قرارداد با قلب
قرارداد با قلب
#پارت_هفتم
#Part7
#رمان#رمان_عاشقانه #رمان_قرارداد_با_قلب#رمان_اربابی#
ب اتاقش ک رسیدم اون خدمهِ رفت. کمی مکث کردم بعد آروم در زدم که صداش اومد خیلی جدی و سرد بود:
بیا تو
داخل رفتم پشت میز کارش مشغول بود. بدون اینکه بهم نگاه کنه برگه ها رو ورق میزد با لحن آروم ولی ترسناک گفت:
بشین
الاناس که عاقد بیاد
با این حرفش استرسم بیشتر شد گوشیم که تو دستم بود رو فشار میدادم از شدت فشار دستم قرمز شده بود
تو همین حوالی صدای در اومد دلم درد خفیفی گرفت میدونستم...از استرسم بود
اون عاقد اومد نشست رو صندلی... مرده هم از پشت میز بلند شد...جالبه دارم با مردی ازدواج میکنم که حتی اسمشم نمیدونم فقط میدونم فامیلش « دادجو»
عاقد صداش در اومد بعد از کمی حرف های دیگه بالاخره گفت:
النکاح سنتی فمن رغب عن سنتی فلیس منی..دوشیزه ی مکرمه سرکار خانم تیدا آشیانی فرزند ارسلان آشیانی آیا وکیلم شما را با مهریه ی صد شاخه نبات ده کامیون گل رز قرمز ، ۳۲۰۰ سکه ی تمام بهای آزادی به عقد دائم آقای آراد دادجو در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟
مکث کردم.. قرار بود بشم زن دائم این هیولا
حالا این هیچ...تو روز عقدم هیچ کدوم از اعضای خانواده نبودند
سکوت کرده بودم لبام خشک شده بود شبیه یه بیابون و برعکسش چشام شبیه طوفانی بود ک سیلش تموم شدنی نیست
سرشو آورد نزدیکم آروم طوری که فقط من بشوم لب زد:
سریع تر بله رو بگو که جهنمت خیلی وقته منتظرته
با این حرفش اشکام اوج گرفت ولی حراسون از خشمش بالاخره لب وا کردم خیلی آروم و لرزون:
ب..بله
ولی تو این بله صد تا « نه » نهفته بود اشکام با قدرت بیشتری اوج گرفت
دیگه هیچی نمیشنیدم ولی انگار صدبار بله گفتنم به اون مرتیکه تو مغزم اکو میشد
با صدای در به خودم اومد و فهمیدم عاقد رفته و فقط این مرتیکه این جاست حالا با این چیکار میکردم
دستش رو تو جیب شلوار مشکیش کرده بود و از پنجره بیرون رو تماشا میکرد
#پارت_هفتم
#Part7
#رمان#رمان_عاشقانه #رمان_قرارداد_با_قلب#رمان_اربابی#
ب اتاقش ک رسیدم اون خدمهِ رفت. کمی مکث کردم بعد آروم در زدم که صداش اومد خیلی جدی و سرد بود:
بیا تو
داخل رفتم پشت میز کارش مشغول بود. بدون اینکه بهم نگاه کنه برگه ها رو ورق میزد با لحن آروم ولی ترسناک گفت:
بشین
الاناس که عاقد بیاد
با این حرفش استرسم بیشتر شد گوشیم که تو دستم بود رو فشار میدادم از شدت فشار دستم قرمز شده بود
تو همین حوالی صدای در اومد دلم درد خفیفی گرفت میدونستم...از استرسم بود
اون عاقد اومد نشست رو صندلی... مرده هم از پشت میز بلند شد...جالبه دارم با مردی ازدواج میکنم که حتی اسمشم نمیدونم فقط میدونم فامیلش « دادجو»
عاقد صداش در اومد بعد از کمی حرف های دیگه بالاخره گفت:
النکاح سنتی فمن رغب عن سنتی فلیس منی..دوشیزه ی مکرمه سرکار خانم تیدا آشیانی فرزند ارسلان آشیانی آیا وکیلم شما را با مهریه ی صد شاخه نبات ده کامیون گل رز قرمز ، ۳۲۰۰ سکه ی تمام بهای آزادی به عقد دائم آقای آراد دادجو در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟
مکث کردم.. قرار بود بشم زن دائم این هیولا
حالا این هیچ...تو روز عقدم هیچ کدوم از اعضای خانواده نبودند
سکوت کرده بودم لبام خشک شده بود شبیه یه بیابون و برعکسش چشام شبیه طوفانی بود ک سیلش تموم شدنی نیست
سرشو آورد نزدیکم آروم طوری که فقط من بشوم لب زد:
سریع تر بله رو بگو که جهنمت خیلی وقته منتظرته
با این حرفش اشکام اوج گرفت ولی حراسون از خشمش بالاخره لب وا کردم خیلی آروم و لرزون:
ب..بله
ولی تو این بله صد تا « نه » نهفته بود اشکام با قدرت بیشتری اوج گرفت
دیگه هیچی نمیشنیدم ولی انگار صدبار بله گفتنم به اون مرتیکه تو مغزم اکو میشد
با صدای در به خودم اومد و فهمیدم عاقد رفته و فقط این مرتیکه این جاست حالا با این چیکار میکردم
دستش رو تو جیب شلوار مشکیش کرده بود و از پنجره بیرون رو تماشا میکرد
- ۴.۰k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط