نیمه ی من
part 5
که دیدم ی دستی رو گردنده برگشتم نیلا بود اونقدر ترسیده بودم که اشک توی چشام جمع شده بود و زدم زیر گریه که جنگکوک بغلم کرد و بردم اتاق
جنگکوک . ات حالت خوبه
چسبیده بودم بهش و ازش خواهش کردم که نره خیلی میترسیدم اون شب خیلی عجیب شده بودم نمیدونم چرا معمولا جنبه ی زیادی دارم ولی اون شب انگار یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد موقعی که داشتیم بازی میکردم اون موقع که گفتم جنگکوک رو دوست دارم انگار نگاه سنگین مقدار زیادی خشم و حسادت روی خودم حس کردم اون شب تا صب جنگکوک پیشم بود و انگار نخوابیده بود صب بیدار شدم و دیدم توی بغلش خوابیدم حس عجیبی پیدا کردم سریع بلند شدم و رفتم بیرون هیچ کس بیدار نبود رفتم داخل حیاط این هوا آدم رو واقعا سر حال میکنه همینجوری داشتم نگاه میکرده که دستی روی شونم حس کردم نیلا بود
نیلا . زود بیدار شدی
ات . اره راستش نیلا میخوام یچیزی بهت بگم
نیلا . هوم میشنوم
ات . من و جنگکوک واقعا با هم تو رابطه نیستیم
نیلا . خب
ات . خب که ناراحت نشدی ؟
نیلا . نه چون میدونستم معلوم بود
ات . ولی یچیزی من من دوسش دارم
نیلا . اینم معلوم بود
ات . چیکار کنم
نیلا . حست رو بهش بگو .
ایسو . چیو به کی بگه
ات . به تو چه نخود هر اش
ایسو . چته سر صب پاچه میگیری ؟
ات . مگه مثل تو هارم
ایسو . مثل اینکه هستی
ات . آمپول زد هاری دارم میخوای ؟ ایسو حوصله ی دعوا ندارم اعصابم ندارم میگیرم جرت میدم
با زربه ای که به شونه ی ایسو میخورد از کنارش رد شد و رفت
ویو ۳ روز بعد
بالاخره خونهههههه
امروز گوشیم رو روشن کردم طی مسافرت خاموش بود الان که اومدم گوشیم ترکیده جولیا خودشو جر داده
زنگ زدم به جولیا ( اگر یادتون باشه جولیا هم دوست ات و هم زن پسر خاله ی ات و جنگکوک هم پسر خاله ی جولیا هستش )
ات . سلام جولیا
جولیا . درد سلام عوضی میدنی ۵ روزه گاییده شدم تا باهات تماس بگیرم ؟
ات . ببخشید گفتم با بچه ها میرم مسافرت
جولیا . باشه ببین ماه دیگه ما جشن گرفتیم باید بیای
ات . اوووو کو تا ماه دیگه .
جولیا . الاغ ۷ روز دیگست .
ات . خب حالا .
ات . من یچی باید به تو بگم
جولیا . چی
ات . ( موضوع خودش و جنگکوک رو میگه
جولیا . عهههههه چه خوب وای وای وی ی ازوینیوبتنبکیجصچپقپفکفننفتقوقوتق
بالاخره دعا هام جواب داد
ات . اسکل الکی بود به بقیه هم میخوایم بگیم که به تفاهم نرسیدیم جدا شدیم
جولیا . باش هر جور راحتید
ات . اومم باشه فعلا باید برم وسایلم رو جا به جا کنم
جولیا . باش بای فردا میام دنبالت بریم لباس بخریم
ات . باش ساعت ۵ آماده
جولیا. باش بای
ویو ات . بالاخره وسایلم رو چیدم و غذا خوردم و خوابیدم و فردا ساعت ۱۲ بود از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و غذا خوردم و رفتم سر تمرینات ورزشی و ....
ساعت ۴ بود سریع آماده شدم که جولیا اومد
جولیا . سلام آماده ای ؟
ات . آره بریم
جولیا . چی میخوای بخری ؟
ات . نمیدونم .
جولیا . اول بیا بریم کافه
ات . باشه
نشسته بودیم که گارسون اومد و سفارش ها مون رو گرفت و رفت
جولیا . خب بگو ببینم بالاخره چی شد
ات . هیچی با هم قرار شد بگید جدا شدیم
جولیا . ای بابا
ات . خودمم دوست نداشتم ولی چاره ای ندارم
جولیا . یعنی دوسش داری
ات . اوممم
جولیا . یچی بگم
ات . هومم
جولیا. جنگکوک از وقتی توی عقد ما تو رو دیده بود هر سری من و میدید میگفت دوستت دختر خاله ی شوهرت چطوره فک کنم اونم تو رو دوست داره
ات. نه بابا
.
.
.
.
ادامه دارد
به خداااا گاییده شدم زدم کل متن فیک رو پاک کردم ....کپی هم ندارم ازش
زندگی عالیییییی
که دیدم ی دستی رو گردنده برگشتم نیلا بود اونقدر ترسیده بودم که اشک توی چشام جمع شده بود و زدم زیر گریه که جنگکوک بغلم کرد و بردم اتاق
جنگکوک . ات حالت خوبه
چسبیده بودم بهش و ازش خواهش کردم که نره خیلی میترسیدم اون شب خیلی عجیب شده بودم نمیدونم چرا معمولا جنبه ی زیادی دارم ولی اون شب انگار یه چیزی رو دلم سنگینی میکرد موقعی که داشتیم بازی میکردم اون موقع که گفتم جنگکوک رو دوست دارم انگار نگاه سنگین مقدار زیادی خشم و حسادت روی خودم حس کردم اون شب تا صب جنگکوک پیشم بود و انگار نخوابیده بود صب بیدار شدم و دیدم توی بغلش خوابیدم حس عجیبی پیدا کردم سریع بلند شدم و رفتم بیرون هیچ کس بیدار نبود رفتم داخل حیاط این هوا آدم رو واقعا سر حال میکنه همینجوری داشتم نگاه میکرده که دستی روی شونم حس کردم نیلا بود
نیلا . زود بیدار شدی
ات . اره راستش نیلا میخوام یچیزی بهت بگم
نیلا . هوم میشنوم
ات . من و جنگکوک واقعا با هم تو رابطه نیستیم
نیلا . خب
ات . خب که ناراحت نشدی ؟
نیلا . نه چون میدونستم معلوم بود
ات . ولی یچیزی من من دوسش دارم
نیلا . اینم معلوم بود
ات . چیکار کنم
نیلا . حست رو بهش بگو .
ایسو . چیو به کی بگه
ات . به تو چه نخود هر اش
ایسو . چته سر صب پاچه میگیری ؟
ات . مگه مثل تو هارم
ایسو . مثل اینکه هستی
ات . آمپول زد هاری دارم میخوای ؟ ایسو حوصله ی دعوا ندارم اعصابم ندارم میگیرم جرت میدم
با زربه ای که به شونه ی ایسو میخورد از کنارش رد شد و رفت
ویو ۳ روز بعد
بالاخره خونهههههه
امروز گوشیم رو روشن کردم طی مسافرت خاموش بود الان که اومدم گوشیم ترکیده جولیا خودشو جر داده
زنگ زدم به جولیا ( اگر یادتون باشه جولیا هم دوست ات و هم زن پسر خاله ی ات و جنگکوک هم پسر خاله ی جولیا هستش )
ات . سلام جولیا
جولیا . درد سلام عوضی میدنی ۵ روزه گاییده شدم تا باهات تماس بگیرم ؟
ات . ببخشید گفتم با بچه ها میرم مسافرت
جولیا . باشه ببین ماه دیگه ما جشن گرفتیم باید بیای
ات . اوووو کو تا ماه دیگه .
جولیا . الاغ ۷ روز دیگست .
ات . خب حالا .
ات . من یچی باید به تو بگم
جولیا . چی
ات . ( موضوع خودش و جنگکوک رو میگه
جولیا . عهههههه چه خوب وای وای وی ی ازوینیوبتنبکیجصچپقپفکفننفتقوقوتق
بالاخره دعا هام جواب داد
ات . اسکل الکی بود به بقیه هم میخوایم بگیم که به تفاهم نرسیدیم جدا شدیم
جولیا . باش هر جور راحتید
ات . اومم باشه فعلا باید برم وسایلم رو جا به جا کنم
جولیا . باش بای فردا میام دنبالت بریم لباس بخریم
ات . باش ساعت ۵ آماده
جولیا. باش بای
ویو ات . بالاخره وسایلم رو چیدم و غذا خوردم و خوابیدم و فردا ساعت ۱۲ بود از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و غذا خوردم و رفتم سر تمرینات ورزشی و ....
ساعت ۴ بود سریع آماده شدم که جولیا اومد
جولیا . سلام آماده ای ؟
ات . آره بریم
جولیا . چی میخوای بخری ؟
ات . نمیدونم .
جولیا . اول بیا بریم کافه
ات . باشه
نشسته بودیم که گارسون اومد و سفارش ها مون رو گرفت و رفت
جولیا . خب بگو ببینم بالاخره چی شد
ات . هیچی با هم قرار شد بگید جدا شدیم
جولیا . ای بابا
ات . خودمم دوست نداشتم ولی چاره ای ندارم
جولیا . یعنی دوسش داری
ات . اوممم
جولیا . یچی بگم
ات . هومم
جولیا. جنگکوک از وقتی توی عقد ما تو رو دیده بود هر سری من و میدید میگفت دوستت دختر خاله ی شوهرت چطوره فک کنم اونم تو رو دوست داره
ات. نه بابا
.
.
.
.
ادامه دارد
به خداااا گاییده شدم زدم کل متن فیک رو پاک کردم ....کپی هم ندارم ازش
زندگی عالیییییی
- ۴۹.۷k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط