𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
پارت ۴ | شبی که «ما» شدیم.
یک ماه از آن شب گذشته بود.
یک ماه پر از دیدارهای خانوادگی، آمادهسازی مراسم، انتخاب لباس و لحظههایی که رُز کمکم فهمیده بود مردی که قرار است همسرش شود، فقط آن چهرهی سرد و قدرتمند شب اول نیست.
و حالا...
بالاخره شب عروسیشان رسیده بود.
سالن غرق نورهای طلایی بود. موسیقی در فضا میپیچید و مهمانها یکییکی به وسط سالن میآمدند.
رُز با لبخند کنار کوک ایستاده بود و دستش را روی بازوی او گذاشته بود.
کوک خم شد و آرام گفت:
— خستهای؟
رُز لبخند زد.
— نه... اتفاقاً خیلی خوش میگذره.
کوک نگاه کوتاهی به جمعیت انداخت.
— پس هنوز وقت داری با من برقصی؟
رُز ابرو بالا انداخت.
— مگه امشب میتونم به شوهرم نه بگم؟
لبخند خیلی محوی گوشهی لب کوک نشست.
دستش را گرفت و هر دو وارد وسط سالن شدند.
آهنگ آرامی پخش شد و کوک یک دستش را دور کمر رُز گذاشت و دست دیگرش را در دست او گرفت.
رُز با خنده گفت:
— فقط امیدوارم پات رو روی پام نذاری.
— نگران نباش.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
چند لحظه بعد، رُز با خنده گفت:
— کوک!
— چی شد؟
— نزدیک بود!
— گفتم که نگران نباش.
رُز خندید و سرش را پایین انداخت.
کمکم بقیه هم به آنها پیوستند. پدرها و مادرها، دوستان خانواده و مهمانها وسط سالن ریختند و فضای رسمی مراسم تبدیل به یک جشن واقعی شد.
کوک که معمولاً کمتر میرقصید، امشب برای اولین بار آنقدر راحت بود که حتی چند بار با رُز خندید.
رُز با دیدنش گفت:
— باورم نمیشه تو هم بلدی خوش بگذرونی.
کوک نزدیکتر شد و آرام جواب داد:
— فقط امشب.
— چرا؟
نگاهش کرد.
— چون امشب برای منه.
رُز لبخند زد.
— برای منم.
---
نزدیک نیمهشب، وقتی آخرین مهمانها هم خداحافظی کردند، کوک و رُز بالاخره سوار ماشین شدند.
رُز سرش را به صندلی تکیه داد.
— خیلی خستهام.
کوک نگاهش کرد.
— ولی خوشحال بودی.
رُز لبخند زد.
— خیلی.
کمی سکوت بینشان نشست.
بعد رُز آرام دستش را روی دست کوک گذاشت.
— کوک...
— هوم؟
— از امشب واقعاً زن و شوهریم.
کوک انگشتهایش را آرام در دست او قفل کرد.
— آره.
رُز لبخند کوچکی زد.
— عجیبه.
— چی؟
— اینکه همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
کوک نگاهش را به او دوخت.
— ولی پشیمونی؟
رُز بدون مکث سرش را تکان داد.
— نه.
کوک لبخند محوی زد.
---
وقتی به خانه رسیدند، سکوت عجیبی در فضای خانه بود.
دیگر خبری از مهمانها و موسیقی و شلوغی نبود.
فقط خودشان بودند.
رُز وارد اتاق شد و آرام ایستاد.
کوک پشت سرش وارد شد و در را بست.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
رُز برگشت سمتش.
کوک نزدیک شد، اما درست قبل از اینکه فاصلهشان کاملاً از بین برود، مکث کرد.
— رُز...
— هوم؟
— مطمئنی؟
رُز نگاهش کرد و با لبخند آرامی سر تکان داد.
— آره.
کوک دستش را گرفت و آرام به سمت خودش کشید.
رُز سرش را روی سینهی او گذاشت.
کوک پیشانیاش را بوسید و بعد آرام گفت:
— پس امشب فقط برای خودمونه.
رُز لبخند زد.
دستانش را دور او حلقه کرد.
و آن شب، بعد از تمام اتفاقاتی که آنها را به اینجا رسانده بود، برای اولین بار واقعاً تنها شدند...
بقیهی آن شب خصوصی ماند.
و صبح، وقتی نور کمرنگ خورشید از میان پردهها وارد اتاق شد، داستانشان وارد فصل تازهای شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید اسمات نشد🤣💔
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مافیای من
پارت ۴ | شبی که «ما» شدیم.
یک ماه از آن شب گذشته بود.
یک ماه پر از دیدارهای خانوادگی، آمادهسازی مراسم، انتخاب لباس و لحظههایی که رُز کمکم فهمیده بود مردی که قرار است همسرش شود، فقط آن چهرهی سرد و قدرتمند شب اول نیست.
و حالا...
بالاخره شب عروسیشان رسیده بود.
سالن غرق نورهای طلایی بود. موسیقی در فضا میپیچید و مهمانها یکییکی به وسط سالن میآمدند.
رُز با لبخند کنار کوک ایستاده بود و دستش را روی بازوی او گذاشته بود.
کوک خم شد و آرام گفت:
— خستهای؟
رُز لبخند زد.
— نه... اتفاقاً خیلی خوش میگذره.
کوک نگاه کوتاهی به جمعیت انداخت.
— پس هنوز وقت داری با من برقصی؟
رُز ابرو بالا انداخت.
— مگه امشب میتونم به شوهرم نه بگم؟
لبخند خیلی محوی گوشهی لب کوک نشست.
دستش را گرفت و هر دو وارد وسط سالن شدند.
آهنگ آرامی پخش شد و کوک یک دستش را دور کمر رُز گذاشت و دست دیگرش را در دست او گرفت.
رُز با خنده گفت:
— فقط امیدوارم پات رو روی پام نذاری.
— نگران نباش.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
چند لحظه بعد، رُز با خنده گفت:
— کوک!
— چی شد؟
— نزدیک بود!
— گفتم که نگران نباش.
رُز خندید و سرش را پایین انداخت.
کمکم بقیه هم به آنها پیوستند. پدرها و مادرها، دوستان خانواده و مهمانها وسط سالن ریختند و فضای رسمی مراسم تبدیل به یک جشن واقعی شد.
کوک که معمولاً کمتر میرقصید، امشب برای اولین بار آنقدر راحت بود که حتی چند بار با رُز خندید.
رُز با دیدنش گفت:
— باورم نمیشه تو هم بلدی خوش بگذرونی.
کوک نزدیکتر شد و آرام جواب داد:
— فقط امشب.
— چرا؟
نگاهش کرد.
— چون امشب برای منه.
رُز لبخند زد.
— برای منم.
---
نزدیک نیمهشب، وقتی آخرین مهمانها هم خداحافظی کردند، کوک و رُز بالاخره سوار ماشین شدند.
رُز سرش را به صندلی تکیه داد.
— خیلی خستهام.
کوک نگاهش کرد.
— ولی خوشحال بودی.
رُز لبخند زد.
— خیلی.
کمی سکوت بینشان نشست.
بعد رُز آرام دستش را روی دست کوک گذاشت.
— کوک...
— هوم؟
— از امشب واقعاً زن و شوهریم.
کوک انگشتهایش را آرام در دست او قفل کرد.
— آره.
رُز لبخند کوچکی زد.
— عجیبه.
— چی؟
— اینکه همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
کوک نگاهش را به او دوخت.
— ولی پشیمونی؟
رُز بدون مکث سرش را تکان داد.
— نه.
کوک لبخند محوی زد.
---
وقتی به خانه رسیدند، سکوت عجیبی در فضای خانه بود.
دیگر خبری از مهمانها و موسیقی و شلوغی نبود.
فقط خودشان بودند.
رُز وارد اتاق شد و آرام ایستاد.
کوک پشت سرش وارد شد و در را بست.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
رُز برگشت سمتش.
کوک نزدیک شد، اما درست قبل از اینکه فاصلهشان کاملاً از بین برود، مکث کرد.
— رُز...
— هوم؟
— مطمئنی؟
رُز نگاهش کرد و با لبخند آرامی سر تکان داد.
— آره.
کوک دستش را گرفت و آرام به سمت خودش کشید.
رُز سرش را روی سینهی او گذاشت.
کوک پیشانیاش را بوسید و بعد آرام گفت:
— پس امشب فقط برای خودمونه.
رُز لبخند زد.
دستانش را دور او حلقه کرد.
و آن شب، بعد از تمام اتفاقاتی که آنها را به اینجا رسانده بود، برای اولین بار واقعاً تنها شدند...
بقیهی آن شب خصوصی ماند.
و صبح، وقتی نور کمرنگ خورشید از میان پردهها وارد اتاق شد، داستانشان وارد فصل تازهای شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید اسمات نشد🤣💔
- ۱.۷k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط