My_idol
part {۱۰}.
دو هفته بعد......
فردا قراره برم کرههههههه
بالاخرهههههههه.
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐
ات : خب ، همه چیز مرتبه .
چمدونا بسته هست و همه چی رو برداشتم.
پرواز ساعت ۴:۰۰ هست.
همه پایین منتظر منن که بدرقه ام کنن.
نفس عمیق.....
خب.
برو که رفتیم.
(اینو بگم که زینب هم پایین هست)
بابام (در حال دعا خواندن....)
مامانم(در حال گریه کردم....)
زینب هم ....(در حال خندیدن🤦🏻♀️)
ات : زینب جان مثل اینکه خوشحالی دارم میرم .😐
زینب : آره خب.....چون
به آرزوت رسیدی عزیزم.😁
ات : هوم....منطقیه.
خب دیگه گریه بسه مادر من.
نمیخوام برم جنگ که....
دارم میرم به شغلم برسم.
با بهترین پرسونل🙂↕️
مامانم اشک هایش رو پاک کرد و خودش رو کنترل کرد.
خالم از اون طرف شروع کرد😐😐
خاله: هق هق هقققققق
رفتم سمت خالم و بغلش کردم.
ات : دلم برای همگیتون تنگ میشه.
وایسادم رو به همشون و گفتم :
ات : دوباره میبینمتون.
و بعد رو به آرمان کردم و گفتم.
ات :امیدوارم خوشبخت بشی پسر خاله.(یکم تیکه داشت )
با اینکه دلم نمیخواست که آخر وقتی ناراحتش کنم ولی باید جواب اون کارش میدادم.
آرمان : همچنین دختر خاله (آروم)
لبخندی زدم و همرو بغل کردم و رفتم.
چمدونم رو دادم تا بزارن صندوق عقب و بعد نشستم داخل ماشین.
فکر نکنین همچین برام مهم نیستاااا
تو توتونم عروسیه😂.
تو ماشین یکم خوابیدم چون باید انرژی کامل تو فرودگاه داشته باشم که وایسم برای هواپیما
بعد چند مین رسیدیم به فرودگاه تهران و پیاده شدم و چمدون هامو گرفتم و رفتم سمت فرودگاه.
وقتی وارد فرودگاه شدم تازه بغضم گرفت.....عجیبه.
ات : دلم تنگ میشه واست «ایران» 🥲
خب دوستان اینم از دو پارت
ببخشید هول هولی شد چون واقعا خسته بودم و اینم به زور نوشتم.
امیدوارم خوشتون بیاد.
میخوام تا هفت لایک رو بگیرم که انرژی بگیرم برای پارت بعد. تا چند پارت بعد جونگکوک قصه ما هم وارد میشهههه.
حمایت یادتون نره 💐 💐 🔥
#فیک
#فیکشن
#رمان
#سناریو
#چندپارتی
#عاشقانه
#اسمات
#جونگکوک
#ات
#my_idol
دو هفته بعد......
فردا قراره برم کرههههههه
بالاخرهههههههه.
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐
ات : خب ، همه چیز مرتبه .
چمدونا بسته هست و همه چی رو برداشتم.
پرواز ساعت ۴:۰۰ هست.
همه پایین منتظر منن که بدرقه ام کنن.
نفس عمیق.....
خب.
برو که رفتیم.
(اینو بگم که زینب هم پایین هست)
بابام (در حال دعا خواندن....)
مامانم(در حال گریه کردم....)
زینب هم ....(در حال خندیدن🤦🏻♀️)
ات : زینب جان مثل اینکه خوشحالی دارم میرم .😐
زینب : آره خب.....چون
به آرزوت رسیدی عزیزم.😁
ات : هوم....منطقیه.
خب دیگه گریه بسه مادر من.
نمیخوام برم جنگ که....
دارم میرم به شغلم برسم.
با بهترین پرسونل🙂↕️
مامانم اشک هایش رو پاک کرد و خودش رو کنترل کرد.
خالم از اون طرف شروع کرد😐😐
خاله: هق هق هقققققق
رفتم سمت خالم و بغلش کردم.
ات : دلم برای همگیتون تنگ میشه.
وایسادم رو به همشون و گفتم :
ات : دوباره میبینمتون.
و بعد رو به آرمان کردم و گفتم.
ات :امیدوارم خوشبخت بشی پسر خاله.(یکم تیکه داشت )
با اینکه دلم نمیخواست که آخر وقتی ناراحتش کنم ولی باید جواب اون کارش میدادم.
آرمان : همچنین دختر خاله (آروم)
لبخندی زدم و همرو بغل کردم و رفتم.
چمدونم رو دادم تا بزارن صندوق عقب و بعد نشستم داخل ماشین.
فکر نکنین همچین برام مهم نیستاااا
تو توتونم عروسیه😂.
تو ماشین یکم خوابیدم چون باید انرژی کامل تو فرودگاه داشته باشم که وایسم برای هواپیما
بعد چند مین رسیدیم به فرودگاه تهران و پیاده شدم و چمدون هامو گرفتم و رفتم سمت فرودگاه.
وقتی وارد فرودگاه شدم تازه بغضم گرفت.....عجیبه.
ات : دلم تنگ میشه واست «ایران» 🥲
خب دوستان اینم از دو پارت
ببخشید هول هولی شد چون واقعا خسته بودم و اینم به زور نوشتم.
امیدوارم خوشتون بیاد.
میخوام تا هفت لایک رو بگیرم که انرژی بگیرم برای پارت بعد. تا چند پارت بعد جونگکوک قصه ما هم وارد میشهههه.
حمایت یادتون نره 💐 💐 🔥
#فیک
#فیکشن
#رمان
#سناریو
#چندپارتی
#عاشقانه
#اسمات
#جونگکوک
#ات
#my_idol
- ۱۰.۰k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط