پارت ۱۴
پارت ۱۴
دکتر: حالش خوبه نمیخواد نگرانش باشید
∆خیلی خوب
✓ خیلی ممنون آقای دکتر
_مادرش چطوره ؟
دکتر: وضعیتشون الان وخیمه اگر خودشون برای زندگی کردن تلاش کنن زنده میمونن
زنعمو: میتونم برم ببینمشون ؟
دکتر: بله حتماً
عمو: کجا بری تو؟ به چه حقی بدون اجازه از من میخوای جایی بری ؟
• یو سانگ توی اتاق دخترمی ، صداتو بالا نبر ، توهم میتونی بری زنداداش
زنعمو: ممنون ارباب
عمو: عوضیا خودشونو در چه حدی میبینن که به عمارت هوانگ حمله میکنن ؟
جونگین: عمو عصبانی هستید درسته ، اما اول باید اون کسی که میخواست از این فرصت استفاده کنه و خواهر منو به قتل برسونه رو پیدا کنیم ، نباید بزارید زنده بمونه
چانگبین: اون کسی که فرستاده بودن یونارو بکشه خودکشی کرد ، مدرکی نداریم که ببینیم چه کسی بوده
صداها همینطور توی سرم میچرخیدند اروم آروم با سردرد عجیبی چشمام رو باز کردم
•بیدار شدی دختر بابا
+مامانم...مامانم کجاست
•ولش کن اون زنیکه ی احمقو...
قطره اشکی از چشمم پایین اومد
+مامانم بخاطر من تیر خورد...کاش جلوشو نمیگرفت...
∆ کی ها بس کن
•باشه بابا...
نگاهم بین همه ی افرادی که اونجا بودن چرخید ،خانوم بزرگ جلوتر اومد روی تخت کنارم نشست و دستمو گرفت
✓ نوه ی خوشگله من ، حتماً از حضور اینهمه مرد ترسیده مگه نه ؟
دکتر: حالش خوبه نمیخواد نگرانش باشید
∆خیلی خوب
✓ خیلی ممنون آقای دکتر
_مادرش چطوره ؟
دکتر: وضعیتشون الان وخیمه اگر خودشون برای زندگی کردن تلاش کنن زنده میمونن
زنعمو: میتونم برم ببینمشون ؟
دکتر: بله حتماً
عمو: کجا بری تو؟ به چه حقی بدون اجازه از من میخوای جایی بری ؟
• یو سانگ توی اتاق دخترمی ، صداتو بالا نبر ، توهم میتونی بری زنداداش
زنعمو: ممنون ارباب
عمو: عوضیا خودشونو در چه حدی میبینن که به عمارت هوانگ حمله میکنن ؟
جونگین: عمو عصبانی هستید درسته ، اما اول باید اون کسی که میخواست از این فرصت استفاده کنه و خواهر منو به قتل برسونه رو پیدا کنیم ، نباید بزارید زنده بمونه
چانگبین: اون کسی که فرستاده بودن یونارو بکشه خودکشی کرد ، مدرکی نداریم که ببینیم چه کسی بوده
صداها همینطور توی سرم میچرخیدند اروم آروم با سردرد عجیبی چشمام رو باز کردم
•بیدار شدی دختر بابا
+مامانم...مامانم کجاست
•ولش کن اون زنیکه ی احمقو...
قطره اشکی از چشمم پایین اومد
+مامانم بخاطر من تیر خورد...کاش جلوشو نمیگرفت...
∆ کی ها بس کن
•باشه بابا...
نگاهم بین همه ی افرادی که اونجا بودن چرخید ،خانوم بزرگ جلوتر اومد روی تخت کنارم نشست و دستمو گرفت
✓ نوه ی خوشگله من ، حتماً از حضور اینهمه مرد ترسیده مگه نه ؟
- ۸.۴k
- ۱۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط