سناریو

سکوت سنگینی توی اتاق مشترک سالن اسلیترین حاکم بود. نه از آن سکوت های ترسناک، بلکه از جنس انتظار. شومینه آرام می سوخت و من، دراکو مالفوی، لم داده بودم روی مبل و جزوه معجون شناسی اسنیپ رو ورقی می زدم. کاغذها بوی جوهر و کمی هم دود می دادند.

بعد از ظهر پنج شنبه بود و بیشتر بچه ها یا توی کتابخانه بودن یا زمین کوییدیچ. فقط صدای تیک تاک ساعت قدیمی بالای شومینه بود که سکوت رو میشکست.

در باز شد، ناگهانی و بدون اینکه کسی در بزنه.

تو ایستاده بودی توی چهارچوب در. اول فکر کردم اشتباه اومدی. اُلیویا آدلر توی اتاق مشترک اسلیترین؟ اونم بدون اینکه یه مشت تعارف و بحث پشت سرش باشه؟ موهات که توی نور شومینه واقعاً مثل مخمل قهوه ای براق به نظر میرسید رو با یه حرکت سریع از روی شونه هات عقب زدی و با اون حالتی که همیشه قبل از شروع یه جر و بحث به صورتت میاد، گفتی: «جزوه هات رو فراموش کردی، مالفوی. اسنیپ گفته بود تا امشب باید بهت برسونم. یادت رفت بدبختانه.»

لبخند نصفه و نیمه ای زدم. «چه لطفی، آدلر. خودت رو به زحمت انداختی که تشریف آوردی این پایین؟ یا نگران بودی نمره های معجون من از تو بهتر نشه؟»

همون طور که با غرور قدم برداشتی سمت من، جزوه هارو پرت کردی روی میز جلوی مبل. همون لحظه دستم خورد به لیوان قهوه ای که لبه میز بود. لیوان تعادلش رو از دست داد و کل محتویات قهوه ای رنگش، با یه بی رحمی تمام، ریخت روی بلوز و شلوارت.

چند ثانیه ای هیچکدوم حرف نزدیم. تو با چشم های از حدقه درآمده به لباست نگاه می کردی که قهوه ازش چکه می کرد. منم ماتم برده بود.

«مالفوی!» صدات مثل شلاق پیچید توی اتاق. «این لباس منه! ببین چی کردی!»

از جا پریدم. «تقصیر من نبود، تو جزوه هارو پرت کردی...»

«پرت کردم که به دستت برسه، نه تو صورت خودم!»

بحث بالا گرفته بود. تو عصبانی بودی و من حسابی کلافه. بعد چشمم افتاد به راهرویی که به اتاق خواب پسرها می رفت. یه ایده ناگهانی به ذهنم رسید. بدون اینکه چیزی بگم، رفتم توی اتاقم و از توی کمد، یه شلوار مشکی ساده و یه بلوز خاکستری نرم که زیرش یقه اسکی سفید میپوشیدم رو برداشتم. برگشتم و انداختمشون روی مبل کنارت.

«بپوش اینا رو. لباس خیس رو دربیار. تا فردا خشک میشه.»

با شک و تردید به لباسا نگاه کردی. بعد به من. «چی؟ اینا رو بپوشم؟»

«میخوای با اون حال و روز بری بیرون که همه ببینن؟ آدلر خیس شده؟» گفتم و سرم رو بردم تو لاک خودم. «من میرم بیرپایین تا عوض شی. تا برمیگردم لباسات باشه توی دستشویی.»

ده دقیقه بعد که برگشتم، تو نشسته بودی روی مبل. اما اون لباسا رو پوشیده بودی. شلوار مشکی که برای من کمی گشاد بود، روی تو یه جور دیگه ای نشسته بود. بلوز خاکستری که یقه اش کمی بازتر از چیزی بود که می پوشیدی، به طرز عجیبی به تو میومد. موهات رو که هنوز خیس بود، با یه کش ساده جمع کرده بودی.

نگاهم روی تو قفل شد. سعی کردم سریع نگاهم رو بدزدم. قیافه ات همیشه... خاص بود. ولی اینجا، توی نور گرم شومینه، با اون لباس ها، یه جور دیگه به نظر میرسی. انگار که همیشه مال همین جا بودی.

«چیزی شده؟» پرسیدی و ابروهات رو توی هم کشیدی. همون حالت دعوایی همیشگی.

با بی تفاوتی شونه بالا انداختم و رفتم پیش دستی کنار میز. «نه. فقط... قهوه ات رو ریختم. یه فنجون دیگه میخوری؟»

نگاهت یه لحظه به من دوخته شد، انگار میخواستی چیزی رو واکاوی کنی. بعد لبخند کوچیکی زدی که سریع محوش کردی.

«باشه. اما اگه بازم ریختی رو من، یه روز سیاه می کنم برات، مالفوی.»

قهوه رو که ریختم و لیوان رو به سمتت گرفتم، انگشتامون به هم خورد. یه لحظه هر دو مکث کردیم. نگاهت توی چشم هام دویده بود. باز همون نگاه. نه از روی دشمنی. یه چیز دیگه.

اون روز، تا غروب توی همون اتاق نشستیم. اولش درباره تکالیف اسنیپ حرف زدیم، بعد بحثمون کشید به مسابقه بعدی کوییدیچ، بعد هم به خیانت های وزلی ها به خون خونشون. مثل همیشه بحثمون گرم بود، اما تهش دیگه اون زهر سابق نبود.

وقتی بلند شدی که بری، برگشتی و گفتی: «لباسا رو پس میگیرم فردا.»

نگاهم به بلوز خاکستری روی تن تو افتاد. گفتم: «عجله ای نیست. تا فردا شب هر وقت خواستی بیار.»

در که بسته شد، اتاق دوباره ساکت شد. فقط بوی عطر تو که با بوی قهوه قاطی شده بود، توی هوا مونده بود. و من هنوز گرمای جایی رو حس می کردم که انگشتات به دستم خورده بود.
دیدگاه ها (۳)

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

ببین رفیق خدا جبران میکنه اون روزهایی رو که امیدی نبود ولی ت...

بافت شال مبل یا حتی پتو ...به نظرتون قشنگ شده؟تو بودی این شا...

جونگ‌کوک عزیز، تولدت مبارک🤍. تو فقط یه خواننده نیستی؛ تو اون...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

پارت ۴۰

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط