart ❤️👑پارت ۴۴ویو لیاـ لیا: چپ راستتو ببین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط