{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.قصه های بهلول ........................ ‌روزی بهلول وار

.قصه های بهلول ........................ ‌روزی بهلول وارد قصر هارون الرشید شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست
غلامان دربار چون آن حال بدیدند به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند
هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را در حالتی بهم ریخته دید که گریه می کند
از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید
نگهبانان گفتند : چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم
هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده و نوازش نمود
بهلول گفت : من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم
زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم
در این اندیشه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای چه مقدار آزار خواهی کشید و صدمه خواهی دید
تو به عاقبت کار خود نمی اندیشی و در فکر کارهای خود نیستی !!!
دیدگاه ها (۸)

خسف | قصه سیام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

free from the court (p9)

پارت ۲۸ات یه چاقو از تو آبدارخونه اونجا برداشت و رفت تو حیاط...

......//برده ی زیبا//.......

پارت ۲۹

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده امروز سالگرد رل تو و ...

وقتی مریض بودی ولی ..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط