بادیگارده شخصی من پارت ۱۷
نصفه شب بود که بیدار شدم هوا خیلی سرد بود وقتی برگشتم سمت جونگ کوک دیدم خیلی خودشو بهم نزدیک کرده منم از سرما داشتم میمردم بلند شدمو تو کمد دیواری نگاه کردم که شاید یه ملافه گیر بیارم ولی خالی بود
دوباره برگشتم تو تخت ملافرو یکم کشیدمو رو خودم انداختم جونگ کوک بیداشد
کوک... چی شده
میرا... خیلی سرده دارم یخ میزنم
یکم گزشت که گفت
کوک... اگه... اگه مشکلی نداری بیا بغلم
میرا... چی
کوک... اینجوری هم شما گرم میگیرم هم من
یکم خجالت کشیدم ولی راه دیگی نداشتم خودمو بهش نزدیک کردمو اون دستاشو باز کرد منم با خجالته خیلی زیادی رفتم تو بغلش
چند دقیقه بعد کمکم داشتیم گرم میگرفتیم
کوک... الان خوبید
میرا... اره
کوک... باشه پس بخواب
میرا... باشه
کمکم چشمام داشت به خواب میرفت که دیگه نفهمیدم چیشد
صبع که چشمامو باز کردم سرم کاملا تو سینه ای جونگ کوک بود یکم تکون خوردم که بتونم دستاشو باز کنم
کوک... بیدار شدی
وقتی سرمو بالا بردم با دوتا چشم های سیاهش مواجه شدم با خجالت گفتم
میرا... اره میشه دستاتونو باز کنید
دستاشو باز کرد بلند شدمو با خجالتی که داشتم رفتم تو دستشوی صورتمو شستم وختی برگشتم جونگ کوک داشت لباس عوض میکرد
میرا... ببخشید نمیدونستم لباس عوض میکنید
کوک... اشکالی نداره تموم شد
وقتی بهش نگاه کردم عوض کرده بود داشت لباس های که رو زمین بود جم میکرد
کوک... آماده باش میخوایم بریم اینجا
میرا... باشه
کوک... پدرتون برامون ماشین فرستاده
میرا... خوبه
دوباره برگشتم تو تخت ملافرو یکم کشیدمو رو خودم انداختم جونگ کوک بیداشد
کوک... چی شده
میرا... خیلی سرده دارم یخ میزنم
یکم گزشت که گفت
کوک... اگه... اگه مشکلی نداری بیا بغلم
میرا... چی
کوک... اینجوری هم شما گرم میگیرم هم من
یکم خجالت کشیدم ولی راه دیگی نداشتم خودمو بهش نزدیک کردمو اون دستاشو باز کرد منم با خجالته خیلی زیادی رفتم تو بغلش
چند دقیقه بعد کمکم داشتیم گرم میگرفتیم
کوک... الان خوبید
میرا... اره
کوک... باشه پس بخواب
میرا... باشه
کمکم چشمام داشت به خواب میرفت که دیگه نفهمیدم چیشد
صبع که چشمامو باز کردم سرم کاملا تو سینه ای جونگ کوک بود یکم تکون خوردم که بتونم دستاشو باز کنم
کوک... بیدار شدی
وقتی سرمو بالا بردم با دوتا چشم های سیاهش مواجه شدم با خجالت گفتم
میرا... اره میشه دستاتونو باز کنید
دستاشو باز کرد بلند شدمو با خجالتی که داشتم رفتم تو دستشوی صورتمو شستم وختی برگشتم جونگ کوک داشت لباس عوض میکرد
میرا... ببخشید نمیدونستم لباس عوض میکنید
کوک... اشکالی نداره تموم شد
وقتی بهش نگاه کردم عوض کرده بود داشت لباس های که رو زمین بود جم میکرد
کوک... آماده باش میخوایم بریم اینجا
میرا... باشه
کوک... پدرتون برامون ماشین فرستاده
میرا... خوبه
- ۲۶۲
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط