&سناریو&
&سناریو&
وقتی:``وقتی براشون بالم لب میزنی....``
مکنه لاین
جیمین🐣
بچتون تازه هفت ماهش رو گذرونده بود...و تو و جیمین حسابی مشغول دخترکتون بودید...
عصر بود و توی اتاق دخترتون داشتید سرگرمش میکردید..
سرتو بلند کردی تا نگاهی به جیمین بندازی اما...متوجه ظاهر زیاد خستش شدی و بدتر از همه لبای ترک خورده و زخمیش.. جینا رو آروم از جلوش برداشتی و توی تخت کوچکی که با نردههای چوبی احاطه شده بود گذاشتی...
به سمت جیمین برگشتی که با مظلوم ترین شکل ممکن نگاهت میکرد..
_عزیزم..چیزیشده؟از دستمناراحتی؟
با یکم عصبانیت گفتی:
+معلوم نیست؟
به سمتش رفتی یکی از دستهاشو گرفتی..
+بلند شو
به سمت اتاق خواب بردیش روی تخت دونفرهی با ضاهر سلطنتی نشوندیش..
_ات..کاری کردم خودم خبر ندارم؟چرا اینجوری رفتار میکنی؟
بالم رو از روی میز آرایش برداشتیو..رفتی روبهروش روی تخت نشستی..
+صورتت،لبات..خیلی خستس،اصلا اینجوری دوست ندارم..دلم میخواد کمتر به خودت سخت بگیری..
لبخند کوتاهی زد
_اما..من تمام این کارها رو برای شما انجام میدم...برای تو و دخترمون
آروم بالم از جنس کَره رو روی لبش کشیدی..درش رو بستی و از تخت قلش دادی پایین..در همینهین دستای جیمین دورت قفل شد و هردوتون روی تخت دراز داد..و بوسهای گرمی از طرف جیمین روی لبات جا خوش کرد...
ته🐻
تهیونگ چند وقتی بود که عادت کرده بود لباش رو با زبونش تر میکرد
و همین باعث خشکی بیشاز حد دور لبش شدهبود و این هر بار تر کردن لبش،باعث کلافگیت میشد....
+ته،لطفاً این عادتو کنار بزار
با تعجب بامزه ای جواب داد:
_کدوم عادت؟
+همین که لباتو لیس میزنی
_دست خودم نیست
آهی از سر کلافگی کشیدی و به سمت اتاق خواب رفتی و بالم لبی که براش خریدی رو آوردی..روی پاهاش نشستی و زانوهاتو کنار کمرش قرار دادی...
_چاگیا..الان موقعیت خوبی نیست باید برم بیرون نمیتون-...
حرفشو با قرار دادن بالم روی لباش قطع کردی
+آقای کیم.. خیلی منحرف شدی یکم فکرت رو درست کن
کارت تموم شد و..
درحالی که دستاشو دور کمرت حلقه کرده بود با پوزخندی گفت:
_الان دیگه کارم از منحرف شدن گذشته..بیبی...
کوکی🐰
توی اکیپ دوستاتون نشسته بودید..
جرئت حقیقت بازی بود...
دور سوم به تو و کوک افتاد
و همهی شروع کردن به تکرار منظم کلمهی*ببوسش*
و این تصمیم رو تو میگرفتی که انجامش بدی یا نه،زیپ کیفت رو باز کردی بالم لبتو آروم به لبای کوک زدی..
و شروع کردی به بوسهای طولانی...
بعد از چند مین همهی مات و مبهوت بهتون زل زده بودن،کوک رو کرد و به جمع گفت:
_چیه؟ دوتا کفتر عاشق رو تاحالا باهم دیگه ندیدید؟....
(من:کاملا حقبا آقای جئونه😔👍)
The END
وقتی:``وقتی براشون بالم لب میزنی....``
مکنه لاین
جیمین🐣
بچتون تازه هفت ماهش رو گذرونده بود...و تو و جیمین حسابی مشغول دخترکتون بودید...
عصر بود و توی اتاق دخترتون داشتید سرگرمش میکردید..
سرتو بلند کردی تا نگاهی به جیمین بندازی اما...متوجه ظاهر زیاد خستش شدی و بدتر از همه لبای ترک خورده و زخمیش.. جینا رو آروم از جلوش برداشتی و توی تخت کوچکی که با نردههای چوبی احاطه شده بود گذاشتی...
به سمت جیمین برگشتی که با مظلوم ترین شکل ممکن نگاهت میکرد..
_عزیزم..چیزیشده؟از دستمناراحتی؟
با یکم عصبانیت گفتی:
+معلوم نیست؟
به سمتش رفتی یکی از دستهاشو گرفتی..
+بلند شو
به سمت اتاق خواب بردیش روی تخت دونفرهی با ضاهر سلطنتی نشوندیش..
_ات..کاری کردم خودم خبر ندارم؟چرا اینجوری رفتار میکنی؟
بالم رو از روی میز آرایش برداشتیو..رفتی روبهروش روی تخت نشستی..
+صورتت،لبات..خیلی خستس،اصلا اینجوری دوست ندارم..دلم میخواد کمتر به خودت سخت بگیری..
لبخند کوتاهی زد
_اما..من تمام این کارها رو برای شما انجام میدم...برای تو و دخترمون
آروم بالم از جنس کَره رو روی لبش کشیدی..درش رو بستی و از تخت قلش دادی پایین..در همینهین دستای جیمین دورت قفل شد و هردوتون روی تخت دراز داد..و بوسهای گرمی از طرف جیمین روی لبات جا خوش کرد...
ته🐻
تهیونگ چند وقتی بود که عادت کرده بود لباش رو با زبونش تر میکرد
و همین باعث خشکی بیشاز حد دور لبش شدهبود و این هر بار تر کردن لبش،باعث کلافگیت میشد....
+ته،لطفاً این عادتو کنار بزار
با تعجب بامزه ای جواب داد:
_کدوم عادت؟
+همین که لباتو لیس میزنی
_دست خودم نیست
آهی از سر کلافگی کشیدی و به سمت اتاق خواب رفتی و بالم لبی که براش خریدی رو آوردی..روی پاهاش نشستی و زانوهاتو کنار کمرش قرار دادی...
_چاگیا..الان موقعیت خوبی نیست باید برم بیرون نمیتون-...
حرفشو با قرار دادن بالم روی لباش قطع کردی
+آقای کیم.. خیلی منحرف شدی یکم فکرت رو درست کن
کارت تموم شد و..
درحالی که دستاشو دور کمرت حلقه کرده بود با پوزخندی گفت:
_الان دیگه کارم از منحرف شدن گذشته..بیبی...
کوکی🐰
توی اکیپ دوستاتون نشسته بودید..
جرئت حقیقت بازی بود...
دور سوم به تو و کوک افتاد
و همهی شروع کردن به تکرار منظم کلمهی*ببوسش*
و این تصمیم رو تو میگرفتی که انجامش بدی یا نه،زیپ کیفت رو باز کردی بالم لبتو آروم به لبای کوک زدی..
و شروع کردی به بوسهای طولانی...
بعد از چند مین همهی مات و مبهوت بهتون زل زده بودن،کوک رو کرد و به جمع گفت:
_چیه؟ دوتا کفتر عاشق رو تاحالا باهم دیگه ندیدید؟....
(من:کاملا حقبا آقای جئونه😔👍)
The END
- ۱۴۰
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط