پارت ۱۸۹

ات روی لبه‌ی استخر نشست و یکی از بسته‌های خوراکی رو باز کرد.

هوای شب خنک بود و آب استخر زیر نور چراغ‌های حیاط برق می‌زد.

جونگ‌کوک هنوز داخل آب بود.

آرنج‌هاشو روی لبه‌ی استخر گذاشته بود و بی‌حوصله به ات نگاه می‌کرد.

ات یه دونه از خوراکی‌ها برداشت و انداخت توی دهن خودش.

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی آروم سرشو گذاشت روی رون ات.

ات نگاهی بهش انداخت.

موهای خیس جونگ‌کوک به پیشونیش چسبیده بودن و صورتش هنوز کمی رنگ‌پریده بود.

اما حداقل دیگه اون نگاه شکسته‌ی چند ساعت قبل توی چشم‌هاش نبود.

ات بدون اینکه چیزی بگه یه دونه از خوراکی‌ها برداشت و جلوی لبش گرفت.

جونگ‌کوک دهنشو باز کرد و خورد.

چند ثانیه بعد دوباره دهنشو باز کرد.

ات خندید.

— «خودت دست نداری؟»

— «دارم.»

— «پس؟»

— «الان نمی‌خوام استفاده کنم.»

ات سرشو تکون داد.

— «تنبل.»

اما بازم یه دونه دیگه گذاشت توی دهنش.

جونگ‌کوک هم با آرامش خورد.

همینطور چند دقیقه ادامه پیدا کرد.

ات خوراکی می‌خورد.

گاهی یکی هم به جونگ‌کوک می‌داد.

جونگ‌کوک هم سرشو روی پاش نگه داشته بود و بی‌صدا به آسمون نگاه می‌کرد.

فضای آرومی بینشون بود.

نه حرف خاصی می‌زدن.

نه لازم بود.

تا اینکه ات یه دونه دیگه برداشت.

خم شد تا بذارتش توی دهن جونگ‌کوک.

اما درست همون لحظه...

جونگ‌کوک یه گاز محکم از رونش گرفت.

— «آخخخ!»

ات از جا پرید.

— «جونگ‌کوک!»

دستشو روی رونش گذاشت.

— «درد گرفتتتت!»

جونگ‌کوک سریع سرشو عقب کشید.

بعد در حالی که سعی می‌کرد نخنده، کاملاً خودش رو مظلوم نشون داد.

— «دلت میاد منو دعوا کنی؟»

ات با ناباوری نگاهش کرد.

— «تو منو گاز گرفتی!»

— «خیلی هم محکم نبود.»

— «نزدیک بود پامو بکنی!»

— «زنده‌ای که.»

ات یه بالش خیالی برداشت و کوبید توی سرش.

— «ببین چه رویی داره.»

جونگ‌کوک بالاخره نتونست خودشو نگه داره و خندید.

یه خنده‌ی واقعی.

ات چند ثانیه ساکت شد.

بعد آروم لبخند زد.

جونگ‌کوک متوجه نگاهش شد.

— «چیه؟»

— «هیچی.»

— «باز داری فکر می‌کنی.»

— «نه.»

— «دروغ نگو.»

ات یه دونه خوراکی پرت کرد سمتش.

خوراکی خورد به پیشونی جونگ‌کوک.

— «اوی!»

— «حقت بود.»

— «من فقط یه گاز گرفتم.»

— «فقط؟»

— «آره.»

— «پس وایسا.»

ات سریع خم شد و یه مشت آب برداشت.

و مستقیم پاشید توی صورت جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک همون لحظه چشم‌هاشو بست.

— «ات...»

— «بله؟»

— «فرار کن.»

ات تازه داشت می‌خندید که جونگ‌کوک دستشو گرفت.

— «نه نه نه...»

اما دیر شده بود.

یه لحظه بعد ات با یه جیغ کوتاه داخل آب کشیده شد.

صدای خنده‌ی جونگ‌کوک توی حیاط پیچید.

ات وقتی سرشو از آب بیرون آورد، موهاش کامل روی صورتش ریخته بودن.

— «امشب واقعاً می‌کشمت.»

جونگ‌کوک با آرامش گفت:

— «فردا بکش.»

— «چرا فردا؟»

— «امشب حوصله ندارم.»

ات چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خودش هم خندید.

و برای اولین بار از وقتی خبر مرگ مادربزرگ رسیده بود، صدای خنده‌ی جونگ‌کوک بدون زور زدن و بدون تظاهر توی شب پیچید.

همون خنده‌ای که ات تمام شب تلاش کرده بود دوباره برگردونتش.
دیدگاه ها (۷)

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط