پارت ۲ درد دوباره
زود تر از بقیه رسیدم خوابگاه با سرعت رفتم در اتاقمو باز کرد خودمو رو تخت پرت کردم
صحنه به صحنه حرفیا یی که زدم و گریه های دکو امد جلو چشمم
داشتم میسوختم......خیلی اتاق گرم بود یا من آتیش گرفته بودم
.
هوا خنک بود بارون نم نم میبارید
اینجا کجاست..؟
من الان ......تو اتاقم بودم ........ چجوری....
یکم جلو تر رفتم یه نور شدیدی خورد به چشمم نمیتونستم ببینم
چشمامو ریز کردم سعی کردم بفهمم چیه جلو تر رفتم به یه بوته رسیدم نر از اون بوته میومد پشت بوته رو نگا کردم کسی دراز کشیده بود و نم نم گریه میکرد
متوجه شدم ایزوکو عه
.......💔...... قلبم شکست خم شدم و کنارش نشستم با دستم سرشو نوازش کردم
باکوگو. ایزوکو.......هی ایزوکو
سرشو بلند کرد نگام کرد و یه کلام گفت. ببخشید
اینو گفت و همچی سیاه شد
از خواب پریدم نفس نفس میزدم انگار خوابم برده بود فقط یه خواب بود ولی چرا ببخشید ایزوکو چرا ببخشید................
سرمو تکون دادم سعی کردم بش فکر نکنم
درو باز کرد از اتاق زدم بیرون عمو برقی رو دیدم (کامیناری)
باکوگو. اوی عمو برقی
کامیناری. بله.......
باکوگو. ایزوکو کجاس
کامیناری. داره اماده میشه بریم حموم دسته جمعی تو هم میای ؟؟؟
باکوگو. خووو اره ....
کامیناری . خوبه فقط حوله بیار 👍
باکوگو. به من دستور نده.........
از زبون نویسنده.
بچه ها آماده شدن رفتن حموم باکوگو حوصله نداشتم حس عجیبی داشت
همه داشت به خودشون میرسیدم که دکو به نفس نفس افتاد
باکوگو ترسید سریع رفت سمت دکو دستشو گرفت بلندش کرد
باکوگو. ایزوکو خوبی.....
دکو. کا....چان
و از هوش رفت زخم رو پهلوی شروع کرد خون ریزی سریع بردنش بیمارستان
دکتر. وضعیت دکو وخیمه ممکنه حتی کما هم بره
باکوگو ارزش شدیدی به بدنش افتاد رو زانوش افتاد و اشک هایش سرازیر شد
کیریشیما باکوگو گرفت و سعی کرد ارومش کنه شتو از ناراحتی رفت یه گوشه نشست و سرشو بین پاهاش انداخت اراراکا تو بغل مینا گریه میکرد
خلاصه که هیچ کس حال خوبی نداشت
دکو از اتاق عمل بیرون امد بردنش به اتاق استیریل و دستگاه بش وصل کردن
کما رفت .
باکوگو به پنجره اتاق دکو چنگ میزدم میخواست بره تو ولی دکترا نمیزاشتن
پرستار. حداقل باید 2 روز بگذره تا بتونید برید داخل صبر داشته باشید
باکوگو از خستگی از حال رفت
بردنش اتاق استراحت
باکوگو دوباره تو خواب به همون جا رفت.......
ادامه بعدا فعلا بای
یکم حمایت داشته باشد ادم روحیه داشته باشه بنویسه.
صحنه به صحنه حرفیا یی که زدم و گریه های دکو امد جلو چشمم
داشتم میسوختم......خیلی اتاق گرم بود یا من آتیش گرفته بودم
.
هوا خنک بود بارون نم نم میبارید
اینجا کجاست..؟
من الان ......تو اتاقم بودم ........ چجوری....
یکم جلو تر رفتم یه نور شدیدی خورد به چشمم نمیتونستم ببینم
چشمامو ریز کردم سعی کردم بفهمم چیه جلو تر رفتم به یه بوته رسیدم نر از اون بوته میومد پشت بوته رو نگا کردم کسی دراز کشیده بود و نم نم گریه میکرد
متوجه شدم ایزوکو عه
.......💔...... قلبم شکست خم شدم و کنارش نشستم با دستم سرشو نوازش کردم
باکوگو. ایزوکو.......هی ایزوکو
سرشو بلند کرد نگام کرد و یه کلام گفت. ببخشید
اینو گفت و همچی سیاه شد
از خواب پریدم نفس نفس میزدم انگار خوابم برده بود فقط یه خواب بود ولی چرا ببخشید ایزوکو چرا ببخشید................
سرمو تکون دادم سعی کردم بش فکر نکنم
درو باز کرد از اتاق زدم بیرون عمو برقی رو دیدم (کامیناری)
باکوگو. اوی عمو برقی
کامیناری. بله.......
باکوگو. ایزوکو کجاس
کامیناری. داره اماده میشه بریم حموم دسته جمعی تو هم میای ؟؟؟
باکوگو. خووو اره ....
کامیناری . خوبه فقط حوله بیار 👍
باکوگو. به من دستور نده.........
از زبون نویسنده.
بچه ها آماده شدن رفتن حموم باکوگو حوصله نداشتم حس عجیبی داشت
همه داشت به خودشون میرسیدم که دکو به نفس نفس افتاد
باکوگو ترسید سریع رفت سمت دکو دستشو گرفت بلندش کرد
باکوگو. ایزوکو خوبی.....
دکو. کا....چان
و از هوش رفت زخم رو پهلوی شروع کرد خون ریزی سریع بردنش بیمارستان
دکتر. وضعیت دکو وخیمه ممکنه حتی کما هم بره
باکوگو ارزش شدیدی به بدنش افتاد رو زانوش افتاد و اشک هایش سرازیر شد
کیریشیما باکوگو گرفت و سعی کرد ارومش کنه شتو از ناراحتی رفت یه گوشه نشست و سرشو بین پاهاش انداخت اراراکا تو بغل مینا گریه میکرد
خلاصه که هیچ کس حال خوبی نداشت
دکو از اتاق عمل بیرون امد بردنش به اتاق استیریل و دستگاه بش وصل کردن
کما رفت .
باکوگو به پنجره اتاق دکو چنگ میزدم میخواست بره تو ولی دکترا نمیزاشتن
پرستار. حداقل باید 2 روز بگذره تا بتونید برید داخل صبر داشته باشید
باکوگو از خستگی از حال رفت
بردنش اتاق استراحت
باکوگو دوباره تو خواب به همون جا رفت.......
ادامه بعدا فعلا بای
یکم حمایت داشته باشد ادم روحیه داشته باشه بنویسه.
- ۴.۲k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط