چویا سر جاش خشکش زده بود و به رفتن اون خیره شده بود...

چویا سر جاش خشکش زده بود و به رفتن اون خیره شده بود...

دازای~
اخیش راحت شدم! تقریبا داشتم لو میرفتم..خوبه نه کسی دید نه اون کاری کرد..حداقل میتونم خودم این موضوع رو جمعش کنم.
(12 شب)
اوفففف خسته شدممم.. هاهه کافیه!
میمونه واسه فردا حداقل دیگه چرت و پرت ننویسم

همین که از در اتاق کارش اومد بیرون…
محکم با چویا برخورد کرد

دازای~
عهههههههه (تکوندن لباس)
تو اینجا چیکار می‌کنی!
(از یه طرف سرخ شده از یه طرفم عصبانیه😂)
چویا~
(سرشو پایین میندازه و...)
ام خب میخواستم بدونم میشه امشب بیام خونه شما؟
آخه این سه ماه رو تو خونه موری سان میموندم شبا..اما...اما الان اون گفته که برای یه هفته نمیتونم اونجا باشم!
دازای~
(یکم خودشو جمع کرد و..)
ام خب...
(مونده چی بگه)
بریم پیش موری سان من باید حتما باهاش حرف بزنم!

(و شروع میکنن باهم رفتن سمت اتاق موری)
دازای در میزنه و اجازه میگیره و بعد با هم وارد میشن

دازای~
ام سلام...میگم درسته که چویا نمیتونه بمونه پیش شما ؛؟
هوم!؟
موری~
خب درسته دازای!
من به مدت یک هفته نمیتونم بزارم شبا بمونه تو خونم:/
اگه میشه این یه هفته رو شبا خونه تو باشه روزام که همینجاس فقط شبا می‌خوابه اونجا...
میتونی قبول کنی!؟
دیدگاه ها (۱۷)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]Part number 30"هوم...تبریک میگم!"_«مم...

بهار بدون تو

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط