باران ریزی در کوچههای شهر میبارید. بوی گلهای تازه، هوا
باران ریزی در کوچههای شهر میبارید. بوی گلهای تازه، هوای نمناک را پر کرده بود. مغازهی کوچک بورام، پر از رنگهای لطیف و عطرهای آرامشبخش بود. او با دقت شاخههای رز سفید را درون گلدان میگذاشت و به آرامی نفس میکشید.
بورام همیشه سعی میکرد آرام و بیصدا باشد؛ او به خاطر چشمان متفاوتش، زیاد نگاههای سنگین مردم را تحمل کرده بود. چشم راستش آبی درخشان بود و چشم چپش سبز زمردی. برای خیلیها عجیب بود، برای بعضیها ترسناک، و برای تعداد کمی زیبا. همین باعث شده بود که بورام همیشه گوشهگیر و خجالتی بماند.
در همین حین، صدای زنگ بالای در به صدا درآمد. بورام سرش را بلند کرد... و خشکش زد.
پسری قدبلند با چشمان مشکی نافذ وارد شد. موهای تیرهاش کمی خیس از باران بود. روی دست راستش طرحهای ظریف خالکوبی دیده میشد. او کسی نبود جز جونگکوک، ستارهی محبوب میلیونها نفر.
بورام به سرعت نگاهش را پایین انداخت. قلبش تند میزد. اینجا چه کار میکند؟ چرا باید او به این مغازهی کوچک بیاید؟
کوک آرام قدم برداشت و با لبخندی مهربان گفت:
– سلام... دنبال گل هستم. برای موزیک ویدیو. گفتن اینجا بهترین گلها رو پیدا میکنم.
بورام با دستهای لرزان شاخهای گل آفتابگردان را برداشت، ولی نگاه کوک روی صورتش ثابت مانده بود. بهخصوص روی چشمانش.
بورام اخم کوچکی کرد و زیر لب گفت:
– میدونم... چشمهام عجیبه. لازم نیست چیزی بگید.
کوک متعجب پلک زد، سپس کمی نزدیکتر آمد. صدایش آرام و صادقانه بود:
– عجیب؟ نه... فوقالعادهست. مثل نقاشی... انگار دوتا دنیا توی چشماته.
بورام جا خورد. انتظارش این بود که مثل همیشه، کسی بخندد یا پچپچ کند. اما این نگاه... متفاوت بود. کوک به جای قضاوت، تحسین میکرد.
لحظهای سکوت بینشان حاکم شد. صدای باران بیرون به گوش میرسید. کوک لبخندی زد و ادامه داد:
– میشه شما گلهارو انتخاب کنید؟ من حس میکنم سلیقهتون خاصه.
بورام سرش را پایین انداخت، اما لبهایش کمی لرزید و لبخند کوچکی روی صورتش نشست. برای اولین بار، کسی نه تنها او را به خاطر تفاوتش پس نزد، بلکه همین تفاوت را زیبا دید.
بورام همیشه سعی میکرد آرام و بیصدا باشد؛ او به خاطر چشمان متفاوتش، زیاد نگاههای سنگین مردم را تحمل کرده بود. چشم راستش آبی درخشان بود و چشم چپش سبز زمردی. برای خیلیها عجیب بود، برای بعضیها ترسناک، و برای تعداد کمی زیبا. همین باعث شده بود که بورام همیشه گوشهگیر و خجالتی بماند.
در همین حین، صدای زنگ بالای در به صدا درآمد. بورام سرش را بلند کرد... و خشکش زد.
پسری قدبلند با چشمان مشکی نافذ وارد شد. موهای تیرهاش کمی خیس از باران بود. روی دست راستش طرحهای ظریف خالکوبی دیده میشد. او کسی نبود جز جونگکوک، ستارهی محبوب میلیونها نفر.
بورام به سرعت نگاهش را پایین انداخت. قلبش تند میزد. اینجا چه کار میکند؟ چرا باید او به این مغازهی کوچک بیاید؟
کوک آرام قدم برداشت و با لبخندی مهربان گفت:
– سلام... دنبال گل هستم. برای موزیک ویدیو. گفتن اینجا بهترین گلها رو پیدا میکنم.
بورام با دستهای لرزان شاخهای گل آفتابگردان را برداشت، ولی نگاه کوک روی صورتش ثابت مانده بود. بهخصوص روی چشمانش.
بورام اخم کوچکی کرد و زیر لب گفت:
– میدونم... چشمهام عجیبه. لازم نیست چیزی بگید.
کوک متعجب پلک زد، سپس کمی نزدیکتر آمد. صدایش آرام و صادقانه بود:
– عجیب؟ نه... فوقالعادهست. مثل نقاشی... انگار دوتا دنیا توی چشماته.
بورام جا خورد. انتظارش این بود که مثل همیشه، کسی بخندد یا پچپچ کند. اما این نگاه... متفاوت بود. کوک به جای قضاوت، تحسین میکرد.
لحظهای سکوت بینشان حاکم شد. صدای باران بیرون به گوش میرسید. کوک لبخندی زد و ادامه داد:
– میشه شما گلهارو انتخاب کنید؟ من حس میکنم سلیقهتون خاصه.
بورام سرش را پایین انداخت، اما لبهایش کمی لرزید و لبخند کوچکی روی صورتش نشست. برای اولین بار، کسی نه تنها او را به خاطر تفاوتش پس نزد، بلکه همین تفاوت را زیبا دید.
- ۲۶.۳k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط