وقتی بچه دارین ولی .. ..
وقتی بچه دارین ولی .. ..
نیشخند کوک بلند شد ،متعجب نگاش کردم .
_کوک ؟!
برگشت سمتم ؛ خشکم زد!!
چشم ..چشماش سرد بود هومی از ته گلو گفت
_بچه ها برین لباساشون و عوض کنین ! زود !
سول و یول سمت پله ها. دویدن .
سمت کوک برگشتم
_ خوبی عزیزم؟!
نگاهش همچنان سرد بود بلند شد از پشت صندلی و گفت
_ آره !! میرم لباس عوض کنم .!
خشک شده به رفتنش خیره شدم ؛ سریع گوشیم و از رو کانتر برداشتم به مادرش زنگ زدم
_الو؟! میرا ؟!
سریع با ناله گفتم
_مامااان جونن.
صدای نگرانش اومد
_جان؟! چیشده؟!
_کوک سرد شده ، بچه ها نیاز به توجه دارن اینم این وسط لج میکنه میگه تو به من اهمیت نمیدی!
خندش پشت تلفن پیچید .
_براش عشوه بیا .
خشکم زد
_چی؟!
_کوک فقط با ناز تو خر میشه میرا، براش ناز بیا!
من خاطره خوبی از ناز اومدن ندارم راستش ....
_چشم ، خداحافظ
نیشخند کوک بلند شد ،متعجب نگاش کردم .
_کوک ؟!
برگشت سمتم ؛ خشکم زد!!
چشم ..چشماش سرد بود هومی از ته گلو گفت
_بچه ها برین لباساشون و عوض کنین ! زود !
سول و یول سمت پله ها. دویدن .
سمت کوک برگشتم
_ خوبی عزیزم؟!
نگاهش همچنان سرد بود بلند شد از پشت صندلی و گفت
_ آره !! میرم لباس عوض کنم .!
خشک شده به رفتنش خیره شدم ؛ سریع گوشیم و از رو کانتر برداشتم به مادرش زنگ زدم
_الو؟! میرا ؟!
سریع با ناله گفتم
_مامااان جونن.
صدای نگرانش اومد
_جان؟! چیشده؟!
_کوک سرد شده ، بچه ها نیاز به توجه دارن اینم این وسط لج میکنه میگه تو به من اهمیت نمیدی!
خندش پشت تلفن پیچید .
_براش عشوه بیا .
خشکم زد
_چی؟!
_کوک فقط با ناز تو خر میشه میرا، براش ناز بیا!
من خاطره خوبی از ناز اومدن ندارم راستش ....
_چشم ، خداحافظ
- ۱.۴k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط