شب تولدم
شب تولدم
فصل 3
پارت 6
راه افتادیم به سمت بار وقتی وارد شدیم چند تا از همکلاسی هامو دیدم که نمیخواستم ببیننم پشت جونگ کوک قایم شدم
جونگ کوک: چیزی شده
ات: اینا اینجا تو این شهر چیکار میکنن
جونگ کوک: دوستاتن؟
ات: همکلاسیامن
جونگ کوک: خب برو پیششون
ات: نه خیلی یکیشون اویزونمه یکیشون هم ازم متنفره
جونگ کوک: بیخود کرده از دختر من متنفر باشه
ات: خب حالا دوتاشون دوسم دارن اما یکیشون متنفره ازم
جونگ کوک: خب دختر برو به اون دوتا سلام کن بیا برو ما اون سمت میشینیم (با اشاره نشون میده)
ات: اوکی
.
.
ات: هی سلام بچه ها چطورین اینجا چیکار میکنین
#: اع سلام ات تو چطوری تو اینجا چیکار میکنی ما اومدیم خونه داییم دعوت بودیم این بچه ها رو هم اوردم
ات: او خوش بگذره من اومدم مسافرت کوچیک
&: عا ات خیلی خوشحالم میبینمت قرار بود تو رو هم با خودمون بیاریم اینجا اخه نشد بیایم تولدت گفتیم بیاریمت اینجا ولی ~ نزاشت
~: میدونی خب دیگه خوشم نمیاد ازت
ات: اوم همچنین
&: حالا با کی اومدی
ات: خب راستش..
~: حالا میخواسته با کی بیاد خوانواده که نداره (خنده)
ات: میتونم بشینم اینجا بچه ها
#: اره بشین
ات: مرسی.. خب یت موضوعی رو به اطلاع برسونم من خوانوادم رو پیدا کردم فقط پدر و مادرم به دست کسی که باهاش زندگی میکنم کشته شدن خب خانم فضول حالا فهمیدی که من یه داداش بزرگتر دارم و یه خوانواده دارممم
~: تبریک میگم پس حسابی داره ازت کار میکشه و مدام تهدیدت میکنه که تو رو هم میکشتت
ات: من که همچین فکری نمیکنم چون باهام خیلی مهربونه...... خب بچه ها من با دوستام اومدم البته # میشناسه.... تهیونگ و جیمین
#: او دختر جونگ کوک هم هست
ات: مگه میزاره تنها جایی برم (خنده) نیلا و کلی هم هستن اونا اونجا رفتن نشستن گفتن بعدا میان پیشتون
&: عا چه خوب
ات: خب دیگه من برم بعدا میبینمتون
&: فعلا
ویو ات: برگشتم پیش جونگ کوک رفته بودن وی ای پی
جونگ کوک: اومدی عشقم
ات: اره اوف دختره نچسب رف رو مخم
نیلا: رو مخ کی نمیره اون
کلی: چرا خب رفتی پیششون
ات: جونگ کوک گفت
جیمین: ات جونگ کوک هرچی میگه که تو نباید بگی باشه
جونگ کوک: اع خوبه اقا برا ما ادم شده
همه: خنده
فصل 3
پارت 6
راه افتادیم به سمت بار وقتی وارد شدیم چند تا از همکلاسی هامو دیدم که نمیخواستم ببیننم پشت جونگ کوک قایم شدم
جونگ کوک: چیزی شده
ات: اینا اینجا تو این شهر چیکار میکنن
جونگ کوک: دوستاتن؟
ات: همکلاسیامن
جونگ کوک: خب برو پیششون
ات: نه خیلی یکیشون اویزونمه یکیشون هم ازم متنفره
جونگ کوک: بیخود کرده از دختر من متنفر باشه
ات: خب حالا دوتاشون دوسم دارن اما یکیشون متنفره ازم
جونگ کوک: خب دختر برو به اون دوتا سلام کن بیا برو ما اون سمت میشینیم (با اشاره نشون میده)
ات: اوکی
.
.
ات: هی سلام بچه ها چطورین اینجا چیکار میکنین
#: اع سلام ات تو چطوری تو اینجا چیکار میکنی ما اومدیم خونه داییم دعوت بودیم این بچه ها رو هم اوردم
ات: او خوش بگذره من اومدم مسافرت کوچیک
&: عا ات خیلی خوشحالم میبینمت قرار بود تو رو هم با خودمون بیاریم اینجا اخه نشد بیایم تولدت گفتیم بیاریمت اینجا ولی ~ نزاشت
~: میدونی خب دیگه خوشم نمیاد ازت
ات: اوم همچنین
&: حالا با کی اومدی
ات: خب راستش..
~: حالا میخواسته با کی بیاد خوانواده که نداره (خنده)
ات: میتونم بشینم اینجا بچه ها
#: اره بشین
ات: مرسی.. خب یت موضوعی رو به اطلاع برسونم من خوانوادم رو پیدا کردم فقط پدر و مادرم به دست کسی که باهاش زندگی میکنم کشته شدن خب خانم فضول حالا فهمیدی که من یه داداش بزرگتر دارم و یه خوانواده دارممم
~: تبریک میگم پس حسابی داره ازت کار میکشه و مدام تهدیدت میکنه که تو رو هم میکشتت
ات: من که همچین فکری نمیکنم چون باهام خیلی مهربونه...... خب بچه ها من با دوستام اومدم البته # میشناسه.... تهیونگ و جیمین
#: او دختر جونگ کوک هم هست
ات: مگه میزاره تنها جایی برم (خنده) نیلا و کلی هم هستن اونا اونجا رفتن نشستن گفتن بعدا میان پیشتون
&: عا چه خوب
ات: خب دیگه من برم بعدا میبینمتون
&: فعلا
ویو ات: برگشتم پیش جونگ کوک رفته بودن وی ای پی
جونگ کوک: اومدی عشقم
ات: اره اوف دختره نچسب رف رو مخم
نیلا: رو مخ کی نمیره اون
کلی: چرا خب رفتی پیششون
ات: جونگ کوک گفت
جیمین: ات جونگ کوک هرچی میگه که تو نباید بگی باشه
جونگ کوک: اع خوبه اقا برا ما ادم شده
همه: خنده
- ۴۳۷
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط