{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۷

پارت ۲۷

چند روز گذشته بود و امروز برف شدیدی اومده بود و کل زمین با قطر زیادی سفید شده بود . این اتفاق برای ماه اول زمستون یکم عجیب بود
با صدای تلفن خونه سمتش رفتی . مثل همیشه النا بود
+ بله ؟
- میشه بیای پایین؟
+ چرا؟
- بیا دیگه! یه کاری دارم
+ باشه الان میام
و قطع کردی . ایده ای نداشتی که النا این وقت صبح و توی این هوا میتونه چه کاری باهات داشته باشه . یه شلوار و پالتو و کلاه پوشیدی و شال گردن هم بستی تا چهره ات کمتر مشخص بشه و رفتی بیرون
+ النا کجا...
با خوردن گلوله برف بزرگی بهت ، حرفت قطع شد
- هورااا خورد به هدف !
و لبخند بزرگی زد
+ الان ... میخوای برف بازی کنی؟
- آره دقیقا! بلدی دیگه؟ یا اینکه چون ...
همون موقع تو هم گلوله برفی بهش زدی
- پس جنگ رو شروع کردی
+ آره . بهتر از بیکاریه
و شروع کردین . همون موقع خاطرات به ذهنت هجوم آوردن
(فلش بک ، دانای کل)
' نمیتونی منو بزنیییی!
پسر بچه بعد از گفتن این حرف ، با سرعت شروع به دویدن و فرار کردن کرد
- عه مطمئنی؟
و مرد پشت سر پسر دوید و او را دنبال کرد . در آخر بعد از تلاش های بسیار پسر بچه برای پنهان شدن ، گلوله برف به سرش خورد و موهای سیاه او ، مانند برف سفید شد
+ وای! ببین چقدر برف ریخت روی سرت! برای همین گفتم کلاهت رو بپوش
زن جوان برف های روی موهای پسر را تکاند و حوله ای روی سرش انداخت . پسر بچه با چشم های جنگلی اش مشغول تماشا کردن کارهای مادرش شد 
- آخ ! فکر کنم بد جایی زدم
+ واقعا بعضی وقتا به سنت شک میکنم . بیست و چند سال سنته ولی داری با یک پسر بچه ۴ ساله برف بازی میکنی؟
- بده مگه؟ آدم باید کودک درونش فعال باشه !
+ آره ولی فکر کنم برای تو بیش فعاله ! حالا هم بیا بریم خونه لباسات پر برف شده . اینجوری باشه دوتاتون سرما میخورین
سپس هرسه با هم خندیدند و دست در دست هم به سمت خانه راه افتادند
(زمان حال)
سرت رو تکون دادی تا افکارت رو کنترل کنی و به گذشته فکر نکنی . به النا نگاه کردی و یک لحظه به نظرت اومد که خنده هاش از قبل هم قشنگ تر شده بودن
از گلوله برفی که می‌خواست بهت بخوره ، جاخالی دادی . امروز واقعا خیلی خوب بود

توی چند پارت بعد قراره درباره گذشته آرکا گفته بشه پس آماده باشین 😁
دیدگاه ها (۴)

وقتی...(پارت پنجم)

So now, chani needs a lot of sleep right?🙃

I want to love you forever part 2

سلام بچه ها چطورین ؟ خواستم بگم اگر کسی باهاتون بد رفتاری کر...

سناریو سانزو

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد، دوباره سوار اتو...

سناریو مایکیپارت۴ (اگه اشتباه نکنم)

دوباره نگاهشو به مرد گرفت و ترجیح داد اون سکوت کشنده رو بشکن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط