اجبار به بدبختی پارت ۱
سرم پاین بود فقد داشتم کفش های براقه دامادیشو نگاه میکردم که حاقد گفت آیا بنده وکیلم باحرفش آب سردو ریخت روسرم نمیدونستم چی بگم بافشاریک به دستم وارد شد یهوی گفتم +بله سالن سکوت بود بعدش همه باهم برامون دست زدن تا این که حاقد گفت میتونید همو ببوسید چشمام پر از اشک بود وقتی تور رو از سرم برداشت بابد بختی بهش نگاه کردم مردی که ازم دوازده سال بزرگ بود دستی که تو دستش بود بالا آورد و بهش نگاه کرد خیلی آروم گفت. - فکر کردی به اون لبای چندشت نگاه میکنم اگه واقعا فکردری باید بگم خیلی مسخرست با حرفش داشت روسرم بنزین میریخت دستمو بوسی همه سالن پر از پچ پچ بود بعدش همه با هم دست زدن دومادیکه اسمشو نمیدونستم دستمو ول کردو رفت پیشه دوستاش من موندم و هزاران فکرو قم نامادریم اومد و گفت. *بوی داری نگاه میکنی به شوهری که تورو تنها گزاشت دستمو گرفتو باخودش کشید منو برد تویه اتاق گفت. * اینجا باشی بهتر تا آبروی باباتو ببری دختره بیشرف با حرفش اشکام سرازیر شدند + بیشرف توی که با اومدنت زندگی مادرم و به پناه دادی باخشم از اتاق رفتم بیرون من موندم بدبختی که پیشه روداشتم
- ۳.۸k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط